تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

نم نم

 

دانه های برف به باران بدل شدند

هواشناسی می گوید :

                                « هوا رو به گرمی خواهد رفت » !

!! نوشته شده توسط امیر | 13:0 | سه شنبه سی ام بهمن 1386 •

تــــــق !

 

پسر داد زد « هفت تیر » ، راننده سر تکان داد و بعد سوار شدند . اول دختر نشست و به دنبال اش پسر وارد شد و کیف اش را در بغل گرفت . دختر خودش را روی صندلی جا به جا کرد تا تن پسر با تنش تماس نداشته باشد . پسر با ناراحتی نگاهی به صورتش انداخت . راننده کمی منتظر ماند و چون مسافر دیگری پیدا نشد راه افتاد . 

هنوز به چراغ قرمز اول نرسیده بودند که راننده با هیجان گفت « اون جا رو ببینید . دارن همدیگرو می زنن ! اون تاکسی رو دیدی آقا ؟ مسافره و رانندهه داشتن تو تاکسی با هم کتک کاری می کردن . خدایا ! مردم دیوانه شده ن . هیچ کس اعصاب درست و حسابی نداره ... ( نگاهی از توی آینه به پسر انداخت ) همش به خاطر این گرونی هاست ها . به خدا مردم دیگه تحمل شون تموم شده . زورشون نمی رسه وضعو عوض کنن ، به جون هم دیگه می افتن ! این سهمیه بندی بنزین هم که شده قوز بالا قوز ... » مسافرها هیچ اظهار نظری نکردند . راننده ادامه داد « خود من تا همین یه ماه پیش یه پیکان جوانان آلبالویی داشتم ، مدل پنجاه و دو . آقا نمی دونی چه ماشینی بود . عروس ! یادگار آقای خدابیامرزم بود ، ولی به خاطر این طرح سهمیه بندی مجبور شدم ببرم بدم به جاش یکی از این پرایدای دوگانه سوز بگیرم . ماشین نیست که ، به خدا ! دوچرخه به درش بزنه نیم متر قر میشه . حیف اون پیکان نازنین نبود ... حیف . حیف ... فکر می کنید الآن چه بلایی سرش آورده باشن ؟ » مسافرها باز هم حرفی نزدند . دختر داشت مغازه های آن بر خیابان را تماشا می کرد و پسر هم حوصله شرکت در آن بحث بیخود را نداشت . راننده از توی آینه دوباره نگاه شان کرد و از بی محلی شان دلگیر شد .

مدتی بعد ، وقتی راننده بالاخره تصمیم گرفت ساکت شود ، پسر به دختر گفت « چرا حرفی نمی زنی ؟ هنوز باهام قهری ؟ ... مژگان ؟ »

دختر بی آنکه رویش را برگرداند گفت « حوصله ندارم »

راننده که از توی آینه دید می زد گفت « همه شون همین طورن خانوم . اول حسابی آدمو دق می دن ، بعدش می خوان از دلت در بیارن » پسر توجهی نکرد . به دختر گفت « تو که می دونی من از خدامه که بیام خواستگاریت ، ولی خودت بگو ، بابات حاضر میشه که دخترشو بده به یه پسری که نه کار داره نه خونه ؟ »

راننده جواب داد « نه بخدا ! من هم اگه بودم راضی نمی شدم . مگه دخترمو از سر راه اووردم » پسر این بار در آینه جلو نگاهی انداخت .

دختر گفت « الآن یه ساله که داری همین حرفو می زنی . چرا تو این مدت فکری برای اینها نکردی ؟ مگه قرار نبود بگردی دنبال یه کار پر درآمد و بعد از شیش ماه یه خونه اجاره کنی ؟ »

راننده گفت « کار کجا بود دختر جون . هزار تا مهندس و دکتر بهتر از این موندن علاف و بیکار . کی به این کار می ده ! »

پسر این بار با ناراحتی توی آینه اخمی کرد و بند کیف اش را توی مشتش مچاله کرد . رو کرد به دختر و گفت « مگه دنبال اش نرفتم ؟ ولی کار پیدا نمی شه . هر جا که می ری یا ازت مدرک و سابقه کار می خوان یا یه ضامن معتبر . منم که هنوز هیچکدوم شونو ندارم . باید یه سال دیگه هم صبر کنیم تا حداقل مدرک دانشگاهو بگیرم تا ببینیم اونوقت چیکار میشه کرد »

دختر گفت « حتما بعد از دانشگاهت هم باید دو سال دیگه صبر کنم تا بری سربازی و برگردی . تو که وضعت این بود اصلا چرا اومدی سراغ من ؟ چرا اون همه وعده و وعید بهم دادی ؟ »

راننده گفت « راست میگه . اون وقتی که بهش حرفای عاشقانه می زدی باید فکر اینجاشم می کردی »

پسر گفت « من اومدم سراغ تو ؟ یه جوری حرف می زنی که انگار به زور مجبورت کردم که باهام دوست بشی . نه اینکه خودتم به این رابطه خیلی بی میل بودی ! »

دختر جوابی نداد .

« مگه اون موقع وضع منو نمی دونستی ؟ ... حالا داری اینجوری حرف می زنی . یه سال پیش که برام می مردی »

« من برات می مردم ؟ این تو نبودی که می گفتی اگه یه روز منو نبینی می میری ؟ نمی گفتی اگه من وارد زندگیت نمی شدم نمی دونستی که چه بلایی سر خودت می آوردی ؟ تو نمی گفتی که می خوای منو خوشبخت ترین دختر دنیا کنی ؟ تو نمی گفتی که من همون شاهزاده ایم که تو ، تو رؤیاهات خوابشو می بینی ، که می خوای دست منو بگیری و برسونیم به کاخ رؤیاهام ؟ حالا چی شد اون همه « حرف » ؟ کجا رفت اون شاهزاده رؤیایی ؟ »

این بار پسر جوابی نداد .

دختر با صدای لرزان گفت « تو منو فریب دادی »

راننده گفت « پسره بی عقل ! وعده هایی بهش دادی که حالا مثل خر تو گل گیر کردی که چطور برآورده شون کنی »

پسر ناگهان بند کیف اش را انداخت دور گردن راننده و با نفرت گفت « لعنتی تو دیگه چی میگی ؟ »

راننده اول ماهچه هایش منقبض شد ، بعد چشم هایش از حدقه درآمد و سپس دهانش باز ماند . دختر وحشت زده گفت « ولش کن . می کشی ش »

پسر گفت « آخه عوضی ، تو چه جور مردی هستی که انقدر دری وری میگی ؟ » 

صورت راننده کبود شده بود . نزدیک بود نفسش بند بیاید و قلبش از کار بایستد . دختر از ترس ناگهان در ماشین را باز کرد و فریاد زد « اگه ولش نکنی خودمو پرت می کنم پایین » هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که آمبولانسی با سرعت از بغل آمد و محکم کوبید به در ماشین و آن را از جا کند و با خود برد . دختر با صدای بلند جیغ کشید . پسر حیرت زده بند کیف را شل کرد . راننده که چشمانش سرخ شده بود و جای بند کیف روی گردن اش نقش بسته بود ، در حالیکه هنوز جریان تنفس اش منظم نشده بود با صدای ضعیفی ناله کرد « در ماشین ام ... در ماشین نو اَم ... »

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:48 | سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 •

سینمایی که مال ما نیست

 

دستاوردی که تماشای این چهار پنج فیلم در این چند روزه برای من داشت این بود که به این نتیجه برسم که سینمای ایران هر روز بیشتر و سریع تر به این سمت خواهد رفت که مخاطبانش را از دست بدهد . این سینما دیگر مال ما نیست . سینمایی که در ان خودمان را نمی بینیم و نه حتی آدم هایی را که دوست داریم ببینیم را هم نمی بینیم . « این » شده سینمای آدم هایی که ما اصلا نمی شناسیم شان . آدم هایی که من اصلا نمی دانم از کجا آمده اند . آیا آنها هم در همین جا زندگی می کنند . مث ما از همین خیابان ها می گذرند ؟ توی همین تاکسی ها و اتوبوس ها می نشینند ؟ ... سینمای ما شده خانه فیلم سازهایی که هیچ چیز از فرهنگ زندگی ما نمی دانند . آدمهایی که فقط می خواهند الگوی زندگی متمدن فرنگی ! را در اینجا پیاده کنند . داستان های فیلم های ما شده همان داستان های نخ نما شده فیلم های آمریکایی و اروپایی که نسخه دستمالی شده اش را اینجا اجرا می کنند و تازه کلی هم توی بوق و کرنا می کنند که فیلم ما روشنفکری است . آدم های ما امروزی اند . داستان هایی پر از عشق های قلابی ٬ خیانت های مسخره ٬ ترس های دروغین ٬ دروغ های بی معنی ٬ خنده های زورکی ٬ گریه های الکی ٬ دیالوگ های لوس و بی خاصیت . آدم دیگر از دیدن نگاه بازیگری لذت نمی برد . چهره هاشان لوس و بی حس است . جوری رفتار می کنند ٬ جوری لباس می پوشند حتی جوری غذا می خورند که ما بلد نیستیم ! بازیگرهایی که که به جای انکه عاشق سینما باشند شاید بیشتر عاشق معروفیت و مشهوریت و روی پرده آوردن مدهای جدید و ...

به خدا خیلی ناراحتم . دلم لک زده برای دیدن یک فیلم خوب . فیلمی که بعد از تماشایش بایستم و چند دقیقه همانطور برایش کف بزنم نه فیلمی که آرزو کنم هر چه زودتر تمام شود تا خلاص شوم . دلم برای دیدن یک قصه خوب ٬ یک روایت دلپذیر ٬ یک سری آدمهای معمولی تنگ شده . دلم برای اجاره نشین ها  ٬ ضیافت ٬ کیمیا ٬ آدم برفی ٬ ارتفاع پست ٬ ماهی ها عاشق می شوند ... و همین کافه ستاره تنگ شده .   

 

!! نوشته شده توسط امیر | 18:13 | پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 •

بازگشت / با یک هفته تاخیر

 

برف ها همه آب شدند  ...

                           

            خانه  ما  را  آب  برد  !

 

!! نوشته شده توسط امیر | 17:58 | دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 •

RSS