درباره تئاتر
تئاتر یک هنر جدی است . هنری که در نظر عامه مردم بسیار لوکس و سرگرمی روشنفکران و فرهیختگان و طبقات بالادست جامعه محسوب می شود . هنوز که هنوز است – بعد از آنهمه تلاش برای درآوردن تئاتر از قالب یک مراسم باشکوه و مجلل با استفاده از راه انداختن تئاترهای خیابانی و تئاترهایی که از تماشاگران برای شرکت در بازی استفاده می شد و اجرای تئاتر در پشت کامیون و حتی در گاراژ – باز رفتن به تماشای یک نمایش تئاتر با رفتن به تماشای مثلا یک فیلم سینمایی خیلی تفاوت دارد . اصلا نفس تصمیم گیری برای رفتن به تماشای تئاتر سخت تر از تصمیم گیری برای رفتن به تماشای یک فیلم در سینما یا حتی تماشای یک مسابقه فوتبال در استادیوم است ! بهرحال تئاتر هنوز یک حالت بی نقص و مقدسی در چشم همه دارد و از آنجا شرکت در مراسم آن بسیار تشریفاتی تر است . حالا این حالت کمال و تقدس برای تئاتر هم خوب است و هم بد . خوب است چون اجازه انجام هر فعالیت بی خاصیت بی معنایی را در آن نمی دهد و بد است چون مثل هر چیز بی نقص دیگری جازه اشتباه را از آن می گیرد و انتظارات را بالا می برد . مرسوم است که در تئاتر باید حرف های جدی زده شود . حتی در مورد تئاترهای معاصر هم که پوچ نمایی و بی هدفی مشخصه اصلی شان است تماشاگر باید توجه داشته باشد که دیالوگ ها همه معنادار و بسیار جدی اند . و به نظر من حالا که آن ساختار کلاسیک روایت کنار گذاشته شده است دیالوگ ها بیشتر جنبه کنایی و استعاری پیدا کرده اند و بر ابهام و پیچیدگی و چندپهلویی تئاتر افزوده شده . و حالا در نظر بگیرید وضعیت مردمی را که باید تماشاگر این نمایش ها باشند و از آنها چیزی هم حالی شان بشود ! متوجه هستید که منظورم همان مردمی است که تمام وقتی را که حاضرند برای یک فعالیت فرهنگی صرف کنند ( تلف کنند ؟ ) خرج خریدن کتاب های هری پاتر یا بادبادک باز یا در بهترین حالت « خرده جنایات زناشوهری » ، یا خرج رفتن به تماشای فیلم های کمدی ، خانوادگی ، عاشقانه ، یا خرج رفتن به کنسرت های جدیدترین خوانندگان پاپ می کنند . خب مسأله اصلی معلوم شد و آنهم این است که مردم حوصله نمی کنند به تماشای تئاترهای پرطمطراق پرمعنی پرحرف تلخ عبث نمای چندپهلو بروند .
می دانیم که هنر برای نمایاندن است و هنر شخصی شاید چیزی مثل درخت بی برگ یا دوچرخه بی چرخ باشد ! پس نمایش نوشته می شود و اجرا می شود که دیده شود و اگر تماشاگری نباشد چه فایده که نمایشی باشد ؟ و با آن وضعیتی که شرحش رفت آیا بی علاقگی مسئولان به گسترش سالن های تئاتر موجه نمی نماید ؟ ... اما ، بقول جناب بیضایی « نه ، زیادی تلخه . موافقم ! » پس بیایید تصور کنیم که همه امکانات فراهم است . یعنی یک نمایش بسیار خوب از یک نویسنده معروف و کارگردان محبوب آماده اجراست . در تلویزیون و رادیو و روزنامه ها فراوان برای اجرای این نمایش تبلیغ می شود و كارگزاران هم مجوز اجرای نمایش را در بزرگترین و بهترین سالن تئاتر – که همین چند وقت اخیر بازسازی و تجهیز هم شده – صادر می کنند . مردم بعد از سالها – شاید دو هزار و پانصد سال – تصمیم می گیرند که لباس های پلوخوری شان را از توی گنجه در بیاورند و به تئاتر بروند . همه ، گرفتاری ها و بدبختی هایشان را برای چند ساعت فراموش می کنند و به سمت یک سرگرمی جدی می روند . و سرآخر می بینی که خیل عظیم جمعیت به سمت استوانه نمایش شهر روانه شده و تماشاگران ، خرامان ، با چشمانی که از هیجان برق می زند به پشت گیشه می رسند که در این لحظه نگاهشان به کاغذی می افتد و می بینند که قیمت بلیط این نمایش سرگیجه آور است . اول باورشان نمی شود . یکی می گوید « امکان ندارد . آخرین باری که من به تماشای تئاتر آمدم قیمت بلیط یک صدم این بود ! » یکی دو بار چشم هاشان را می مالند . و در آن میان چند نفر که به خودنمایی علاقه دارند چند سیلی تو صورتشان می خوابانند اما وقتی همگی می فهمند که خواب نیستند و هوشیار هوشیارند و دارند درست می بینند از حال می روند و ولو می شوند .
هفت هزار تومان ؟ - تو هم همینی را می بینی که من می بینم ؟ - بله ، درست است . و آنوقت است که باز همه چیز واقعی می شود . باز حسابگری ها شروع می شود . « هفت هزار تومان بدهیم برای تماشای یک ساعت و نیم نمایش تئاتر ؟ » « پسرجان این هفت هزار تومن را می دهم برایت یک کیف مدرسه نو می خرم یا اصلا ده هزار تومن دیگر می گذارم رویش و برایت یک کفش نو می خرم » یا اگر پدر خیلی خانواده دوست باشد « می برم تون رستوران سر خیابون دو پرس چلوکباب فرد اعلا براتون می خرم ! » ... و باز همه فرار می کنند . همه عطای تماشای یک اثر فرهنگی باکلاس و جدی را به لقایش می بخشند و می پذیرند که همان آدم بی کلاس و بی فرهنگ خطاب بشوند تا بخواهند هفت هزار تومان برای تماشای یک نمایش تئاتر خرج کنند . می بینید ؟ خودتان خرابش کردید . حتی وقتی مردم هم حاضر شده بودند همکاری کنند شما نگذاشتید . نکنید این کار را !
پرواز با خورشید
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی ست که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رؤیای شرابی ست که در جام بلور است
آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن صد اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آینه جادویی خورشید
چون می نگرم او همه من ، من همه اویم :
او روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینه من نیز دلی گرمتر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهاده است
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم .
فریدون مشیری – " ابر و کوچه "
« گزیده اشعار فریدون مشیری – موسسه انتشارات نگاه »
رفیق روز تنهایی
از دو هفته قبل از پایان سال ۸۶ یک عدد کبوتر آمد گوشه تراس اتاق من دو تا تخم گذاشت !
ماجرا از این قرار بود که ما یک جاروی قدیمی – از آن جاروهای اصیل دسته کوتاه – گوشه تراس گذاشته بودیم برای نظافت هر از گاه ، که آن خانم عزیز هم که احتمالا دنبال مکانی برای یک حمل وضع بی دردسر و دلخواه می گشت روی این جارو را مناسب دید و بچه هایش را همانجا به دنیا آورد و بعد خودش هم همانجا مستقر شد . چاره ای هم نبود ، بهرحال باید مادر روی تخم ها می نشست تا بچه ها کم کم عمل بیایند و از توی تخم سرشان را بیرون کنند و به این جهان گذرا سلام بگویند ! و از قضا همین دو سه روز پیش که سری به شان زدم دیدم که ای دل غافل بچه ها عمل آمده اند و از توی تخم ها سر در آورده اند . با خودم گفتم حیف ! چه تخم کبوتر های خوشگلی را از دست دادیم . به قول مادرم تخم کبوتر لکنت زبان را برطرف می کند و ما هم که موقع حرف زدن دست کمی از لکنتی ها نداریم خوردن این تخم ها برای مان خیلی مفید فایده بود که متأسفانه نشد که بشه و فرصت از کف رفت .
و حالا دو بچه کبوتر زشت زردمبو از توی تخم در آمده اند و آن گوشه تراس ، روی جارو ، زیر شکم مادرشان خوابیده اند . مادر بیچاره هم – که هنوز به من عادت نکرده و هر بار با صدای باز شدن پنجره می پرد و فرار می کند – مجبور است این بچه ها را برای مدت نامعلومی زیر بال و پر بگیرد و برایشان غذا بیاورد . آن روز های اول که بچه ها هنوز توی تخم بودند برای خانم یک تکه خمیر نان باگت فرانسوی گذاشتیم که میل کند و مجبور نباشد با آن وضع و حال از آن جای نرم و راحت تکان بخورد ، ولی گویا به مذاق شان سازگار نشد و طبع شان نکشید و نگاهش هم نکردند . با خودم گفتم حتی این جانورها هم می دانند که این نان دو زار نمی ارزد .
بهر حال تفریح مان شده سر زدن به این خانواده نصفه و نیمه – که معلوم نیست پدرشان کجاست و احتمالا از سر صبح می رود سر کار تا بوق سگ سه شیفت این ور و آن ور کار می کند که خرج زن و بچه ها را در بیاورد – و اینها هم دارند کم کم به من عادت می کنند و حداقل دیگر تا سرم را کنار پنجره می آورم – با اینکه خانم هنوز با چشم های هول زده نگاهم می کند اما – رم نمی کنند و پر نمی زنند . جالب است ! باید ببینم سرانجام این بچه ها چه می شود . اون کوچیکه دوست داره دکتر بشه و بزرگتره خلبان ٬ ولی مادرش راضی نیست و می گوید که الا و لله که باید مهندس بشی ...
آن سکانس پرواز یاد گرفتن شان احتمالا خیلی هیجان انگیز خواهد بود !
خوش به حال غنچه های نیمه باز
۱- امسال موقع تحویل سال – فکر می کنم بعد از سالها ! – افتاده بود تو یه ساعت خوب . ساعت نه و ربع صبح یا تو همون حوالی ، و ما که به حساب ساعت قدیم هر روز رأس ساعت هفت از خواب می پریدیم ، هم فرصت کردیم درست و حسابی صبحانه بخوریم و هم یک ساعت جلوتر مقدمات لازم رو برای لحظه موعود آماده کنیم .
امسال روز تحویل سال مقارن شده بود با دو عید – یا سه عید – و ما هم برای هر سه اینها خوشحال بودیم ، اما وقتی همون ده دقیقه اول شخص اول مملکت سالروز میلاد پیامبر و امام ششم رو جلوتر از حلول سال نوی خورشیدی تبریک گفت ، حس ناخوشایندی به من دست داد . ناخودآگاه یاد اون جمله جناب بازرگان افتادم که در مصاحبه ای گفته بود « آیت الله خمینی ایران رو برای اسلام می خواهند و بنده اسلام رو برای ایران » گرچه من خیلی به این بازی با کلمات اعتقادی ندارم اما بهرحال از اون اتفاق یه خورده کامم تلخ شد ، اول سالی !
ولی این تازه شروع ماجرا بود . تلخی قصه از اونجا بیشتر شد که تا نیم ساعت اول تمام شبکه های تلویزیون مشغول پخش آهنگ ها و سرودهای عربی بودند . و در همون احوال شبکه یک – که خیر سرش اسم شبکه ملی رو هم روی خودش گذشته – تصویر یک شتر رو وسط نماهنگش پخش کرد که این دیگه واقعا غیر قابل تحمل بود ! با خودم گفتم ببین از همین اول سالی چطور آدمو وادار به غر زدن و ایراد گرفتن می کنن ... گذشت تا اینکه بالاخره در یک تبلیغات بازرگانی آن آهنگ معروف تحویل سال پخش شد و تازه آنوقت بود که اولین لبخند خالصانه سال نو روی لب ما نشست ! و همانجا بود که من برای همه سالی پر از لبخندهای خالصانه و بی ریا آرزو کردم .
۲- امسال روزهای عید ما خیلی کند می گذرن . توی خونه نشستیم و تلویزیون تماشا می کنیم که آنهم قربونش بریم به ندرت برنامه جالب توجهی پخش می کنه .
عجالتا اقوام ما به مسافرت تشریف بردن و ما مجبوریم انقدر صبر کنیم تا اونها از مسافرت شون تشریف فرمایی بکنند تا سپس ما خدمت شون برای عرض تبریک سال نو مشرف بشیم ! بهر حال در این وضعیت بازار عیدی گرفتن هم به شدت کساده و بدبختانه کاریش هم نمی شه کرد . و باید پذیرفت که هر سال که منحنی سن ما روند صعودی خودشو طی می کنه ، منحنی عیدی ها هم با همون سرعت نمایی روند نزولی طی خواهد کرد تا احتمالا به صفر میل کنه ! – و از اون به بعده که نوبت عیدی دادن ما فرا برسه – یادش بخیر روزهایی که پانصد تومانی مان را توی کمد لباس قائم می کردم تا مبادا مورد دستبرد پدر و مادر دلسوز قرار بگیره .
بهرحال امسال ، دو سه روز از عید نگذشته ، من کم کم به این احساس رسیدم که این روزهای هیجان انگیز گذشته هم دارند به سرنوشت روزهای بی خاصیت دیگه سال دچار می شن و گرد عادت روی اونها می نشینه ، بدبختانه .
۳- یادم رفت ، ببخشید ، سال نوتون مبارک باشه .

