تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

وقتی همه خوابیم

شغال فریاد زد

های بگیرید

                  گوسفندها را برد

چوپان هراسان از خواب جست

و بی آنکه نگاهی بیندازد

خواب زده در پی گوسفندها دوید

تمام جنگل را با چشم های نیمه باز گشت

و هیچ نیافت

چون بازگشت

کفتارها دور لاشه چند گوسفند حلقه زده بودند

 

!! نوشته شده توسط امیر | 11:14 | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 •

سلام

 

وقتی خورشید از پس آنهمه ابر سیاه بیرون می آید و آسمان را دوباره آبی می کند

تو گویی زندگی از نو آغاز شده است.

!! نوشته شده توسط امیر | 12:39 | چهارشنبه چهارم دی 1387 •

پست موسیقایی

 

۱- این روزها علاقه مندان حرفه ای موسیقی منتظر فرارسیدن جشنواره موسیقی فجر هستن و بنظر می رسه که امسال به خاطر حضور گروه های مشهورتر و باسابقه تر موسیقی٬ جشنواره گرمتری هم برگزار بشه. جشنواره موسیقی خیلی وقته که اهمیت اش رو در مقابل جشنواره فیلم و تئاتر از دست داده و حضور استادانی مثل محمدرضا لطفی می تونه اعتبار تازه ای به این جشنواره بده. اما هنوز مهم ترین مساله برای علاقه مندان موسیقی مساله قیمت بالای بلیط کنسرت هاست که واقعا از حد توان خیلی ها خارجه. درسته تخفیف در فروش بلیط به دانشجوها راهکار خوبیه ولی بدون شک کافی نیست. فکر نمی کنم دیگه هزینه حضور در یک اجرای زنده از ده-پانزده هزار تومان ارزان تر باشه. دیروز برای کنسرت زمستان اجرای مشترک آثار آقایان علیزاده و درویشی بلیط رزرو کردم ولی امروز دیدم که واقعاْ نمی تونم خودم رو برای پرداخت هزینه اش متقاعد کنم ! آدم از یک طرف افسوس می خوره که کنسرت جناب لطفی یا علیزاده رو داره از دست می ده و ازطرف دیگه واقعا نمیشه دیگه ! ... تا یادم نرفته بگم که فروش اینترنتی بلیط کنسرت های بزرگ در ایران چند وقتیه که پا گرفته و از این نظر موسیقی - که از همه نظر زیر فشار و تنگنای بیشتری نسبت به سایر هنرهاست - پیشرو بوده .

۲- دوستم حسین ٬ چند ماه پیش یه سی دی -به قول خودش٬ اونجور که روی سی دی نوشت:  selection - واسم زد و من بعد از چند ماه تازه حالا که اومدم اینجا و با دوستان قدیمی رفتیم دوری بزنیم و برای خاطره ها مون جشن تولد بگیریم کشف اش کردم. دو تا folder از موسیقی فیلم های انیو موریکونه برام گذاشته که شنیدن بعضی آهنگ هاش خاطرات خوبی رو برای آدم زنده می کنه. تصویر خیلی از آدمهایی که حالا دیگه شاید زنده نباشن و یه زمانی تماشاشون لذتبخش بود یا تصویر جوونی های ستاره هایی که حالا دیگه خیلی کم فروغ شده ان. همه دوستام یکی یه کپی از روی همین دوتا folder بهم سفارش دادن.

3- هر چقدر این دو آلبوم جدید همایون و گروه دستان رو گوش می کنم ازش سیر نمی شم. معمولا هر آلبوم تازه ای بعد از چند بار گوش دادن تب اش می خوابه و فراموش میشه و یکی دیگه جاشو می گیره ولی این یکی هنوز که هنوزه بعد از سه ماه - با اینکه بیشتر از سی بار گوش دادم اش، یک آهنگ بیشتر، یکی کمتر - هنوز مشمول این قانون نشده. قیژک کولی و خورشید آرزو . حتی اینجا هم که امدم ریختم شون توی فلش و با خودم اوردم شون. شاید یه دلیل اش این باشه که خاطره آن شب به یاد ماندنی رو برام زنده می کنه، جوریکه تک تک حرکات نوازنده ها و خواننده با شنیدن آهنگ ها و آوازها توی ذهنم تداعی می شه. سر تکان دادن های همایون موقع خواندن تصنیف ها، سئوال و جواب های نوازنده ها و لبخندی که بخاطر یک حرکت غیرمنتظره بداهه یا خواندن دست طرف مقابل روی صورت شان نقش می بست و از آن دور هم معلوم بود و آن دو نوازی هیجان انگیز ضربی نوازها (تمبک و کوزه) که همه رو به وجد آورد ... و در این وسط تصنیف قیژک کولی واقعا شنیدن هرباره اش لذت تازه ای داره، با شعر قشنگ جناب شفیعی کدکنی :

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف

نغمه در نغمه و هر نغمه به یاد یاران

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

که وقتی در تنگی عصر دل آدم می گیره خیلی گره گشاست. خصوصا برای دل ما که چند وقته «گرفتن» براش تبدیل شده به یه عادت ...

لینک های مرتبط :

فروش اینترنتی بلیط کنسرت مشترک حسین علیزاده و محمدرضا درویشی

تصنیف قیژک کولی را در ایران ترانه بشنوید

پی نوشت : اول لینک دانلود قیژک کولی رو گذاشته بودم ولی بعد با یک تذکر به موقع برش داشتم و این لینک رو بجاش گذاشتم. درسته کیفیت اش خیلی عالی نیست ولی بهرحال شرافتمندانه تره و در ضمن اگه بخواید٬ خودتون می دونید که چطور آدرس دانلودش رو هم پیدا کنید. بازم ممنون بخاطر اون تذکر به موقع. 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 19:20 | شنبه شانزدهم آذر 1387 •

خداحافظ آقای آقالو

 

صورت شما حتی از پشت صفحه تلویزیون هم به طرز کمیابی صمیمی و دوست داشتنی بود

 

لینک مرتبط :

مرگ را شرمنده خود کرد

 

!! نوشته شده توسط امیر | 8:37 | سه شنبه پنجم آذر 1387 •

سه خواهر آنتون جخوف نمایشنامه ایه که حتی خوندن اش هم می تونه ملال انگیز و کسل کننده باشه چه برسه به تماشاش روی صحنه تئاتر. خب البته اگه مثل یک روزنامه خونده بشه یا مثل نمایشنامه های ساده و معمولی اجرا بشه. گرچه اجرای نمایشنامه های چخوف واقعا کار سختیه چون انگار چخوف خودش پای اجرای یک نمایش نشسته و تند و تند دیالوگ های بازیگران رو یادداشت کرده و بعد اون رو (با اضافه کردن حداقل دستور صحنه) به عنوان نمایشنامه خودش به چاپ زده ! و بنظرم اجرای نمایشنامه های او نیاز به یک کارگردان واقعا خلاق داره و البته مهم تر از اون بازیگرانی که هنگام بازی بیشترین تسلط رو روی خودشون داشته باشن و در قالب نقش فرو نرن - شاید یک چیزی مثل همان تکنیک فاصله گذاری ولی در اینجا نه فاصله از نقش که فاصله از خود بازیگر و تبدیل شدن به یک آدم ساده و معمولی – و بازیگرانی که در قالب خاصی فرو رفته باشن و بقول معروف کارشون امضا دار شده باشه در یک کلام می تونن گند بزن به این شخصیت ها و اجرا رو از بین ببرن چون در نمایشنامه های چخوف همه نقش اصلی ان ! ... بگذریم.

سه خواهر پرشخصیت ترین نمایشنامه چخوفه . چخوف سیزده نفر آدم رو روی صحنه جمع می کنه و در دهان هر کدام از اینها دیالوگ هایی قرار می ده که عموماً هیچ معنایی ندارن و هیچ روند منطقی ای رو دنبال نمی کنن. شخصیت ها این ور و آن ور صحنه نشسته ان و مدام فقط حرف می زنن. حرف می زنن و حرف می زنن، حرف های حسرت آمیز و قلمبه سلمبه ی تهی، درباره بدبختی هاشون، درباره گذشته شون، درباره آینده، درباره آرزوهاشون، درباره عمر رفته، جوونی ای که دیگه برنمی گرده، درباره موضوعات بی معنی و بی اهمیت. درباره آینده انسان، آینده جهان و اینکه بالاخره خوشبختی در این جهان نصیب انسان ها میشه یا نه، فلسفه بافی می کنن. و همه اینها در حالی رخ می ده که همه فقط برای خودشون حرف می زنن یعنی بدون اینکه به حرف بقیه توجه داشته باشن، متوجه منظور او بشن یا کلام او رو ادامه بدن، فقط و فقط حرف خودشون رو می زنن. این شاید سیاه ترین طنز چخوف باشه. اینکه آدم ها اصلا براشون اهمیتی نداره که بقیه چی میگن، درباره چی دارن حرف می زنن، تنها چیزی که اهمیت داره اینه که در میان کلام دیگران اونها هم کلامی بپرانند. یعنی انگار این آدم ها امکانی پیدا کرده ان که روی صحنه بیان و فقط حرف بزنن ! بدون توجه به دیگران و بدون توجه به حتی حرف های قبلی خودشون. روی صحنه حرکت می کنن و گاهی که خودشون هم دارن حرفی می زنن وسط کلام دیگری می پرند و بدون اینکه منظور او رو درست فهمیده باشن در اون مورد اظهار نظر می کنن.

بعضی از روزهای خوب گذشته یاد می کنن و در مقابل بعضی عقیده دارن که گذشته هم همین طور ملال آور بوده، بعضی از آینده حرف می زنن و اینکه خوشبختی نصیب آیندگان ما خواهد شد اما باز کسانی می گویند که زندگی همیشه همین طور خواهد ماند، بدون آنکه ذره ای تغییر بکنه. و چخوف این آدم ها رو به صحنه می کشه و زیر نور میاره که نشون بده چه زندگی بیهوده ای در میان آنها جریان داره. آدم هایی که فقط حرف می زنن و حرف می زنن و بدون اینکه منظور دیگران رو درست متوجه بشن در مورد حرف هاشون اظهار نظر می کنن.

جداً خوندن نمایشنامه « سه خواهر » ٬ نوشته ی آنتون چخوف رو بهتون توصیه می کنم.

 

!! نوشته شده توسط امیر | 9:27 | جمعه بیست و چهارم آبان 1387 •

 

         این روزا چقدر دوست داریم

                             گریه کنیم

            این روزا چقدر بچه ننه شده یم

 

                     ولی ... گریه آسون ترین کاره

                                                         عزیز دل

!! نوشته شده توسط امیر | 17:17 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 •

اگر یک آشنای نزدیک٬ یک دوست صمیمی که برایتان مثل خواهر یا برادر است به شما زنگ بزند و طی یک درددل دوستانه خبر ناراحت کننده ای درباره خودش به شما بدهد واکنش تان چطور خواهد بود؟ در وهله اول منظورم پشت خط تلفن است و بعد که گوشی را قطع کردید و او دیگر با شما نیست. ناراحت می شوید؟ چقدر ناراحت می شوید؟ مهمتر از همه اینکه تا کی ناراحت می مانید؟ این مساله تا چه زمانی ذهن تان را مشغول نگه می دارد و بخاطر دوست تان که می دانید تا چند وقت از بابت آن اتفاق ناراحت و افسرده است٬ شما چند ساعت یا چند روز ناراحت می مانید. هیچ وقت به این مساله فکر کرده اید؟ اینکه در مقابل ناراحتی دیگران چه رفتاری باید از خود نشان بدهیم٬ اینکه تا کی باید به یاد آن بمانیم و اصولا بهترین کاری که می شود در این مواقع کرد چیست؟ تا حالا پیش آمده که بعد از این اتفاق - منظورم همان قضیه تماس دوست عزیزتان و رسیدن خبر ناراحت کننده اش - شما اول برای چند دقیقه ناراحت شده باشید و بعد به کلی آن را فراموش کرده و ناگهان وسط یک ماجرای شیرین٬ وقتی دارید به یک جوک می خندید٬ دارید از تماشای فیلم خنده داری از خود بی خود می شوید٬ یا اصلا نه٬ دارید از خوردن شام مورد علاقه تان لذت می برید٬ دوباره به یاد آن بیفتید و خشک تان بزند؟ در آن لحظه چه حسی به تان دست می دهد؟ ... بعضی وقت ها آدم از خودش بیزار می شود٬ از اینکه از دست اش کاری برنمی آید٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند واکنش نشان بدهد٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند همدردی یا لااقل همدلی کند٬ از اینکه نمی تواند غم عزیزش را یک جا از او بگیرد و مال خود کند ... واقعاً چکار می توان کرد؟ 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 8:12 | یکشنبه دوازدهم آبان 1387 •

صبح ابری پاییزی

هوا گرفته ست. هر چقدر صبر می کنم تا روشن تر بشه، این ابرها کنار برن و خورشید خودی نشون بده نمی شه که نمی شه. خواهرم می گه هوای دو نفره است. مادرم لبش رو می گزه و من همچنان خیره مونده م به آسمونی که خاکستریه. حداقل اگه بباره باز دل آدم هم باهاش وا می شه ولی این طوری ... انگار آدمو معلق نگه داشته ، نه آفتاب ، نه باران.

این روزها دست و دلم به نوشتن نمی ره. تو ماه رمضون داشتم «طاعون» آلبر کامو رو می خوندم و انقدر جذبم کرد که از روش یادداشت هایی برداشتم که مقاله ای درباره ش بنویسم. حتی رفتم از فروشگاه خوارزمی کتاب «آلبر کامو»ی کانرکروز اوبراین (ترجمه جناب فولادوند) رو هم خریدم – تصادفی به چشمم خورد - ، مجله فردوسی رو هم به خاطر عکس روی جلدش – بله دیگه، که عکس کامو بود – خریدم که البته خیلی هم بد نبود و چند صفحه ای راجع به طاعون نوشته بود و بعد شروع به نوشتن کردم که تازه ناگهان یادم افتاد که زمان داره مثل برق و باد می گذره و فقط چهار ماه تا امتحان ارشد مونده . رهاش کردم و چسبیدم به کتابهای ارشد.

دوست دارم یکی دو تا داستان تازه بنویسم ولی باز به خودم تشر می زنم که اول اونی که هنوز ویرایش اش نکردی، بعد یه داستان تازه. گرچه انگار سوژه های نوشتن ام دیگه ته کشیدن. شاید هم بی حوصله شده م ، یا ناامید. تو میگی به خاطر این هوای ابریه ؟ هوایی که آدمو در انتظار نگه می داره. نه می باره و نه آفتاب میشه. شاید. آه کجایی آفتاب تابستان ! آه کجایی روزهای بلند تابناک ! چقدر ما عاشق این شده یم که حسرت و افسوس گذشته رو بخوریم. اگر این ابرها ببارن شاید دل ما هم باهاشون وا بشه.

 

!! نوشته شده توسط امیر | 9:48 | یکشنبه پنجم آبان 1387 •

یک نفر به این آقا بگوید انقدر از زبان ما حرف نزند. انقدر خودش را با ما جمع نزند. انقدر خودش را از ما نداند. برگشته گفته است که « صدای ملت ایران به گوش مردم آمریکا رسیده است » نه خیر آقا . این صدای ملت ایران نبوده است. این فقط صدای شما بوده است. شما صدای ملت ایران نیستی. ما اصلا از ریخت شما خوش مان نمی آید ٬ لطفا انقدر به ما توهین نکن. انقدر خودت را « ملت ایران » به حساب نیاور. تو با ما ارتباطی نداری ٬ پس دست از سر ما بردار . 

!! نوشته شده توسط امیر | 20:14 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •

سوژه ها مرده اند ؟

تازگی خیلی می شنوم که می گویند « همه قصه ها تکراری شده اند » ، « در دنیا دیگر داستان جدیدی وجود ندارد » و راستش این جمله ها احساس خوبی در من ایجاد نمی کنند . از آنها بوی انحصار می شنوم ، بوی تنگنا و محدودیت ، و نه خلاقیت . 

تا چند وقت پیش من هم تقریباً این حرف را باور کرده بودم و فکر می کردم حالا که سوژه جدیدی وجود ندارد پس چه چیزی می تواند برای ادبیات ایجاد جذابیت و جلب توجه کند ؟ و بعد به این نتیجه رسیده بودم که حالا « روایت » این وظیفه را به عهده دارد. اگر سوژه های جدید مرده اند پس حالا باید روایت جور آنها را بکشد و ادبیات را تر و تازه نگه دارد. حالا نحوه روایت خواهد بود که میزان جذابیت اثری را تعیین می کند : هر کس بهتر روایت کند ، با اقبال بیشتری مواجه می شود ... ولی کم کم دارد از این حرف بدم می آید. شاید از بس این اواخر آن را شنیده ام و تکرار کرده اند به آن حساسیت پیدا کرده ام. نمی دانم . شاید هم حالا دارم از جایگاه کسی که عزیزی را از دست داده و نمی تواند از دست رفتن او را تحمل کند و در نتیجه فقدانش را انکار می کند حرف می زنم ، ولی جداً با خودم فکر می کنم که مگر می شود طرز زندگی بشر تغییر کند و اتفاقات زندگی او همان اتفاقات سابق/همیشگی باشد ؟ وقتی علم پیشرفت می کند ، وقتی اندیشه ها رشد می کنند و حتی عوض می شوند ، وقتی صتعت و تکنولوژی مدام در حال پیشروی است ، وقتی دیدگاه بشر نسبت به جهان پیرامون اش گسترده تر شده و حالا می داند که شاید او و زمین اش تنها موجودات زنده این جهان نباشند ، و همه این ها منجر به تغییر طرز تلقی او از زندگی و در نتیجه تغییر فرهنگ ها می شود ، چطور خواهد بود که اتفاقات زندگی او ، ماجراهایش ، و آنچه به دنبالش خواهد گشت تغییر نکنند ؟ راستش حالا دیگر چندان به آن جمله اعتقادی ندارم . فکر می کنم که هنوز داستانهای بی شماری هستند که گفته نشده اند و گفتن شان نیاز به خلاقیت انسان های تیزبین دارد . اگر ما شیفته قصه های قدیمی مان شده ایم و مدام از کلیشه های قدیمی استفاده می کنیم نباید فوراً به آن اصل منسوخ صدور قانون های کلی متوسل بشویم و قانونی برای تبرئه کم ذوقی و تنبلی مان صادر کنیم که بله : « دیگر در جهان داستان جدیدی وجود ندارد » چرا دارد ، اگر که ما خودمان را «پابند» قالب ها و قراردادها و اصول و حتی نبوغ گذشتگان مان نکنیم و از قصه های آنها در نوشتن خودمان فقط در حد یادگرفتن شیوه قصه گویی استفاده کنیم و نه اینکه در آن قصه ها فرو برویم و برای همیشه در طلسم شان غرق بشویم . باور کنید که مثال ها نقض زیادی وجود دارند اگر که شما عاشق پذیرفتن قانون های کلی نباشید .    

 

!! نوشته شده توسط امیر | 20:42 | جمعه پنجم مهر 1387 •

RSS