تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

ارغوان

 

چگونه پیچک غم ، ارغوان شادی را ،

به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست !

چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها ،

جلای آیینه شوق و شور را برده ست .

لبان ما ، دیری است ،

به هم  فشرده چو نیلوفران نشکفته ست .

چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم ؛

که نقش روشن لبخند یادمان رفته ست !

 

ببین به چهره این مردمان راهگذر ،

دل تمامی شان غنچه نخندیده ست .

هنوز ، خانه ای از خانه های این سامان

شبی ز بانگ سرود و سرور هم خوانان

دمی زشادی و پاکوب دست افشانان

به خود نلرزیده ست !

 

ببین که بر سر دل های مان چه آوردیم !

ببین نخواسته با عمر خود چه ها کردیم !

 

چرا چو ماتمیان ، بی خروش می مانیم ؟

چرا سرود نیایش ، به بامداد ، به نور ،

سرود گندم ، باران ،

                         سرود شالیزار ،

سرود مادر ، کودک ، پدر ،

                          سرود وطن ،

سرود زندگی و عشق را نمی خوانیم ؟

 

 

یکی بپرس که از زندگی چه می دانیم ؟

نفس کشیدن آیا نشان زیستن است ؟

خموش ، مردن ؟

                     یا

                        شور و شوق پروردن ؟

چو آفتاب ، به این لحظه ها درخشیدن .

امید و شادی و شور و نشاط بخشیدن .

 

مگر نه اینکه غمی سهمگین به دل داریم

مگر نه اینکه به رنجی گران گرفتاریم .

نشاط مان را باید همیشه ، چون خورشید ،

- بلند و گرم – در اعماق جان نگهداریم .

 

 

مده به پیچک غم ، آب و آفتاب و نسیم

بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم !

 

 

فریدون مشیری

 

!! نوشته شده توسط امیر | 13:34 | دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 •

ما چه هستیم ؟

 

مردم شهر توی خیابان می رفتند و می آمدند . هر کس مشغول کار خودش بود و هیچ کس به دیگران و به اتفاقاتی که اطرافش می گذشت اعتنایی نداشت . مردم حتی به چشم هایی هم نگاهی نمی انداختند که مباد آشنایی پیدا شود و سلام علیکی پیش بیاید و حرف از زندگی خصوصی شان به میان بیاید . همه نگاهشان را به در و دیوارها و ویترین مغازه ها انداخته بودند . آن وسط عده ای هم بودند که برای سیر کردن شکم شان مجبور بودند جان بکنند . در آن جمع پسرکی بود که کیسه بزرگی را روی دوشش انداخته بود و آت آشغال های کنار خیابان را جمع می کرد . پسرک هر چند متر می ایستاد و کیسه اش را پر می کرد و دوباره به راهش ادامه می داد .

 

مردم شهر می رفتند و می آمدند . پسرک همچنان کیسه اش را پر می کرد و کم کم آنقدر کیسه اش پر شد که کمر پسرک زیر بارش خم شد . پسرک اما دست بردار نبود . انگار به اندازه وزن کیسه به او نان می دادند و پسرک همانطور کیسه را پر و پرتر می کرد و هر چه حجم کیسه بزرگتر می شد کمر پسرک زیر بار کیسه خم و خم تر می شد .

 

مردم شهر می رفتند و می آمدند . پسرک آنقدر کیسه را پر کرده بود که دیگر هیکلش زیر حجم کیسه گم شد و گویی کیسه خودش پا درآورده بود و داشت حرکت می کرد . پسرک اما راضی نمی شد . انگار می خواست تمام مردم شهر را سیر کند . کم کم کیسه آنقدر بزرگ شد که صورت پسرک از سنگینی بار روی دوشش مماس زمین شد . و بالاخره همانطور که می رفت پایش در کمند چاله ای گیر افتاد و با صورت روی زمین فرود آمد . و کیسه با تمام سنگینی و حجم اش بر پشت او نشست .

 

مردم شهر می رفتند و می آمدند . کیسه بر گرده پسرک نشسته بود و آن بیچاره حتی قادر نبود سرش را کمی بالا بیاورد که از رهگذران کمکی بطلبد . مردم می رفتند و می آمدند . جوانی موهای دختری را که لحظه ای روسری اش را باز کرده بود دید زد اما پسرک را ندید . مردی متوجه سیگار نیم سوخته اش ، که از دستش رها شده بود ، شد اما متوجه پسرک نشد . زنی نظرش به ویترین مغازه جواهر فروشی ای جلب شد اما به پسرک جلب نشد .

 

مردم شهر می رفتند و می آمدند . پسرک زیر بار سنگین کیسه کم کم له شد و حتی به صدای ناله خفیفی هم نتوانست کمک بخواهد .

 

مردم شهر می رفتند و می آمدند . بی اعتنا به هم و به آنچه در اطراف شان می گذشت . خداوند ما را به حال خودمان رها کرده بود .

 

!! نوشته شده توسط امیر | 11:26 | پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 •

رویاها

خوابش نمی برد . بین من و پدرش دراز کشیده و مدام ورجه وورجه می کند ، پهلو به پهلو می شود و با خودش حرف می زند . پدرش نیم ساعت است که خوابش برده و من هم تازه چشم هایم دارند گرم می شوند . ولی مگر این بچه می گذارد . بالش اش را چسبانده به بالش من و یک پایش را هم انداخته روی پایم . و نگاهش که می کنم از روی بدجنسی به ام لبخند می زند . رویم را برمی گردانم و پایش را پایین می اندازم . اما هنوز صدایش را می شنوم . برگه های روزنامه را تند تند ورق می زند یا کلیدهای گیم اش را محکم فشار می دهد . زور می زنم که خوابم ببرد اما بدبختی هیچ وقت روی دنده چپم نتوانسته ام بخوابم . قلبم می گیرد . دوباره برمی گردم و با هم رو در رو می شویم . نفس گرمش که بوی ناملایم غذای ظهر را می دهد به صورتم می خورد اما چشمانم را برایش باز نمی کنم و به اش محل نمی گذارم . دست ام را توی دستش می گیرد و با انگشتانم بازی می کند . باز محل اش نمی گذارم . طبق یک اصل روان شناسی ثابت شده ، در این جور مواقع اگر محل اش نگذاری خودش بالاخره بی خیال می شود . اما ناخنش را می کند زیر ناخن ام و فشار می دهد . دردم می گیرد و بی اختیار چشم باز می کنم . دستم را ول می کند و دوباره ، این بار از روی خجالت و شرمندگی ، لبخند می زند . جوابش را با یک اخم ترسناک جوری می دهم که می ترسد و رویش را برمی گرداند . چشم ام را می بندم و در تاریکی دنبال خواب می گردم .

کم کم پیدا می شود ... و بعد می بینم که توی قهوه خانه ناهارخوران نشسته ام . بچه ها هم هستند . فرید ، محمد ، رامین ، دانیال میررضایی . نشسته ایم دور یک میز و چای می خوریم . و داریم درباره آن روزی که ساعت پرورشی را پیچاندیم حرف می زنیم . همیشه که می بینم شان و دور هم جمع ایم درباره آن روز حرف می زنیم . و آن اعترافاتی که فردایش برای مدیر نوشتیم . « بنویس برای چه دیروز از مدرسه در رفتی ! » هر کدام از بچه ها چیزی نوشته بودند و حالا تعریف می کردند و وقتی نوبت من می شد و می گفتم چه نوشتم صدای خنده بلند می شد و منفجر می شدند . همه داستان بلند بالایی نوشته بودند و من بیشتر از نیم خط نتوانسته بودم لفت اش بدهم . « آقا ما فکر می کردیم کلاس تشکیل نمی شه » و بعد ادای مدیر را در می آورم که بعد از خواندن کاغذ اعترافم ، با آن صورت عصبانی و منقبض شده ، برگشت گفت « خر خودتی بچه ! » . به اینجا که می رسد همه اشک شان در می آید ... بچه ها بزرگ شده اند . رامین تی شرت آستین کوتاهی پوشیده که روی سینه اش با خط سفیدی نوشته اند : I am FREE . دانیال سیگار کاپیتان بلک می کشد . آنهم با چه ادا و تشریفاتی و فرید هم پیپ اش را در می آورد و فندک می زند و روشن اش می کند . با آن کلاهی که سرش گذاشته قیافه روشنفکرها را گرفته . یک روشنفکر غرب زده ! دست دراز می کند و پیپ اش را تعارفم می کند . وسوسه انگیز است اما می گویم « فرید جان ، من آدم ضعیف النفسی هستم . شاید دیدی با یه پک هم معتاد شدم ! » خنده اش می گیرد و دیگر اصرار نمی کند . می گوید « پس تا می تونی ریه هاتو از هوای شمال پر کن که برگشتی تهران تا دفعه بعد ذخیره داشته باشی » . لبخندی می زنم و نفس عمیقی می کشم . ناگهان دستم می خارد . می خارانم اش . خارش قطع می شود . لحظه ای می گذرد و دوباره می خارد . دوباره می خارانم اش و این بار دست اش را توی دستم گیر می اندازم . چشم باز می کنم و می بینم که کنارم خوابیده و ... باز همان لبخند منزجر کننده .

دست اش را که توی دستم است محکم فشار می دهم و می گویم « امیررضا ، خواهش می کنم بذار بخوابم » بچه بین این خواهش و آن فشار دردناک می ماند و رویش را برمی گرداند . بالش ام را تا آنجا که فرش اجازه می دهد از بالش اش دور می کنم و دوباره چشمانم را می بندم .

مدتی می گذرد و این بار می بینم که جلوی مدرسه ایستاده ام . توی حیاط کسی نیست . نمی دانم چرا ولی یواشکی وارد می شوم و پاورچین بطرف کلاس می روم . ناگهان ناظم از پشت دیوار ظاهر می شود . با همان موهای سپید و چشمان سرخ از حدقه درآمده . و خط کشی که همیشه توی دست راست اش نگه می داشت .

« باز که دیر اومدی »

خشک ام می زند . مثل یک مجسمه وسط حیاط خشک می شوم .

« آدم نمی شی تو بچه ؟ »

بی اختیار سرم را تکان می دهم که چرا . چشمان اش را گرد می کند و می پرسد « پس کی ؟ » و خط کش را مدام به کف دست چپ اش می کوبد . جواب سئوالش را نمی دانم . به ام نزدیک می شود و من سر می چرخانم . انگار که دنبال راه فراری بگردم . یک طرف به آبخوری و دست شویی ها می رود و طرف دیگر به زمین بسکتبال . اما او امان نمی دهد و با حرکت سریعی راهم را می بندد . سرم را بلند می کنم . فرید از پشت پنجره کلاس نگاهم می کند . ناظم خط کش را مثل شمشیر کنار گردنم می گذارد و دوباره می پرسد . « کی ؟ هان ؟ ... جواب بده » اما من واقعا جوابش را نمی دانم . لبم می لرزد و دوست دارم گریه بیفتم . اما مغزم فرمان نمی دهد . شاید هم اجازه نمی دهد . دستم را می گیرد و می خواهد خط کش را کف دستم فرود بیاورد که ناگهان لگدی به پایم می خورد . سرآسیمه از جا می پرم و چشم باز می کنم . و باز همان لبخند است .

با صدای مظلومانه ای می گوید « می خواستم برم توی اتاق ، رو تختم بخوابم »

« یعنی می خوای بگی اصلا از قصد لگد نزدی دیگه »

جوابی نمی دهد و فقط شانه بالا می اندازد .

مثل دیوها تنوره می کشم و بی ملاحظه پدرش که کنار دستم خوابیده با صدای بلند می گویم « برو . برو تو اتاقت ، دیگه هم این طرفا پیدات نشه که ... » حرفم را می خورم . پدرش خرخری می کند و پسر بیچاره اش هم سرش را روی سینه می گذارد و به طرف اتاقش می رود . دوباره دراز می کشم و بعد از آنکه کلی افسوس می خورم و سر تکان می دهم ، چشمانم را می بندم .

یک دقیقه می گذرد اما اتفاقی نمی افتد . به پهلو می خوابم . پنج دقیقه می گذرد ولی خبری نمی شود . دیگر چیزی نمی بینم . چشم ام را باز می کنم و سرم را از روی بالش بر می دارم و می نشینم . دیگر امیررضا کنارم نخوابیده و جایش خالیست . سرم را خم می کنم و توی اتاق ها را نگاه می کنم . نمی بینم اش . آرام صدا می کنم « امیررضا » . ولی جوابی نمی آید . دست می برم و محکم موهایم را می خارانم. و بعد دوباره دراز می کشم. چشمانم را می بندم . دقیقه ای می گذرد . دوباره بازشان می کنم . آرام صدا می کنم « امیررضا » . باز جوابی نمی آید .

دست دراز می کنم و یک برگ روزنامه از کنار بالش ام بر می دارم .    

 

!! نوشته شده توسط امیر | 18:27 | دوشنبه یکم مرداد 1386 •

RSS