پاره ای توضییحات !
باید منظورم رو از اصطلاحی که در پست دیروز غروب بکار بردم ، یعنی « فرهنگ پوسیده و عقب مانده » روشن کنم . البته درست تر این بود که همونجا توضییح می دادم ولی شاید مجالی دیگه برای دادن این توضییحات نبود و به یه نوشته مجزا احتیاج داشت . گرچه این مساله ایه که من در اکثر داستان هام به اون اشاره هایی داشته م ( نمونه اش در همین داستان قبلی یا مثلا اتوبوس شب یا اسیری و ... ) . اما منظورم از بکار بردن این اصطلاح چیه ؟ بیبنید اول بذارید روشن کنیم که گمان می کنم همه مون فرهنگ اصیل ایرانی رو از مترقی ترین فرهنگ ها می دونیم و باید هم اینطور باشه چون که پشتوانه این فرهنگ اصیل چند هزار سال تمدن و سابقه ست . اما پس این فرهنگ عقب مونده چیه . به نظر من حتی وقتی فرهنگ ایرانی با فرهنگ اسلامی هم ترکیب شد باز این حاصلش از دست رفتن فرهنگ ما نبود بلکه اون چیزی که فرهنگ ما رو آلوده کرده چیزهای بود که ما خودمون از سر غفلت و شاید هم نادانی وارد فرهنگ مون کردیم . نمونه ش خرافاتی که بخاطر نادانی پدران و مادران ما و شاید هم بخاطر استفاده نکردن از عقل و تسلیم محض شدن اونها وارد این فرهنگ شدند . و یا خیلی از ریاکاری ها و محافظه کاری ها و مصلحت اندیشی ها ... که الزاما همه شون ریشه در مذهب نداره . رفتارهایی که بعد از مدتی به عادتهای ما تبدیل شدند و کم کم جزیی از فرهنگ ما شدند ( گرچه نمیشه اسم این ها فرهنگی گذاشت ولی من اسم دیگه ای به ذهنم نمی رسه . بهر حال اینها جزیی از فرهنگ ما شده ان ) و یه نمونه ش همون رفتاریه که در اون پست بهش اشاره کردم و اینکه هیچ مربی ای حاضر نمی شه مسئولیت اشتباهات شو به عهده بگیره و همش دنبال مفری می گرده که اشتباهاتش رو توجیه کنه یا به گردن دیگری بندازه و خودش رو تبرئه کنه . رفتاری که حتی از رییس جمهور ما هم سر می زنه و بهتره بگیم تبدیل به عادت شده ، در حالیکه اگه اون مربی یا اون مسئول عاقلانه و صادقانه اشتباهات شو بپذیره و در عین حال بگه که من در صدد رفع این اشتباهات بر میام اثرش در مخاطب خیلی خیلی بیشتره تا این رفتاری که موجب عصبانیت مخاطبی میشه که می دونه اشتباهی رخ داده ( در واقع از این لاپوشونی عصبانی میشه ) .
خیلی از عادت های اصیل ما زیبا هستند . اینکه ما به بزرگترهامون احترام می ذاریم ( نمونه ش در اتوبوس ها و متروهای شلوغ تهران – همین تهرانی که می گن توش عاطفه مرده ! - به وفور دیده میشه ) اینکه ما انقدر نسبت به دوستان مون / همسایگان مون / هموطنان مون احساس مسئولیت می کنیم ، دوست نداریم برای اونها اتفاق ناخوشایندی بیفته ، از دیدن ناراحتی اونها خودمون هم ناراحت می شیم ، اینکه ما انقدر خونگرم و صمیمی هستیم ... من بشخصه همه اینها رو دوست دارم و فکر می کنم همه اینها نعمت هایی هستن که ما بخاطر داشتن اونها در همه دنیا زبانزد شده یم . اما بدبختی از اونجا شروع میشه که در این عادت ها افراط می کنیم ، یعنی در واقع عقلانیت رو کنار می ذاریم و احساساتی می شیم : نگرانی های افراطی ، احساس مسئولیت های افراطی که منجر به دخالت میشه / دلسوزی هایی که منجر به ترحم میشه و ... اینها همه باعث آلوده تر شدن فرهنگ مون میشه ، البته در کنار اون ناخالصی هایی که مقدارشون هر روز هم متاسفانه بیشتر میشه . و از طرفی باعث میشه که هر روز روگردانی از این فرهنگ بیشتر بشه .
اما چه باید کرد ؟ خیلی از هم سالان ما به این نتیجه رسیدن که باید همه این عادت ها – چه خوب ، چه بد – رو دور ریخت ، مثل اتفاقی که در جاهای دیگه افتاده ، ما هم همون طور باشیم و هر کس به کار خودش و به فکر خودش و همه بی تفاوت نسبت به دیگری . من هنوز به این نتیجه نرسیدم . و فکر می کنم که اگه این شدت عمل رو ما در مقابل اون آلودگی ها و ناخالصی های فرهنگی مون بخرج بدیم و فرهنگ اصیل مون رو از اونها بزداییم و خالص و پاکیزه ش کنیم دیگه لازم نیست مثل مردمان دیگه ای زندگی کنیم . بنابراین پاک کردن این ناخالصی هایی که مثل ویروسی دارند فرهنگ ما رو می پوسونند – بدون هیچ رودربایستی و تعارفی – و در کنارش رفتار کردن بر اساس آموزه های صحیح و اصیل ، به نظر من ، امروز وظیفه ماست . ما که تحصیل کرده های این مملکتیم و شیفته استفاده از عقل و اندیشه و منطقیم و دل مون برای فرهنگ اصیل مون می سوزه .
بدون مقدمه چینی
جوانک روی نیمکت پارک نشسته بود و می خواست برای چندمین بار موضوعی را برای کسی که روبرویش نشسته بود توضییح بدهد .
- خب ، بذار دوباره بگم .
- باشه ، فقط ببین ، من یه کم سردم شده .
- باشه ، باشه ، سریع تمامش می کنم . آه ... می دونی سحر ، من از اون پسرایی بودم که هیچ وقت نظر خوبی نسبت به دخترها نداشتم ...
ادامه مطلب
دیروز غروب
بین این همه مربی لمپن ایرانی بالاخره یه مربی با فرهنگ پیدا شده . یکی که بعد از بازی ٬ اگه باخته باشه نگه که تیم حریف حرفی برا گفتن نداشت و فقط داشتن دفاع می کردن و بازیکناشون خودشونو زمین می زدن و پیشنهاد بده که یه بیمارستان بغل استادیوم احداث کنن ! و اگه برد نگه تیم حریف بهترین تیم ایران بود و خیلی فوق العاده بازی می کرد ولی ما از اونها هم بهتر بودیم و بچه ها تمام تاکتیک هایی که من بهشون دیکته کرده بودم تو زمین اجرا کردن تا ما از اونها بهتر باشیم و ببریم ... نه ٬ این تازه وارد با بقیه فرق داره . اگه حتی همکارش تو روش تیمشو مسخره کنه بازم جوابشو نمی ده . دیروز بعد از بازی پرسپولیس و صباباتری منتظر موندم که حرفای مربی ها رو هم گوش بدم . اول آقای ضیایی طبق سنت حرف زد و با غرور تمام گفت که پرسپولیس که اصلا در نیمه اول حرفی برا گفتن نداشت و در نیمه دوم هم که با شانس و کمک داور به گل رسیدن ٬ با این حال بچه های ما - با راهنمایی های من - تونستن موفق بشن و بازی رو به تساوی بکشونیم . شما خودتون هم دیدین که ما برتر بودیم و حق مون برد بود .
داشتم از عصبانیت بالشو تو مشتم مچاله می کردم و بعد فردوسی پور رفت سراغ قطبی . گفتم خدا کنه قطبی جوابشو نده . و بله همینم شد . لذت بردم . از حرف زدن قطبی لذت بردم . وقتی که بزرگوارانه حتی در مورد صحنه پنالتی مشکوک صبا هم با تردید حرف زد و با همون اصطلاحی که احتمالا از کاشانی و استیلی یاد گرفته - که امیدوارم اونهم هرچه زودتر از دهنش بیفته - جواب داد « ان شاء الله که اون پنالتی هم درست بوده باشه . من مطمئن نیستم . باید تو ویدئو ببینیم ... » داد زدم « ضیایی ٬ آب شو و تو زمین فرو برو ! » انقدر که مادر که ترسیده بود بهم تشر زد .
بعدتر که بیشتر درباره ش فکر کردم از خودم پرسیدم چرا قطبی با بقیه فرق داره و متاسفانه فقط به یه نتیجه رسیدم . قطبی تو یه فرهنگ دیگه و بین آدمای دیگه ای - آدمایی که ما اونها رو کافر و جهنمی می دونیم - رشد کرده و بقیه پرورده همین فرهنگ ان . همین فرهنگ پوسیده عقب افتاده . نه ٬ نمی خوام سیاه بینی بکنم و خودکوچک انگاری و ... ٬ ولی شما بگید ٬ از این مقایسه ی ساده به چه نتیجه ای میشه رسید ؟
بنظرم حرفای دیرزو قطبی از برد اون بازی ٬ برای طرفدارای پرسپولیس لذتبخش تر بود . همه شون باید به وجود این مربی افتخار کنن .
شب و روزهایی که می گذرند
1.
پریشب آقای میرکریمی – کارگردان خیلی دور ، خیلی نزدیک – تو برنامه « دو قدم مانده به صبح » حرفای قشنگی می زد . از خاطرات دوران مسئولیت اش در خانه سینما و برخوردهاش با مسئولین تعریف می کرد : مومنین نگران محتاطی که بزرگترین خصیصه شون محافظه کاری و بی اعتمادیه . حرفایی می زد که خیلی وقت بود ذهن منو به خودشون مشغول کرده بود .
در جایی از حرفاش گفت « اگه فیلم گاو سی و چند سال پیش ساخته نشده بود و مثلا امام خمینی در موردش اونطور اظهارنظر نکرده بود ، آیا پخش می شد ؟ آیا اصلا اگر می خواستند این فیلمو همین الآن بسازند مسئولان اجازه می دادند ؟ نمی پرسیدند که مثلا چرا این آقا اسمش « مش اسلامه » ؟ چرا این اسمو انتخاب کردید ؟ چه مقاصدی داشتید ؟ ... یک سئوالها و ایراداتی می گیرند که به ذهن خود نویسنده و کارگردان هم خطور نکرده بود !
۲.
پریروز توی سایت نشسته بودم و داشتم پست های شما رو می خوندم که یهو برق رفت و ما رو از سایت بیرون کردند . رفتم کتابخونه که روزنامه بخونم . تو سالن مطالعه روی میزی کنار پنجره نشستم که بتونم نوشته ها رو ببینم . مشغول خوندن بودم که یکی از بچه ها که حوصله اش از تاریکی سر رفته بود نزدیک شد و پرسید « آقا ، روزنامه ی چیه ؟ » بدون اینکه حواسمو از روی مقاله ای که داشتم می خوندم بردارم ، فقط لای ورق های روزنامه رو باز کردم تا بتونه صفحه اول روزنامه رو ببینه .
- اعتماده ؟
سرمو تکون دادم .
- آقا ، شرقو بسته ن ؟
یه دفعه برگشتم و نگاش کردم . قیافه ش می زد که از ورودی های جدید باشه . گفتم « بله ... خیلی وقته که » لبخندی زد و دور شد . همین طور که رفتن شو دنبال می کردم غرق خیالات شدم . دوباره یاد اون روزی افتادم که شرق دوباره منتشر شده بود . بعد از چند ماه ، برای سومین بار . چقدر ذوق کرده بودیم . وباز افسوس خوردم که چقدر راحت دوباره شرق به محاق توقیف رفت . درسته که همه از همون اول می دونستیم که شرق نمی مونه ولی بهانه توقیف این باره ش خیلی مسخره بود . باز دلم سوخت که چرا شرق بخاطر یه اشتباه بچگانه موجب توقیف خودش شد .
برگشتم سر مقاله روزنامه . نویسنده مقاله درباره چرایی اهدای جایزه منتقد برتر به مدیر مسئول روزنامه کیهان نوشته بود . در کلماتش طنزی ناشی از عصبانیت موج می زد .
مردم آزار
مرد توی اتوبوس نشسته بود و داشت صفحه « معاملات بورس » روزنامه عصر را می خواند که تلفن اش زنگ زد .
- بفرمایید .
- الو ؟
- بفرمایید .
- سلام قربان .
- سلام .
- حالتون خوبه ؟
- متشکرم ... آقا سعید شمایی ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟
- نه خیر ، من سعید نیستم .
- اِ ، پس شما کی هستید ؟
- من ... شما آقای ثابت نیستید ؟
- نه خیر ، آقای ثابت تلفن شونو واگذار کرده ن .
- عجب . خیلی وقته ؟
- تقریباً دو ماهی میشه ... دیگه امری ندارید ؟
- بعد ، شما شماره ای از ایشون ندارید ؟
- نه خیر .
- آقای ثابت از دوستان شما هستن ؟
- از دوستان من نیستند . من با یک واسطه این خطو از ایشون خریده م ... ببخشید دیگه باید قطع کنم .
- شما فامیلی تون چیه ؟
- بله ؟
- فامیلی تون .
- معذرت می خوام ، ولی لزومی نمی بینم که به شما بگم .
- گفتین شماره ای از آقای ثابت ندارید ؟
- نه خیر . یک بار که عرض کردم ... دیگه می خوام ...
- فرمودین فامیلي تون چیه ؟
- عرض کردم لزومی نداره به شما بگم . آقا دیگه دارید مـ...مزاحم می شید .
- این شماره رو خود آقای ثابت به من داده ان .
- خب من هم بهتون گفتم که ایشون ایـ...ین شماره رو یک ماهه که وا واگذار کرده ن .
- با این حال شما شماره جدیدی از ایشون ندارید ؟
- آقا ، جون ما...درت دست از سر سرم بردار. جون هر کی دو دوست داری .
- من از دوستان آقای ثابت هستم .
- خب . به من چه ر...ربطی داره ؟
- شما هم تهران زندگی می کنید ؟
- به شما چه ر...ربطی داره ؟
- اگه تهران زندگی نمی کنید پس کجا زندگی می کنید ؟
- مرتیکه چرا د...دست از سرم بر برنمی داری ؟ بی بی چاره م کردی .
- شما کرمان زندگی نمی کنید ؟ گفتید فامیلی تون چی بود ؟
- لعنتی ! آدم مـ..مردم آ آ آ زار . دی دی گه قطع کر کردم .
- چقدر صداتون آشناست . شما آقای سهیلی نیستید ؟
- چرا . خو...خودمم . اسم فامیلی منو از ک کـ...جا فهمیدید ؟
- کیومرث سهیلی . درسته ؟
- بله . شما کی هس تید ؟
- دبیرستان خواجوی کرمانی . سال آخر ، امتحان اقتصاد .
- صبر کن بـ...بینم . عظیمی تویی ؟
- کیومرث !
- جمشید خو...دتی ؟
- آره . خودمم .
- قربانت برم عـ...زیزم . می دونی من چقدر دنبالت گـ...گشتم ؟ تو کجا رفتی ؟
- داستانش طولانیه .
- من همیشه خودمو مـ...دیون تو می دونم ... آه ... چقدر دوست داشتم دوباره ببینم ات .
- تو همه این سالها من به یادت بودم .
- عزیز دلم . چقدر از شنیدن صدات خوشحال شدم . از خودت برام بگو . چه خبر ؟ کجا هستی ؟ چکار می کنی ؟ ...
آرزوهای بزرگ
سر کلاس « معماری کامپیوتر » استاد داشت درباره کامپیوتر مبنا و نقش آکومولاتور و آدرس-رجیستر و پروگرم کانتر و ... صحبت می کرد و توضییح می داد . من و حمید کنار هم نشسته بودیم و هر از گاهی با هم پچ پچ می کردیم . حمید یه لحظه گوشی شو در آورد . گوشیش از این مدل پاییناست . گفت « دیدی تو مترو وقتی یه نفر گوشی شو در میاره یهو همه زل می زنن به صفحه گوشیش و می خوان ببینن چیکار می خواد بکنه ؟ » گفتم « خوش به حالت که در مورد تو همچین اتفاقی نمی افته ٬ با این گوشیت » خندید . گفتم « الآن فکر و ذکر همه این شده که ببینن اس ام اس جدید چیه یا از یکی ویدئو و عکس و آهنگ بلوتوث کنن » گفت « تو مهمونیا ... دیگه فقط حرف از اینه که مدل جدید گوشی چی اومده تو بازار یا قیمت فلان مدل خورده تو سرش و ... فک کن ٬ بابابزرگ منم افتاده تو خط گوشی . بقول بچه ها «گوشی باز» شده ! ماه به ماه گوشی تلفنشو عوض می کنه و یه مدل بالاتر می خره » ناخودآگاه آهی کشیدم وگفتم « ایکاش روزی برسه که پز دادنای ما بهم این باشه که " فلانی کتاب فلانو خوندی ؟ " یا " فلان فیلمو دیدی ؟ " یا " فلان نمایشو ... "
استاد یه دفعه پرسید « آقا ٬ شما که پچ پچ می کنی ٬ بله ٬ شما بگو نقش آکومولاتور در این مدار چیه ؟ »
گفتم « استاد ٬ نقشش رشد فرهنگ کتابخوانی در بین مردمه »
تمام کلاس از این حرف من به خنده افتادند .
سرود باران
زیر باران باید رفت
بی واسطه و عریان
زیر باران باید خواند :
ابرهای بارانی ٬ ابرهای بارانی
دل تان هماره غمگین
چشم تان همیشه گریان !
