تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

رئیس

 

 

نمی تونی به زور عاشق سینما بشی . نمی تونی به زور دو ساعت تو یه اتاق بزرگ تاریک، روی یه صندلی ناراحت بشینی و زل بزنی به یه صفحه مقعر نقره ای .

و هم چنین نمی تونی ناگهان، در یک نظر عاشق سینما بشی . سینما چیزیه که باید کم کم عاشقش بشی . کم کم ازش لذت ببری و بعد به جایی برسی که دیگه نتونی ترک اش کنی . نتونی اون لذت رو از خودت دریغ بکنی .

و دیدن فیلم های خوب و دلچسبه که کم کم تو رو عاشق سینما می کنه . دیدن بازی های هنرمندانه ، تصویرهای چشم نواز ، دکورهای خوش سلیقه و دیالوگ ها ماندگاره که تو رو روی صندلی ات خشک می کنه و محو اون صفحه نقره ای می کنه .

اینجا مجموعه ای از آدم ها هستند که به نسبت خلاقیت و توانایی های زیبایی شناسانه شون این سرگرمی و دلخوشی رو برای تو فراهم می کنند . آدم هایی که می ذارن کم کم عاشق سینما بشی . و یکی از این آدم ها جناب « مسعود کیمیایی»ه . آدمی که خودش عاشق سینماست و بخاطر همینه که می تونه تو رو هم عاشق بکنه .

مسعود کیمیایی رو همه می شناسن . از طرفدارای دو آتیشه سینما بگیر تا مخالفان سرسختش . حتی اگه بعضی کیارستمی رو نشناسن ولی کیمیایی رو همه می شناسن . او از اون آدمهاییه که بهشون می گن : « خاطره تاریخی یه ملت » در واقع فیلمهایی که کیمیایی ساخته این ساحت رو در ذهن همه برای او بوجود آورده . از قیصر و رضا موتوری و گوزن ها بگیر تا سرب و اعتراض و حکم و ... کیمیایی سالهاست که به معشوقه اش وفادار مونده و ازش دل نکنده و با تمام ناملایمتی ها و حرف و حدیث ها و لعن و تکفیرهایی که دامنشو گرفته ، دامن این معشوقه فریبا رو رها نکرده و همچنان که هنوز است فیلم می سازه و عشق بازی می کنه و عده دیگری رو هم عاشق می کنه .

و تو هم نمی تونی میوه های درخت عاشقی او رو دوست نداشته باشی ! اگر شاید از بعضی دلبستگی هاش خوشت نیاد یا حتی به بعضی وسترن بازی هاش بخندی ، باز نمی تونی شیفته مونولوگ ها و دیالوگ هاش نشی ، از فهم کنایه ها و نمادهاش لذت نبری یا قهرمان هاشو دوست نداشته باشی و به اعتقادات و مرام هاشون احترام نگذاری .

و من اگه بخوام از او ستایشی بکنم می گم که کیمیایی فیلم هایی ساخته که فقط دیدنشون روی پرده نقره ای مقعر لذت بخشه .

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 11:7 | سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 •

 

در « تک بودن » چیزی ست

 

که با هیچ جمع نمی شود

 

که چون هر چه با هیچ جمع شود

 

حاصلش هیچ می شود !!

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 8:35 | دوشنبه هجدهم تیر 1386 •

 

اینجا   همانجا  ست  !

!! نوشته شده توسط امیر | 12:48 | یکشنبه دهم تیر 1386 •

 

 

ضحاک سفارش می دهد

 

امروز دو مغز جوان نابالغ میل کرده ایم

 

و برای دسر هم  قلب مادری ، با خون اضافه !

 

 

سربازان فالفور دست بکار می شوند

 

و لشکریان به باغ های زیتون یورش می برند

 

و با فشار دکمه ای  دهها کاسه سر از هم می پاشند

 

 

« خاکروب ها را بیاورید »

 

- این چطور است ؟

 

- نه ! خوب نیست . مگر نشنیدی چه فرمود ، مغز جوان نابالغ

 

- آن زن را ببین .  حتما قلب بزرگی دارد

 

- معطلش نکن ... یادت نرود خونش را اضافه تر بگیری

 

- امروز هم ضحاک را راضی نگه می داریم ... تا فردا

 

 

و فردا ضحاک دوباره سفارش می دهد  ...

 

ضحاک سیری ناپذیر است

 

فریدون ظهور نمی کنی ؟

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:39 | یکشنبه دهم تیر 1386

شهود

شهود

 

دو چشم هیز

 

نیمه شب

 

از پشت پنجره

 

در تاریکی

               کشیک می دهند

 

« بدنبال چه می گردید ؟

                                 زیبایی ؟

                                 

                              یا لذت مجانی زیبایی ؟! »

 

هاه ! چه جستجوی سخیفی ...

 

لحظه ها منتظر می شوی

 

و وقتی زیبایی  - با تمام پستی و بلندی اش -

                                                            از پشت پرده بیرون می آید

 

قلبت شروع می کند به تپیدن

 

و چشمت به زل زدن

 

و تنت به لرزیدن

 

و دلت ... به نالیدن :

                            « آه ! چه بازی کثیفی »

 

... و بعد که زیبایی محو می شود

 

تو می مانی و چشمانی که حریص شده اند

 

و ابلیس به دل بی پناهت طعنه می زند !

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:37 | یکشنبه دهم تیر 1386

آن لحظه

 

 

لحظه ها می گذرند

                          دلگیر و خسته

                                       شادمان و آرام

 

و من در گذر این لحظه های خام

 

در عبور تمام این دم و بازهای رام

 

تنها یک لحظه را می خواهم

 

آه که آن لحظه را هوس می کنم !

 

آغوشت را بگشا

 

تنگ مرا دربرگیر

                      نفسم را برگیر

 

شرم و اندیشه دگر جای ندارد اینجا

 

آه ! آغوشت را برویم بگشا

 

نازنینا ! برهانم از این فاصله ی جانفرسا

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:36 | یکشنبه دهم تیر 1386

برای یک ستاره غمدیده


يادت مي آيد پدرجان

دست هاي نرم كوچكم را كه در دستان بزرگت مي گرفتي

وقتي حوصله ام سر مي رفت و بهانه مي گرفتم - مي بردي ام هواخوري -

مي داني چقدر خسته مي شدم وقتي زورم به گام هاي بلند تو نمي رسيد و

مجبور مي شدم دنبالت بدوم

و تو آنقدر آهسته تر قدم برنمي داشتي كه بالاخره دستت را ول مي كردم و به دو خودم را

از خيمه ي گام هاي بلندت رها مي كردم

وبعد صداي تو بلند مي شد « از جلوي چشمانم دور نشي ستاره جان »



يادت مي آيد پدرجان

هميشه كه مي خواستي بري سفر - وقتي براي آخرين بار از زير قرآن رد مي شدي -

دستت را مي گرفتم و غمگنانه مي پرسيدم « پدر كي برمي گردي ؟ »

و تو كه مي دانستي من تازه ياد گرفته ام تا فقط بيست بشمرم مي خنديدي و مي گفتي

« تا صد كه بشمري برگشتم »



و آخرين باري كه رفتي ...

يادت مي آيد پدرجان

باز همان قرآن بود و همان آب

و همان سئوال هميشگي « كي برمي گردي پدرجان »

اين بار ولي ديگر نگفتي « تا صد كه بشمري ... »

اين بار تو دوباره دستانم را در دستت گرفتي و در چشمهاي نگرانم غرور مردانه ات را شكستي

« عزيزكم ! مواظب مادرت باش »

و بعد رفتي ... رفتي ... رفتي ... رفتي ... رفتي ... آنقدر رفتي تا كه به خدا رسيدي


... و حالا پدرجان هميشه يادت بماند

گاهي ‍، شبها كه فرصت پرواز پيدا مي كني

در آسمان

سراغي از ستاره كوچكت هم بگير

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:34 | یکشنبه دهم تیر 1386

عدم

 

 

     نفست را به صورتم می فشانی  و

 

     لب بر لبم می نهی

 

    

     نمی دانی که ...

 

     دیریست

 

     روح از صورت و

 

     جان از لبم پریده است !

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:27 | یکشنبه دهم تیر 1386

عاشقانه با ساز و آواز

 

امیر امیرخانی عاشق آواز بود . عاشق اینکه شب ها برود توی اتاقش و در را ببندد و چراغ را خاموش   کند و بعد روی تختش چهارزانو بنشیند و صدای نازنینش را از حنجره بیرون بدهد . وقتی که شعرهای زیبای پارسی را می توانست با صدای خوش بخواند کیف می کرد و حال خوشی به اش دست می داد . با اینکه خانواده اش چندان از این کار او دلخوشی نداشتند و ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امیر | 13:7 | پنجشنبه هفتم تیر 1386

خون

 

- می دونی به کی فکر می کنم ؟

- نه .

- به مادرم ... یعنی به این فکر می کنم که مادرم چطوری خودشو وقف دیگران کرده .

- دیگران ؟

- آره دیگه : خانواده اش ... فکر کن ؛ مادر من تو هیجده سالگی ازدواج کرده . درست همون سالی که باید کنکور می داد و تکلیف دوازده سال درس خوندنشو مشخص می کرد . بعدش هم که بچه دار شد و افتاد به بچه داری و خونه داری و ...

- خب زندگی همینه دیگه ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امیر | 9:16 | سه شنبه پنجم تیر 1386 •

RSS