شعرهای بهاری
چند ماه پیش در جستجوی یک کتاب شعر تازه به کتابی برخوردم که شعرهاش در نظر اول خیلی دلپذیر بودند : کتاب « عاشقانه هایی که من دوست می دارم » با شعرهای مارگوت بیگل و ترجمه خانم ندا زندیه . از اون کتاب هایی بود که در نظر اول چشم آدمو می گیرند و بعد از خواندنِ سر وقت و با حوصله ، باز آدم همان لذت قبلی را پیدا می کند – در مقابل کتابهایی که در نظر اول آدم رو مسحور می کنند و بعد به خانه که می رسی نمی شناسی شون - . شعرهای این خانم بسیار ساده و روان هستند ، بدور از پیچیدگی و تکلف هایی که بیشتر مواقع گریبان شاعرها رو می چسبه و حتی تا آخر عمر دیگه ول نمی کنه . شعرهایی که در عین سادگی گاهی مطالب عمیق و بااهمیتی رو بیان می کنند که شاید بخاطر روزمرگی از یاد رفته ن و بی اهمیت شده ن . در ضمن نباید این نکته رو فراموش کرد که ترجمه خانم زندیه هم بخوبی اون سادگی رو حفظ کرده و در عین حال معنا رو اونطور که باید رسونده . بهرحال از باب نمونه چند تایی از شعرهاشونو در ادامه می نویسم که اگه خوشتون اومد کتابشو برای خودتون تهیه کنید . بنظرم خوندن این شعرها در تعطیلات عید – خصوصا بعدازظهرها که نسیم ملایمی پرده اتاق تون رو به رقص درآورده! – خیلی می چسبه .
1.
هر چه
فاصله ای
که از آن
به خودت نظر می افکنی
وسیع تر باشد
واضح تر
می توانی
دریابی
عمق و وسعت
حقیقت خویش را
□
2.
اهمیت ندارد بخواهی
ابرها
گل ها
ساعات خوشبختی
را بشماری
ابرها پراکنده می شوند
گل ها پژمرده می شوند
ساعات خوشبختی
می گذرند
مهم این است که
آنها را اصلاً ببینی
دریابی
از آنها لذت ببری
آنها را در خاطرت
نگه داری
□
3.
بزرگترین آزمون شجاعت
برای آنکه می خواهد
دور از
خیابانهای اصلی ِ
زندگی
راه خود را بپیماید ،
پذیرفتن ِ
تنهایی
به عنوان ِ
یک همراه
ثابت است
"عاشقانه هایی که دوست می دارم" _ مارگوت بیگل _ انشارات دارینوش
مردی با عینک شاخی

« شب پاورچین پاورچین می رفت . گویا به اندازه کافی خستگی در کرده بود . صداهای دور دست ، خفیف به گوش می رسید . شاید یک مرغ یا پرنده رهگذری خواب می دید . شاید گیاهان می روییدند . در این وقت ستاره های رنگ پریده پشت توده های ابر ناپدید می شدند . روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد . »
بيست و هشت بهمن صد و پنجمین سالگرد تولد صادق هدایت بود . و بهانه ای برای نوشتن این یادداشت . گاهی وقت ها که حرفی از هدایت زده می شه من به این فکر می افتم که ما شاید هنوز بدرستی این مردو نشناختیم . در تمام این سالها که از مرگ او گذشته ما همیشه دو رفتار با او داشته ایم . بعضی او را آنچنان تقدیس کرده اند که دیگه امکان اینکه کسی سری بلند کنه و نگاه بهتری به شمایل این غول بندازه غیر ممکن شده و از طرف دیگه بعضی انچنان حکم تکفیر او رو صادر کرده اند که امکان نزدیک شدن به او مثل نزدیک شدن به یک چیز حرمت دار شده . و این وسط من فکر می کنم که اگر بخواهیم او رو بهتر ببینیم باید صبر کنیم تا آن هاله تقدس و این غبار تکفر بنشینه تا تازه قیافه واقعی این مرد برای ما معلوم بشه . دوره ای که هدایت در اون زندگی کرد انقدر دوره پر فراز و نشیبیه که – به نظر من – محاله که بدون تحقیق و مطالعه اون دوران ما به نقد درستی از نوشته ها و گفته های او برسیم . و این تحقیق هم باید مربوط به احوال داخلی کشور خودمون باشه و هم با نگاهی به اتفاقاتی که در دنیا – بخصوص دنیای ادبیات - می افتاد . و باز تکرار می کنم که این امر بدست نمی آد مگر اینکه آقایون و خانم ها اجازه بدند تا اون گرد و خاک ها فرو بنشینه و اهل فن ، بدون حب و بغض دوره حیات این مرد رو برای ما تشریح کنند تا بلکه ما هدایت رو از پس اون عینک شاخی درست بشناسیم .
« اگر ممکن بود در یک لکه مرکب ، در یک آهنگ موسیقی یا شعاع رنگین ، تمام هستی ام ممزوج می شد و بعد این امواج و اشکال آنقدر بزرگ می شد و می دوانید که به کل محو و ناپدید می شد ، به آرزوی خود رسیده بودم . »
کتاب های نیم خوانده
مسعود عزیز منو به یک بازی ادبی دعوت کرد : اسم کتاب هایی رو که نیم خونده ول کردید لیست کنید ! منم فالفور دعوتشو قبول کردم و خودمو وارد بازی کردم . و برای لیست کردن کتاب ها رفتم سرکی به کتابخونه م زدم – که البته این سرک دو سه روزی طول کشید . نتیجه این تحقیق و تفحص در ادامه تقدیم می شود :
1 – شما که غریبه نیستید : همیشه احساس خوبی نسبت به هوشنگ مرادی کرمانی داشته م ( به خاطر قصه های مجید ؟ ) و باز همیشه منتظر فرصتی بودم تا یکی از کتاب داستانهاشو بخرم و بخونم . بخاطر همین در یک فرصت مناسب این کتابو – که خیلی ازش تعریف شده بود - خریدم و مشغول شدم . فصل های اول کتاب خیلی روون و جذاب خوانده شد ولی بعد از مدتی یک جور کسالت و خستگی در خوندن کتاب پیدا شد . این داستان در واقع نوعی خاطره نویسی بود منتها از آن انواعش که نویسنده خودش رو آزاد می ذاره تا هر جا که ذوقش گرفت جنبه تخیل رو هم وارد کنه و خاطره رو به داستان بدل کنه . و شاید هم همین رفت و آمد مدام از واقعیت به تخیل بود که من خواننده رو گیج می کرد و داستان رو ملال انگیز . بهرحال من بهر زحمت خودم رو تا فصل چهل و چند رسوندم اما دیگه خسته شدم و ولش کردم .
2 – عرض حال : با جعفر مدرس صادقی از داستانهایی که برای ضمیمه پنج شنبه های « شرق » می نوشت آشنا شده بودم ( که پارسال این داستانها در یک مجموعه با همون نام " وقایع اتفاقیه " به بازار اومد ) نثر داستانهای او که در عین کوتاهی بسیار هدفمند بودند انقدر گیرا و شیرین بود که مشتاق بودم از او هم کتاب داستانی بخونم که باز انتخاب نادرستی کردم و این کتاب هم در میانه راه خسته کننده شد و کنارش گذاشتم . شاید بهتر این بود که این کتابو شش هفت سال پیش می خوندم .
3 – سمفونی مردگان : این کتابو تحت تاثیر تعریف قابل توجه بانو سیمین دانشور خریدم ( ایشون در مصاحبه ای گفته بودند که من می خواستم قلم جلال رو بخاطر این کتاب به عباس معروفی اهدا کنم ) قبل از اون زمان من اصلا اسم معروفی رو هم نشنیده بودم و بعد از اون زمان تازه فهمیدم که طرف نویسنده معتبری بوده و « ما » نمی دانستیم . فصل اول این کتاب خیلی سخت خونده میشه و من معنی بعضی از لغات استفاده شده رو فقط در فرهنگ لغت تونستم پیدا کنم . و ضمنا فکر می کنم که این کتاب رو در زمان مناسبی دست نگرفتم و شاید اگر در نوبت دیگری به سراغش برم بی وقفه تا آخرشو بخونم . تا ببینیم .
4 – تناقض گویی فیلسوفان : این کتابو در اوج دوران هیجان و تب فلسفه م خریدم . اون زمانی که مسائل ازلی و ابدی فلسفی ذهن ، خطرناک!م رو بخودش مشغول کرده بود – مثل مسأله حدوث و قِدَم عالم یا مسأله جبر و اختیار – و هر کتاب فلسفی یا ضد فلسفی ای – مثل این کتاب امام محمد غزالی - رو که به چشمم می خورد می خریدم و حالا هم همه شون نیم خونده گوشه کتابخونه م افتاده ند و فقط برای نمونه از این یکی فاکتور گرفتم .
5 – مانی و تعلیمات او : این کتابو شاید بخاطر احساسات ناسیونالیستی و علاقه فطری به تاریخ ایران خریدم . تا بیست سی صفحه اولش رو یک نفس خوندم اما بعد مطالعات مهمتری پیش اومد و کنارش گذاشتم ، شاید به امید یک فرصت دیگه که اصلا نمی دونم که آیا ممکنه روزی دوباره دست بده یا نه .
خوب ، همین و چند تای دیگه که از حوصله خارجه ... سر آخر منم به رسم این بازی ها ، تمام کسانی رو که از روی بدشانسی یا از سر عادت این وبلاگو باز کرده ن و این یادداشت رو خوندند دعوت می کنم که به این بازی بپیوندند و اونو ادامه بدن .

