I felt like the commander of a submarine in the North Atlantic whose trusty steel coat is leaking. The moment I had covered one leak, the next one sprang up. Ariane was refusing to be my sister in arms, the class enemy was raising the Coke flag, and a sharp west wind was whirling my mother's East German money around.
Alex (Goodbye Lenin!)

... و بر هر سطحی نامی کنده شده بر چوب، نامهای روسی... نامهایی که سرانجام دارم به یاد میآرمشان، نام آدمهای مرده، تیربارانشده، وادار به خودکشیشده، زندانیشده، وادار به سکوتشده، به نام چه چیزی؟ برای چه چیزی؟ همچنان که نامها را بر تابوتِ کندهکاریشده میخوانم، احساس درماندگی تمام وجودم را میگیرد: ماندلشتام، یسهنین، مایاکوفسکی، خلبنیکوف، بولگاکف، آیزنشتاین، میرهولد، بلوخ، مالِویچ، تاتلین، رودچنکو، بیلی، بابل، در تبعید، نجاتیافته، مرده یا زنده، نمیدانم: فقط این را میدانم که این وضعیت رنجکشیدن ک بسیار عادی مینماید و پارهای اساسی از زندگی است، این وضعیت عادی مثل رفتن به گورستان برای خواندن نام نیاکانمان، وقتی آن نامها را بر سنگ مرمر دیوار یادبود جنگ ویتنام یا بر دروازهی آشویتس میخوانی سخت غمانگیز میشود...
کنستانسیا / کارلوس فوئنتس
پ.ن.: بعد از بطالتِ احسان نوروزی، دومین رمان خوبی بود که تو این چند وقت خوندم. از اون رمانهایی که بقول محمد سپاهی قلابی دارن که به یه چیزی توی قلب آدم گیر میکنه... ترجمه عبداله کوثری حرف نداشت. آدم حسودیش میشد!!
What is a man,
If his chief good and market of his time
Be but to sleep and feed? a beast, no more.
Hamlet (IV.iv)
اینهم از تابستان. دارد تمام میشود. و از کجا معلوم که تابستان دیگری در کار باشد؟ دلم برای روزهای درخشان ِ آفتابیاش تنگ میشود، دلم برای آسمان آبیاش که گهگاه پنبههای ابر زینتاش میدادند تنگ میشود، دلم برای روزهای بلندش که پایانشان معلوم نبود، حتی برای گرمای بیحدش، تنگ میشود (از سرما متنفرم، با صدای بلند میگویم که از سرما متنفرم.)
تابستان، از بچگی، فصل خوشگذرانی بود. فصل یک وعده غذایی در روز: صبحها وقتمان را برای صبحانه تلف نمیکردیم و شبها آنقدر دنبال توپ دویده بودیم که پای سفره شام تلف میشدیم. یادم نمیآید یکبار برای بازگشایی مدارس و فرارسیدن فصل پاییز روزشماری کرده باشم.
و این سالها، این دو سه سال، که پیادهروی شده هم عادت و هم سرگرمی، هیچ زمانی را برای پیادهروی بهتر از غروب تابستان پیدا نکردهام. درست وقتی را میگویم که یکی دو ساعت به غروب خورشید مانده و نرم نرمک بادی میوزد و تو میتوانی لباسی سبک به تن کنی و کفشی راحت به پا، و راهی خیابانها شوی. یک بطری آبِ خنک دست بگیری و بیهدف پیاده بروی. و اگر بخت یارت باشد و غروب را از روی یک بلندی تماشا کنی و هوا هم قدری ابری بوده باشد، آن تصویر، آن رنگِ بیمانندِ آفتاب که میان ابرها و آسمان تقسیم میشود، آن اشعه طلایی که روی صورت آدمها میافتد، آن سایهروشنها، و قهوهایِ پوستها که قطرههای عرق رویشان برق میزند، در هیچ زمان دیگری تکرار نمیشوند.
و شبهای تابستان که مثل تن معشوق داغ داغاند. چه بسترهای خالی که هُرم اثیر هوا جای معشوق را در آنها پر کرده است. اما ماهِ این شبها از همیشه غمبارتر است و این تنها نقطه ضعف تابستان است. در مقابل، چه بزرگوارند شبهای آن که مثل شبهای لعنتی پاییز آنهمه دراز و تمامنشدنی نیستند. حتی آمارهای رسمی نشان میدهند که آدمها در شبهای تابستان کمتر از شبهای دیگر سال کابوس یا خواب پریشان میبینند.
خلاصه، چه فروتن و متواضع است این فصل تابستان! هیچ وقت خوبیهایش را مثل پاییز و زمستان جیغ نمیزند. ابریِ پاییز و بارانیهایش بهظاهر عاشقانهاند ولی پیادهرویهای دونفره پاییز در مقابل آنچه تابستان دارد رنگی ندارند. تابستان فصل تب و تاب عشقهای نافرجام است، فصل لهله زدن برای در کنار کسی بودن، با کسی همقدم شدن، و آبشدن از فرط تنهایی است. تابستان فصل خواستن و نتوانستن است، فصل اضطراب و تپش قلب است. پاییز با تلوّن الوانش هرگز یکرنگی قلب عاشق تابستانی را درک نمیکند.
ما نسل اول نوادگان خاندان فیاضی بودیم، من و فاطمه (و در اینجا من با افتخار اعلام میکنم که اولین نوه این خاندان پرشوکت بودهام). ما نوههای دهه شصتی بودیم، وامیررضا نوه دهه هفتادی. چهارده سال طول کشید تا او بعد از من به دنیا بیاید؛ و حالا بیتا و رادین ده سال بعد از تولد امیررضا، نوههای دهه هشتادی خاندان فیاضیاند. دختردایی و پسردایی من. اولی بعد از سالها تلاش پزشکی به دست آمده و دومی حاصل ایده «بچه بنیان روابط زناشویی را محکم میکند» است.
بیتا و رادین با اختلاف شیش ماه بدنیا اومدن. از همین الآن من خیال میکنم که اینها زوج خوشبخت آیندهان. چون از قدیم هم گفتن که عقد پسرعمو دخترعمو رو تو آسمونا نوشتن (یا بستن یا یه چیزی در همین مایهها). خیلی هم با هم تفاهم دارن: مقل بچه کوچیکای همسن دیگه، رادین دست و پای عروسکای بیتا رو از بیخ نمیکنه و بیتا هم روی صورت رادین ناخن نمیکشه. رادین اصولاً آدمو یاد بچگیهای علی پروین میندازه، به همون اندازه تپل و ورقلمبیده. بیتا قلمی و مأخوذ به حیاتر. از اون دخترهاییه که با پنبه سر میبُرن (یا دل میبَرن، که متأسفانه تعدادشون هر روز داره افزایش پیدا میکنه). بهشون حسودیم میشه. همیشه، یعنی از وقتی که فهمیدم میشه به جنس مخالف علاقهمند شد، آرزو میکردم که ایکاش یه دخترخاله داشتم (خالهم خیلی دیر بچهدار شد هرچند نمیتونم بگم که از بابت امیررضا ناراضیام)، دوست داشتم دخترخالهم همسن و سال خودم بود و اسمش فروغ بود. همین جوری. اسمش فروغ بود و رشته پزشکی میخوند و من معلم میشدم و اون خانم دکتر و ما با هم ازدواج میکردیم و بچه بدنیا میاوردیم و خوشبخت میشدیم. دوست داشتم قبلش، تو دوره نوجوونیمون، وقتی یکی از اعضای خانواده میمرد ما با هم روی سکوی حیات خونه پدرجون مینشستیم و اون سرشو میذاشت رو شونه من یا من سرمو میذاشتم تو دامن اون و آروم گریه میکردیم و میگفتیم دیدی فروغ پدرجون مرد، یا دیدی مهدی مادرجون... (خفهشو احمق، چی داری میگی؟) فانتزیهای عاشقانه من به سوگ آغشتهان، و دخترخاله فروغ بزرگترین حرمان زندگی منه.
جدا از این مزخرفات، آدم وقتی متوجه گذر عمر خودش میشه که این بچههای تازهواردو بعد ِ چند وقت میبینه. اینکه بیتا اول از راه رسید و خیلی زار و نزار بود و بعد کمکم آب و رنگی پیدا کرد و بعد رادین اومد و بیتا چار دست و پا شد و رادین هر روز تپلتر میشد و بیتا اده بده میکرد و رادین چار دست و پا شد و بیتا راه افتاد و رادین، و باز بیتا ... الی آخر. خود ِ امیررضا که چند وقت دیگه که من وزنم از این هم کمتر بشه و اون وزنش از این هم بیشتر بشه سرانجام از من سنگینتر خواهد شد، توی دست و بال خودمون بزرگ شد و رشد یافت. و تا چند سال دیگه بچه مسعود هم بدنیا خواهد اومد. نوه دهه نودی خاندان فیاضی. و من همینطور خوشحال که با هر نوه جدیدی که به خانواده اضافه میشه و در کانون توجه قرار میگیره همه هر روز حواسشون بیشتر از حال و روز نوه اول پرت میشود.

و اما بشنوید از پروتاگوراس ِ طبیب. او کسی است که وقایعنگاری یونانی را به مرتبه اعلا رساند.
پروتاگوراس به اطراف و اکناف کشور سفر میکرد و مهارت خود را در خدمت بیمارانی بکار میبرد که از امکانات مرکز محروم بودند. دستنوشته زیر نمونه نوعی یکی از مواجهههای او با بیمارانش است. نویسنده بسیار منظم است. ابتدا وضع آب و هوایی را یادداشت میکند، سپس دوره کلی بیمارانش را مینویسد و سن و جنس و مشخصات دیگری را نیز که ممکن است به درد بخورند ذکر میکند. نمونه نوعی زیر از آن جهت ارائه میشود که هم کوتاه است و هم اسم مکان جالبی را در خود دارد. (تمام این دست نوشتهها در کتاب «بیماریهای واگیردار» (Epidemics) گردآوری شدهاند.)
مرد جوانی که در بازار دروغگویان در بستر بیماری بود پس از دوندگی و کار شدید جسمی تب کرده بود. روز اول: شکمش بد کار میکند، شکمش زیاد کار میکند و مدفوعش آبکی و صفراوی است؛ ادرارش رقیق و کمی تیره است؛ خواب ندارد؛ عطش دارد. روز دوم: تمام علائم شدت مییابند؛ مدفوع بدتر است؛ خواب ندارد؛ فعالیت دماغی بهم ریخته؛کمی عرق میکند. روز سوم: بیقرار و تشنه است؛ تهوع دارد و خیلی ناآرام است؛ پریشان است و سرش گیج میرود؛ دست و پایش کبود و سرد است؛ تهیگاههایش کش آمده و شل (؟) است. روز چهارم: خواب ندارد، حالش باز بدتر میشود. روز پنجم: میمیرد، حدود 20 سال.

Is that true?
Yeah, yeah. He drinks, and he sings and he just loses his shit.
No, uh, not McKenzie. Um, the other thing.
What thing?
Do you… like me?
[Laughs] Yeah. Yeah, of course I like you.
As friends?
Right. As friends.
Just as friends?
Yeah. I mean, I just – I don't know. I hadn't really thought about, um – Yes. Why?
No reason. I just… um – I think you're interesting and I'd like for us to be friends. Is that all right?
Yeah. You and me. We should be friends.
Mmm. Okay. Good… Well, I'm that way. So –
Ok. Well, good night.
Good night.