تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

بعد از سه شنبه

 

بعد از مرگ شاعر مراسم سوگواری و عزاداری شروع می شود . غریبه های ناشناس و آشناهای غریبه از راه می رسند و زیر تابوت را می گیرند . می آیند تا خودشان را توی قاب دوربین ها بگنجانند . « رفیق اون دوربین تلویزیونه ها . دستمال تو دربیار » و باز نام آنهایی که دیگر نام شان فراموش شده بود و از یادها رفته بودند بر سرزبان ها می افتد . از چپ و راست پیام های تسلیت روانه می شوند و از هر گوشه ای بانگ دریغایی بلند می شود . در مراسم تشییع می آیند سخنرانی می کنند و خواننده ای هم چند دوبیتی از باباطاهر در مایه های دشتی و دشتستانی می خواند که « گلی که خوم بدادم پیچ و تابش ... ! » و صدای ناله جمعیت هم بلند می شود که انگار گل ما هم بود . وضع رقت انگیزی است . توی تلویزیون برایش شب شعر می گیرند و یادمان ٬ که وای چه شاعری از دست مان رفت و چند نفر دور هم می نشینند و خاطر تعریف می کنند و شعرهایش را با سوز دل و آب دیده می خوانند و بقیه هم سر تکان می دهند و گهگاهی انگشتی گوشه چشمی . عجب نمایش مضحکی . بس کنید دیگر . تا بحال کجا بودید ؟ تا حالا چرا تصویرش را پخش نکردید ٬ برایش جلسه نقد و بررسی نگذاشتید ؟ دردناک تر اینکه تمام این نمایش ها در آخر هفته تمام می شوند و دوباره خداحافظ تا مرگ عزیز دیگری که دسته سوگواران از پستوهای شان بیرون بیایند . تا کی می خواهیم به این سنت ها و فرهنگ های عقب مانده مان پابند باشیم و مومنانه حفظ شان کنیم ؟ تا کی می خواهیم دیر برسیم ؟ ... واقعا آیا امیدی به اصلاح هست ؟

بعد از تحریر -  شعری از اخوان به خاطرم امد که دیدم حیف است نیارمش . شعری از دفتر « آخر شاهنامه » به نام پیامی از آن سوی پایان . شعر بلندیه که قسمتی ازشو اینجا گذاشتم :

... دلهاتان روشن باد
سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
خانه هاتان آباد
بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
بادا شما را آن نان و حلواها
بادا شما را خوانها ، خرماها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌ در کار خنده می کردیم
بر اینها و آنهاتان
بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان ...

 

!! نوشته شده توسط امیر | 11:21 | شنبه دوازدهم آبان 1386 •

خداحافظ قیصر ، سلام شاعر

 

« و قاف

    حرف آخر عشق است

     آنجا که نام کوچک من

     آغاز می شود ... »

 

 

چقدر سخته که روزت رو با یک خبر تلخ آغاز کنی . تصور کن ؛ توی رختخواب خوابیدی و با خودت کلنجار میری که از زیر پتو بیرون بیایی یا نه ، و بعد پتو رو کنار می زنی و همانطور دراز کشیده ، دست می بری و طبق عادت هر صبح رادیوی کوچک باطری خورتو روشن می کنی . طبق معمول صدای موسیقی و لحظه ای بعد آرم خبر و ... درست همین جاست که یک دفعه ، ناگهان – تو داری خمیازه می کشی و دستهاتو مشت کرده و منقبض دادی هوا – مجری رادیو خبر می ده که ... ! 

با همان دهان باز و دست های معلق در هوا ، خشکت می زند . و بعد از عمق جان دردت می گیرد . اَه ! این دیگه چه خبری بود . چرا انقدر ناگهانی گفت . یعنی به همین راحتی ؟

 

واقعا به همین راحتی و نامنتظرانه است ، که یکباره خبر بدهند تو مُردی ؟! عجب رسمیه رسم زمونه – وای ، حالا که بیت اولش اومد بیت دومش پرمعناتره – قصه برگ و باد خزونه – چرا مدام معناش سهمگین تر میشه ؟ - میرن آدما ، از اونا فقط خاطره هاشون ... خاطره هاشون ... خاطره ها ... خاطره ی یه شاعر چی می تونه باشه ؟ غیر از شعرش ؟

 

قیصر امروز رفت ، اما زندگیش در این دنیا ، در بین ما ، هنوز ادامه داره . تا وقتی کتابهاشو ورق می زنیم و شعرهاشو زیر لب زمزمه می کنیم ، شاعر هنوز زنده ست .

 

 

و فردا روز تازه ای ست ...

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 18:19 | سه شنبه هشتم آبان 1386 •

RSS