تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک
بخوان به نام گل سرخ در صَحاری شب

 

 

این روزا تازه می فهمم وقتی دو تا آدم بزرگ به هم می رسند و اولی می پرسه « دیگه سراغی از ما نمی گیرید ؟ » ، دومی که جواب می ده « گرفتاری آقا ، گرفتاری » منظورش بطور دقیق چیه . تا قبل از این فکر می کردم این هم یکی از تعارفات سنتی ایرانی هاست مثل : - چه خبر ؟ - سلامتی ! اما الآن می بینم که نه خیر ، علاوه بر اون تعارف سنتی ، ممکنه در لایه های زیرین اش معانی دیگه ای هم داشته باشه .

 

راستش در این چهارسال ما روز ها رو مثل برق و باد گذروندیم . صبح ها می رفتیم دانشگاه ، وقت رو سر کلاس ها می کشتیم ، مسخره بازی در می آوردیم ، استادو کلافه می کردیم ... تا یک ترم می گذشت و آخر ترم هم بلانسبت مثل درازگوش جان می کندیم و روزی ده ساعت درس می خوندیم تا واحدها رو پاس کنیم – که می کردیم یا نمی کردیم – و باز ترم بعد روز از نو و روزی از نو . و تمام هیجانات یک ترم مربوط می شد به اولش که موقع اخذ واحد بود و چک و چانه با مسئول حسابداری و مسئول گروه و مدیر گروه و اپراتور که واحدهایی که دوست داشتیم برداریم و واحدهایی که دوست نداشتیم به مان قالب نکنند . با استادهای هلو درس برداریم که یک ترم باز بخوریم و بخوابیم تا آن خرکاری شب های امتحان – و ایضاً آخر ترم ، بعد از امتحان ها ، که نمره ها را علناً – با اسم و شماره شناسنامه ! – پشت شیشه ها می زدند و ما با ضربان قلب بالای دویست ، نرم نرمک جلو می رفتیم و زل می زدیم به کاغذها که ببینیم بخیر گذشته یا باز گند بالا آورده ایم . ( آخ که آن صحنه های بعد از رویت نمره ها چقدر خاطره انگیز بود . آن غم ها و شادی ها ، مچاله شدن ها و به هوا پریدن ها ، قایم اشک ریختن ها و هوار کشیدن ها ... )

 

اما گذشت ... هفت ترم ، یعنی سه سال و نیم – با یک تابستان اضافه ! – گذشت و رسیدیم به ترم آخر . و تازه این ترم معنی گرفتاری را می فهمیم . بدبختی از آن روزی شروع می شود که فقط بیست و سه واحد آدم باقی مانده باشد . که آنهم پنج تایش پروژه و کارآموزی باشد . ولی نه ، برای یک آدم معمولی خیلی فرقی نمی کند . فقط باید این ترم آخری تلاش طول ترمش را بیشتر کند تا هم پروژه را پیش ببرد هم به کارآموزی برسد اما برای یک آدم غیرعادی که بدبختانه بلندپرواز هم باشد پدردرآور و طاقت فرساست . آخ که این بلندپروازی و خیالبافی چه بلای خانمان براندازی ست . از اول ترم که همه به فکر این هستند پروژه را با کدام استاد بردارند و کارآموزی کدام شرکت یاکارخانه بروند ، من احمق به این فکر بودم که این ترم یک نمایش در دانشگاه اجرا کنم ! خب معلوم است که نتیجه اش این می شود که پروژه را با دو ماه تأخیر بردارم و وضعیت کارآموزی ام هنوز پا در هوا باشد . و از آن طرف وضعیت نمایش هم روشن نیست . اولش می خواستم درباره معضلات واحدگیری – از وضعیت اسفناک واریز شهریه و صف های طولانی بانک و حسابداری و خواهش و تمناها برای گرفتن وام دانشجویی و ... گرفته تا در به دری برای اخذ سه واحد اختیاری یا یک واحد آزمایشگاه از اتاق گروه به آموزش و از آموزش به مدیرگروه و از مدیر گروه باز به گروه و... – یک مضحکه بسازم ! که خبر رسید رئیس جدید تصمیم گرفته از ترم آینده واحدگیری را اینترنتی کند و قال قضیه را بکند که کند . و دست من بیچاره گذاشت لای پوست گردو ، که چه خیال هایی پرورده بود و چه نمایشی می خواستم اجرا کنم که دانشگاه را که سهل است ، کل آموزش عالی را بترکاند ! که خوب نشد . دو سه هفته ای در خماری این شکست عشقی گذشت – که البته چقدر خوب بود چون وضعیت پروژه روشن شد و با یکی از استادها سر موضوعی به توافق رسیدیم و کاراموزی هم به یک جاهایی رسید و قرار شد تابستان دنبالش بروم – تا اینکه دوباره یک سوژه جدید در ذهن ما جرقه زد ! که خداوکیلی حالا که فکر می کنم می بینم اگر قرار به ترکاندن باشد این یکی از آن قبلی خیلی بترکان تر است و چقدر ذوق مرگ شدم که خدایا شکرت ! می دانستم که در دوم ات را به زودی از سر رحمت باز می کنی . و حالا – در حالیکه فقط یک ماه به امتحانهای آخر ترم مانده – من مانده ام تنهای تنها ، من مانده ام تنها میان یک نمایشنامه نیمه کاره و یک پروژه تحقیقاتی نیمه کاره که در مرحله صفر درجا می زند . و تازه آن شرکت کذایی که به لطف پدر و دوستان همه جایی اش برای کارآموزی جور شد هم پیغام فرستاده که باید از حالا به فکر جمع آوری مطلب باشی که وقتی اول مرداد پیش ما آمدی صفر کیلومتر نباشی . وای خدا ! چرا نمیشه با یه دست ده تا هندوانه برداشت ؟ ده تا نه . من به سه تاش هم قانعم ! ولی نمی شه . هیچ راه نداره . نمیشه که نمیشه . چقدر خوب می شد که فقط مسئولیت نوشتن نمایشنامه بر عهده من بود و کس دیگری مسئولیت کارگردانی اش را برعهده می گرفت تا من یک گوشه می نشستم و بار دادن این درخت تناور را تماشا می کردم ! اما بقول حمید « مگر توی این بیابان همچین آدمی پیدا می شود » همان اوایل ترم که فکر این نمایش به سرم زد وقتی باهاش مشورت کردم که « نظرت درباره اجرای یه تئاتر تو دانشگاه چیه ؟ » با صراحت زل زد توی صورتم و گفت « جواب نمی ده . پا نمی گیره . کسی استقبال نمی کنه » و آب پاکی رو ریخت روی دستم ، اما از اونجا که من سمج تر از این حرفام تصمیم گرفتم که علاوه بر نوشتن ، تهیه و کارگردانی شم خودم به عهده بگیرم ( هورا ) حالا چطوری ؟ الله اعلم .

هــــــــــی ... تازه قضیه امتحان کارشناسی ارشد هم به این قوزها افزوده میشه که برنامه ریزی کرده بودم مطالعات شو از حالا شروع کنم – در طول ترم که هنوز برای درس های خودم وقت نمی ذارم ! – بله دیگه . کسی که هوس می کنه بعد از چهارسال رشته شو عوض کنه باید هم یک سال تمام وقت بذاره تا به اونایی که چهارسال ، صد و چهل واحد پاس کردند و لیسان شونو در اون رشته گرفته ن برسه و روز امتحان حداقل ده متر عقب تر از اونها شروع کنه نه ده کیلومتر . کتابهای نمایش چپ و راست گوشه اتاقم افتاده ن و از بس بهشون دست نزدم روشون خاک نشسته ، این هوا . و من بی چاره هر روز نگاهم به شون می افته و داغ دلم تازه می شه . حالا فهمیدین که منظورم از لایه های زیرین گرفتاری چی بود ؟ بله ! و با این حساب باید عجالتاً برای مدتی قید یکی شونو بزنم . و من ظالم هم از اونجایی که مظلوم تر و بی دفاع تر از نمایش پیدا نکردم تصمیم گرفتم فعلا از خر شیطان اجرای نمایش پیاده بشم و کارش رو با نوشتن نمایشنامه فعلا نیمه تمام رها کنم تا در فراغت تابستان و ترم آینده که خدا بخواد دیگه برای تحصیل به دانشگاه بر نمی گردم ، دنباله کارو بگیرم و برای اجرا آماده ش کنم . تو این فاصله می شه برای چک و چونه زدن با معونت فرهنگی سر گرفتن مجوز نمایشنامه و انتخاب بازیگرها وقت گذاشت و تمرینات رو از اواخر تابستون شروع کرد – که همه بیکارن – و به اوایل ترم پاییز رسوند ( خیلی خوش خیالم نه ؟ خیلی آسون گرفتم ؟ خوب بنظرم اینجوری بهتره . آدم اگه از اولش سخت بگیره وسط های کار از پا در می آد ) و در مقابل فرصتی که از رها کردن فکر این اجرا بدست می آد صرف پروژه و کارآموزی و احیاناً واحدهای درسی و امتحان آخر ترم کنم . و ایضاً در راستای همان مظلومیت تاریخی ، مطالعات برای آزمون ارشد هم به تابستان موکول بشود !

خب ، دو تا از هندوانه ها افتاد ولی چه فایده که هنوز سه تاشون موندن و تازه هنوز نوشتن نمایشنامه و چکش کاریش – به اصطلاح اهل فن – تمام نشده و همین دیروز هم از دفتر ارتباط با صنعت هم خبر رسیده که چون برای کاراموزی در وقت تعیین شده اش نامه نگرفتم همه چیز « کان لم یکن » شده و باز مثل اینکه باید حذفش کنم و تابستان دوباره یه پول قلمبه توی حلق شان بریزم و برش دارم ، وگرنه باید یک هفته ای دنبال درست کردن این افتضاح ، این اتاق به آن اتاق خواهش و التماس کنان روانه بشوم برای غلط کردن ، و از ان طرف استادان عزیز هم این ترم آخری ویرشان گرفته و به هوش آمده اند که پروژه درسی بدهند و طراحی نرم افزاری و کوییزهای یک هفته در میان و و و و ...  وای ، وای ، بسه . بسه بسه بسه بسه . ذکر مصیبت دیگه بسه . زدم توی دهنم و تمام اش کردم – اگر هنوز سرتان نترکیده یا صفحه ما را کلوز نکرده اید ! – غرض تشریح لایه های زیرین اصل اصیل گرفتاری بود و ببخشید که مثل همیشه کار به پرحرفی کشید . یکی از رذایل اخلاقی من همینه که تمام حرفامو جمع می کنم که یه باره بگم و معلومه که به پرحرفی می کشه . می بینین ، همین الآن می تونه دوباره شروع بشه . پس همین جا تمامش می کنم .

 

 

پی نویس  یکی از دوستان میل زد که « چند وقته سراغی از ما نمی گیری ، کجایی ؟ »

جواب دادم « گرفتاری آقا ... گرفتاری ! »         

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  توسط امیر  | 

 

زندگی خالی نیست

 

مهربانی هست

 

سیب هست

 

ایمان هست

 

آری آری ، تا شقایق هست

 

                                   زندگی باید کرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:28  توسط امیر  | 

 

 

غمی بزرگ در سینه ما نهفته است . غمی که تمام قلب مان را پر کرده است . و این غم به خاطر این است که ما در وطن مادری خودمان ، در میهن خودمان ، نمی توانیم راحت زندگی کنیم . یعنی ما در وطن مان راحت زندگی نمی کنیم . مدام در هول و اضطراب و واهمه ایم . زنان مان یک طور در هول و هراس اند ، دختران مان یک طور ، پسران مان یک طور و مادران و پدران مان طور دیگر . آنقدر زندگی ما پر از احتیاط و ترس شده که تمام حرف های جدی مان را در سینه هامان دفن کرده ایم . و سینه هامان از زور این حرف های نگفته باد کرده اند – غم باد کرده اند . و ناخودآگاه غمی بزرگ ما را فرا گرفته است . همه ما غمگین ایم – چه آنکه روز و شب اش را به خنداندن و خندیدن می گذراند و چه آنکه بی تفاوت ترین آدم این جامعه است . و این فاجعه است – باور کنید – نه فضیلت . برای خود وطنی ساخته ایم که از زندگی در آن احساس غم به ما دست می دهد . آنقدر ما را با توطئه ها و دشمنی های توهمی ترسانده اند و محتاط کرده اند که دوباره داریم به زمان خدایی کنایه ها و استعاره ها و پچ پچ های عصر مغول بر می گردیم . وقتی می خواهند ما را برای انجام یک کار معمولی که وظیفه شهروندی مان است ترغیب کنند می گویند این کار نشاندن گلوله ای در قلب دشمن است یا آن دیگری مشتی در دهان استعمار است . نظامیان ما می گویند که زمین کشوری را که به ما حمله کند با خاک یکسان می کنند و آنها را از صفحه گیتی محو می کنند تا ما احساس آرامش کنیم ! ... همین مسئولان ما یا اربابان ما که مدام در توهم توطئه اند و آنقدر محافظه کار تمام خصلت هایشان را به ما هم منتقل کرده اند . آنچنان که حتی وقتی می خواهیم یک حرف جدی کوچک بزنیم باید هزار بار این طرف و آن طرف را بپاییم که مبادا کسی آن اطراف باشد که مچ ما را بگیرد . و تازه آنوقت هم دهان مان را توی گوش طرف مقابل فرو می کنیم که یک ذره صدا از گوش او بیرون نزند . دیگر وصیت پدران به فرزندان شان « چو عضوی بدرد آورد روزگار » نیست ، که « فکر نان باش که خربزه آب است » و خودتان بهتر از من می دانید که مراد از « خربزه » چه چیزهایی است . وقتی پدران پسران شان را محتاط و مادران دختران شان را ترسو بار می آورند دیگر این جامعه چه می خواهد بشود بهتر از این ؟ همین است که وقتی با کسی که وقتی دستش را توی دست مان می گیریم احساس آرامش می کنیم ، وقتی نگاهش می کنیم تمام غم ها و بدبختی ها را از یاد می بریم ، در خیابان راه می رویم ، مدام در ترس و واهمه ایم که مبادا آشنایی یا کس و کاری پیدایش بشود و زیر لب نچ نچ کند که « تو هم بله ؟ » یا وقتی توی تلفن می خواهیم یک شوخی سیاسی بکنیم به طعنه هشدار بهم می دهیم که دارند صدایمان را می شنوند و یا در همین وبلاگ که هیچ مناسبتی با دنیای واقعی ندارد وقتی می خواهیم یک یادداشت جدی پست کنیم دست و دل مان می لرزد که حتی اگر در کافی نت هم نشسته باشیم بالاخره پیدامان می کنند و ... هزار نمونه دیگر « ناراحتی »مثل اینها . این همه ناامنی و این همه ایجاد ترس ما را مسخ کرده و تبدیل به آدم هایی کرده که فقط به فکر خوداند . همه مواظب کلاه خودشان اند که مبادا باد ببردش . کسی دیگر دلش برای دیگری – هم وطنش ، هم نوعش – نمی سوزد . دیگر کاری به کار هم نداریم و هر کس ساز خوش را می زند . و در این میان « برنده » و « انسان موفق » کسی ست که کار خودش را بهر وسیله ای پیش برده و به نتیجه رسانده باشد . غم بزرگ ما این است .

 

... و این غم ، این غم که شاید آنقدر به آن عادت کرده ایم که دیگر حس اش نمی کنیم – همه ما را افسرده و مأیوس کرده . وقتی پر ادعاترین آدم ، بعد از آن همه قیل و قال ، حالا فریاد می زند که « نمی گذارند » و « نمی توانیم » و برای توجیه از خودش یک غول مافیا می سازد که دست او را بسته است ، دیگر ما آدمهای کوچک بی ادعای معمولی چه می توانیم بگوییم ؟ تا کی ما آدمهای « به کم قانع » می خواهیم به این وضع ادامه بدهیم ؟ 

خیلی از داستانها و نمایشنامه ها و یادداشت هامان را با فرض چاپ نشدن می نویسیم ! یعنی خودمان وقتی شروع به نوشتن می کنیم یا دوستمان وقتی می خواند یادآوری می کنیم و می کند که « پسر ، می دونی که این هیچ وقت اجازه چاپ پیدا نمی کنه دیگه ! » و قشنگ تر اینکه انگار همه یاد گرفته ایم فقط کتاب ها و مقاله ها و یادداشت های غیرقابل چاپ بنویسیم ! خودمان در حنجره خودمان صداخفه کن کار گذاشته ایم . و در ذهن مان « فکر خفه کن » . و این ها همه بخاطر ترس از به خطر افتادن « مصالح ملی » است . چقدر جالب . چقدر مضحک و مسخره ! که مگر این ملت که هستند ؟ جایی خارج از ما زندگی می کنند ؟ یا که ما آیا جایی خارج از آنها زندگی می کنیم ؟ مگر خود ما همین آدمهایی نیستیم که این ملیت را ساخته ایم ؟ مگر ما نیستیم که در این وطن سه هزار سال زندگی کرده ایم ؟ اگر ما نخواهیم کسی مواظب به خطر افتادن مصالح مان باشد باید کی را ببینیم ؟ باید به کی مراجعه کنیم ؟ اگر نخواهیم که قیم داشته باشیم باید چکار کنیم ؟ اگر نخواهیم دایه مهربانتر از مادر داشته باشیم ... لعنت بر آن کسانی که این مردم را دسته دسته کردند . یکی دسته خودی ها و دیگری دسته ناخودی ها . لعنت بر آن کسانی که خودشان را در این مملکت از بقیه محق تر و سهم دار تر می دانند . لعنت بر آنهایی که این کشور را برای مقاصد منحوس خودشان مصادره کرده اند . گورتان را گم کنید و بگذارید که ما در آرامش زندگی کنیم . بگذارید ما در وطن خودمان راحت زندگی کنیم . بروید و این غم را با خودتان به جای دیگری ببرید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط امیر  | 

 

تئاتر یک هنر جدی است . هنری که در نظر عامه مردم بسیار لوکس و سرگرمی روشنفکران و فرهیختگان و طبقات بالادست جامعه محسوب می شود . هنوز که هنوز است – بعد از آنهمه تلاش برای درآوردن تئاتر از قالب یک مراسم باشکوه و مجلل با استفاده از راه انداختن تئاترهای خیابانی و تئاترهایی که از تماشاگران برای شرکت در بازی استفاده می شد و اجرای تئاتر در پشت کامیون و حتی در گاراژ – باز رفتن به تماشای یک نمایش تئاتر با رفتن به تماشای مثلا یک فیلم سینمایی خیلی تفاوت دارد . اصلا نفس تصمیم گیری برای رفتن به تماشای تئاتر سخت تر از تصمیم گیری برای رفتن به تماشای یک فیلم در سینما یا حتی تماشای یک مسابقه فوتبال در استادیوم است ! بهرحال تئاتر هنوز یک حالت بی نقص و مقدسی در چشم همه دارد و از آنجا شرکت در مراسم آن بسیار تشریفاتی تر است . حالا این حالت کمال و تقدس برای تئاتر هم خوب است و هم بد . خوب است چون اجازه انجام هر فعالیت بی خاصیت بی معنایی را در آن نمی دهد و بد است چون مثل هر چیز بی نقص دیگری جازه اشتباه را از آن می گیرد و انتظارات را بالا می برد . مرسوم است که در تئاتر باید حرف های جدی زده شود . حتی در مورد تئاترهای معاصر هم که پوچ نمایی و بی هدفی مشخصه اصلی شان است تماشاگر باید توجه داشته باشد که دیالوگ ها همه معنادار و بسیار جدی اند . و به نظر من حالا که آن ساختار کلاسیک روایت کنار گذاشته شده است دیالوگ ها بیشتر جنبه کنایی و استعاری پیدا کرده اند و بر ابهام و پیچیدگی و چندپهلویی تئاتر افزوده شده . و حالا در نظر بگیرید وضعیت مردمی را که باید تماشاگر این نمایش ها باشند و از آنها چیزی هم حالی شان بشود ! متوجه هستید که منظورم همان مردمی است که تمام وقتی را که حاضرند برای یک فعالیت فرهنگی صرف کنند ( تلف کنند ؟ ) خرج خریدن کتاب های هری پاتر یا بادبادک باز یا در بهترین حالت « خرده جنایات زناشوهری » ، یا خرج رفتن به تماشای فیلم های کمدی ، خانوادگی ، عاشقانه ، یا خرج رفتن به کنسرت های جدیدترین خوانندگان پاپ می کنند . خب مسأله اصلی معلوم شد و آنهم این است که مردم حوصله نمی کنند به تماشای تئاترهای پرطمطراق پرمعنی پرحرف تلخ عبث نمای چندپهلو بروند .

 

می دانیم که هنر برای نمایاندن است و هنر شخصی شاید چیزی مثل درخت بی برگ یا دوچرخه بی چرخ باشد ! پس نمایش نوشته می شود و اجرا می شود که دیده شود و اگر تماشاگری نباشد چه فایده که نمایشی باشد ؟ و با آن وضعیتی که شرحش رفت آیا بی علاقگی مسئولان به گسترش سالن های تئاتر موجه نمی نماید ؟ ... اما ، بقول جناب بیضایی « نه ، زیادی تلخه . موافقم ! » پس بیایید تصور کنیم که همه امکانات فراهم است . یعنی یک نمایش بسیار خوب از یک نویسنده معروف و کارگردان محبوب آماده اجراست . در تلویزیون و رادیو و روزنامه ها فراوان برای اجرای این نمایش تبلیغ می شود و كارگزاران هم مجوز اجرای نمایش را در بزرگترین و بهترین سالن تئاتر – که همین چند وقت اخیر بازسازی و تجهیز هم شده – صادر می کنند . مردم بعد از سالها – شاید دو هزار و پانصد سال – تصمیم می گیرند که لباس های پلوخوری شان را از توی گنجه در بیاورند و به تئاتر بروند . همه ، گرفتاری ها و بدبختی هایشان را برای چند ساعت فراموش می کنند و به سمت یک سرگرمی جدی می روند . و سرآخر می بینی که خیل عظیم جمعیت به سمت استوانه نمایش شهر روانه شده و تماشاگران ، خرامان ، با چشمانی که از هیجان برق می زند به پشت گیشه می رسند که در این لحظه نگاهشان به کاغذی می افتد و می بینند که قیمت بلیط این نمایش سرگیجه آور است . اول باورشان نمی شود . یکی می گوید « امکان ندارد . آخرین باری که من به تماشای تئاتر آمدم قیمت بلیط یک صدم این بود ! » یکی دو بار چشم هاشان را می مالند . و در آن میان چند نفر که به خودنمایی علاقه دارند چند سیلی تو صورتشان می خوابانند اما وقتی همگی می فهمند که خواب نیستند و هوشیار هوشیارند و دارند درست می بینند از حال می روند و ولو می شوند .

هفت هزار تومان ؟ - تو هم همینی را می بینی که من می بینم ؟ - بله ، درست است . و آنوقت است که باز همه چیز واقعی می شود . باز حسابگری ها شروع می شود . « هفت هزار تومان بدهیم برای تماشای یک ساعت و نیم نمایش تئاتر ؟ » « پسرجان این هفت هزار تومن را می دهم برایت یک کیف مدرسه نو می خرم یا اصلا ده هزار تومن دیگر می گذارم رویش و برایت یک کفش نو می خرم » یا اگر پدر خیلی خانواده دوست باشد « می برم تون رستوران سر خیابون دو پرس چلوکباب فرد اعلا براتون می خرم ! » ... و باز همه فرار می کنند . همه عطای تماشای یک اثر فرهنگی باکلاس و جدی را به لقایش می بخشند و می پذیرند که همان آدم بی کلاس و بی فرهنگ خطاب بشوند تا بخواهند هفت هزار تومان برای تماشای یک نمایش تئاتر خرج کنند . می بینید ؟ خودتان خرابش کردید . حتی وقتی مردم هم حاضر شده بودند همکاری کنند شما نگذاشتید . نکنید این کار را !

 

  

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:57  توسط امیر  | 

 

 

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال

پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم

 

خورشید از آن دور از آن قله پر برف

آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی ست که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رؤیای شرابی ست که در جام بلور است

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن صد اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

 

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آینه جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ، من همه اویم :

 

او روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه من نیز دلی گرمتر از اوست

او یک سر آسوده به بالین ننهاده است

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

 

ما هر دو در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده جان محو تماشای بهاریم

 

ما آتش افتاده به نیزار ملالیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .

 

 

 

فریدون مشیری    " ابر و کوچه "

« گزیده اشعار فریدون مشیری – موسسه انتشارات نگاه »

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:54  توسط امیر  | 

 

از دو هفته قبل از پایان سال ۸۶ یک عدد کبوتر آمد گوشه تراس اتاق من دو تا تخم گذاشت !

ماجرا از این قرار بود که ما یک جاروی قدیمی – از آن جاروهای اصیل دسته کوتاه – گوشه تراس گذاشته بودیم برای نظافت هر از گاه ، که آن خانم عزیز هم که احتمالا دنبال مکانی برای یک حمل وضع بی دردسر و دلخواه می گشت روی این جارو را مناسب دید و بچه هایش را همانجا به دنیا آورد و بعد خودش هم همانجا مستقر شد . چاره ای هم نبود ، بهرحال باید مادر روی تخم ها می نشست تا بچه ها کم کم عمل بیایند و از توی تخم سرشان را بیرون کنند و به این جهان گذرا سلام بگویند ! و از قضا همین دو سه روز پیش که سری به شان زدم دیدم که ای دل غافل بچه ها عمل آمده اند و از توی تخم ها سر در آورده اند . با خودم گفتم حیف ! چه تخم کبوتر های خوشگلی را از دست دادیم . به قول مادرم تخم کبوتر لکنت زبان را برطرف می کند و ما هم که موقع حرف زدن دست کمی از لکنتی ها نداریم خوردن این تخم ها برای مان خیلی مفید فایده بود که متأسفانه نشد که بشه و فرصت از کف رفت .

و حالا دو بچه کبوتر زشت زردمبو از توی تخم در آمده اند و آن گوشه تراس ، روی جارو ، زیر شکم مادرشان خوابیده اند . مادر بیچاره هم – که هنوز به من عادت نکرده و هر بار با صدای باز شدن پنجره می پرد و فرار می کند – مجبور است این بچه ها را برای مدت نامعلومی زیر بال و پر بگیرد و برایشان غذا بیاورد . آن روز های اول که بچه ها هنوز توی تخم بودند برای خانم یک تکه خمیر نان باگت فرانسوی گذاشتیم که میل کند و مجبور نباشد با آن وضع و حال از آن جای نرم و راحت تکان بخورد ، ولی گویا به مذاق شان سازگار نشد و طبع شان نکشید و نگاهش هم نکردند . با خودم گفتم حتی این جانورها هم می دانند که این نان دو زار نمی ارزد .

بهر حال تفریح مان شده سر زدن به این خانواده نصفه و نیمه – که معلوم نیست پدرشان کجاست و احتمالا از سر صبح می رود سر کار تا بوق سگ سه شیفت این ور و آن ور کار می کند که خرج زن و بچه ها را در بیاورد – و اینها هم دارند کم کم به من عادت می کنند و حداقل دیگر تا سرم را کنار پنجره می آورم – با اینکه خانم هنوز با چشم های هول زده نگاهم می کند اما – رم نمی کنند و پر نمی زنند . جالب است ! باید ببینم سرانجام این بچه ها چه می شود . اون کوچیکه دوست داره دکتر بشه و بزرگتره خلبان ٬ ولی مادرش راضی نیست و می گوید که الا و لله که باید مهندس بشی ...

آن سکانس پرواز یاد گرفتن شان احتمالا خیلی هیجان انگیز خواهد بود !

   

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:46  توسط امیر  | 

 

۱- امسال موقع تحویل سال – فکر می کنم بعد از سالها ! – افتاده بود تو یه ساعت خوب . ساعت نه و ربع صبح یا تو همون حوالی ، و ما که به حساب ساعت قدیم هر روز رأس ساعت هفت از خواب می پریدیم ، هم فرصت کردیم درست و حسابی صبحانه بخوریم و هم یک ساعت جلوتر مقدمات لازم رو برای لحظه موعود آماده کنیم .

 

امسال روز تحویل سال مقارن شده بود با دو عید – یا سه عید – و ما هم برای هر سه اینها خوشحال بودیم ، اما وقتی همون ده دقیقه اول شخص اول مملکت سالروز میلاد پیامبر و امام ششم رو جلوتر از حلول سال نوی خورشیدی تبریک گفت ، حس ناخوشایندی به من دست داد . ناخودآگاه یاد اون جمله جناب بازرگان افتادم که در مصاحبه ای گفته بود « آیت الله خمینی ایران رو برای اسلام می خواهند و بنده اسلام رو برای ایران » گرچه من خیلی به این بازی با کلمات اعتقادی ندارم اما بهرحال از اون اتفاق یه خورده کامم تلخ شد ، اول سالی !

 

ولی این تازه شروع ماجرا بود . تلخی قصه از اونجا بیشتر شد که تا نیم ساعت اول تمام شبکه های تلویزیون مشغول پخش آهنگ ها و سرودهای عربی بودند . و در همون احوال شبکه یک – که خیر سرش اسم شبکه ملی رو هم روی خودش گذشته – تصویر یک شتر رو وسط نماهنگش پخش کرد که این دیگه واقعا غیر قابل تحمل بود ! با خودم گفتم ببین از همین اول سالی چطور آدمو وادار به غر زدن و ایراد گرفتن می کنن ... گذشت تا اینکه بالاخره در یک تبلیغات بازرگانی آن آهنگ معروف تحویل سال پخش شد و تازه آنوقت بود که اولین لبخند خالصانه سال نو روی لب ما نشست ! و همانجا بود که من برای همه سالی پر از لبخندهای خالصانه و بی ریا آرزو کردم .

 

۲-  امسال روزهای عید ما خیلی کند می گذرن . توی خونه نشستیم و تلویزیون تماشا می کنیم که آنهم قربونش بریم به ندرت برنامه جالب توجهی پخش می کنه .

عجالتا اقوام ما به مسافرت تشریف بردن و ما مجبوریم انقدر صبر کنیم تا اونها از مسافرت شون تشریف فرمایی بکنند تا سپس ما خدمت شون برای عرض تبریک سال نو مشرف بشیم ! بهر حال در این وضعیت بازار عیدی گرفتن هم به شدت کساده و بدبختانه کاریش هم نمی شه کرد . و باید پذیرفت که هر سال که منحنی سن ما روند صعودی خودشو طی می کنه ، منحنی عیدی ها هم با همون سرعت نمایی روند نزولی طی خواهد کرد تا احتمالا به صفر میل کنه ! – و از اون به بعده که نوبت عیدی دادن ما فرا برسه – یادش بخیر روزهایی که پانصد تومانی مان را توی کمد لباس قائم می کردم تا مبادا مورد دستبرد پدر و مادر دلسوز قرار بگیره .

 

بهرحال امسال ، دو سه روز از عید نگذشته ، من کم کم به این احساس رسیدم که این روزهای هیجان انگیز گذشته هم دارند به سرنوشت روزهای بی خاصیت دیگه سال دچار می شن و گرد عادت روی اونها می نشینه ، بدبختانه .

 

۳-  یادم رفت ، ببخشید ، سال نوتون مبارک باشه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:34  توسط امیر  | 

 

ساعت از 4 بعدازظهر هم گذشته بود و فقط چند ساعتی تا زمان تحویل سال باقی مانده بود . در میان ترافیک شدید خیابان ، حوصله همه سر رفته بود و شاید همه در این آرزو بودند که بهر نحوی شده هر چه سریعتر خود را از آن ترافیک طاقت فرسا نجات بدهند و به خانه برسانند تا برای مراسم تحویل سال آماده شوند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 12:37  توسط امیر  |