تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

بهانه ای برای نوشتن

 

 

این روزا تازه می فهمم وقتی دو تا آدم بزرگ به هم می رسند و اولی می پرسه « دیگه سراغی از ما نمی گیرید ؟ » ، دومی که جواب می ده « گرفتاری آقا ، گرفتاری » منظورش بطور دقیق چیه . تا قبل از این فکر می کردم این هم یکی از تعارفات سنتی ایرانی هاست مثل : - چه خبر ؟ - سلامتی ! اما الآن می بینم که نه خیر ، علاوه بر اون تعارف سنتی ، ممکنه در لایه های زیرین اش معانی دیگه ای هم داشته باشه .

 

راستش در این چهارسال ما روز ها رو مثل برق و باد گذروندیم . صبح ها می رفتیم دانشگاه ، وقت رو سر کلاس ها می کشتیم ، مسخره بازی در می آوردیم ، استادو کلافه می کردیم ... تا یک ترم می گذشت و آخر ترم هم بلانسبت مثل درازگوش جان می کندیم و روزی ده ساعت درس می خوندیم تا واحدها رو پاس کنیم – که می کردیم یا نمی کردیم – و باز ترم بعد روز از نو و روزی از نو . و تمام هیجانات یک ترم مربوط می شد به اولش که موقع اخذ واحد بود و چک و چانه زدن با مسئول حسابداری و مسئول گروه و مدیر گروه و اپراتور که واحدهایی را که دوست داشتیم برداریم و واحدهایی که دوست نداشتیم به مان قالب نکنند . با استادهای هلو درس برداریم که یک ترم باز بخوریم و بخوابیم تا آن خرکاری شب های امتحان ٬ و ایضاً آخر ترم ، بعد از امتحان ها ، که نمره ها را علناً – با اسم و شماره شناسنامه ! – پشت شیشه ها می زدند و ما با ضربان قلب بالای دویست ، نرم نرمک جلو می رفتیم و زل می زدیم به کاغذها که ببینیم بخیر گذشته یا باز گند بالا آورده ایم . ( آخ که آن صحنه های بعد از رویت نمره ها چقدر خاطره انگیز بود . آن غم ها و شادی ها ، مچاله شدن ها و به هوا پریدن ها ، قایم اشک ریختن ها و هوار کشیدن ها ... )

 

اما گذشت ... هفت ترم ، یعنی سه سال و نیم – با یک تابستان اضافه ! – گذشت و رسیدیم به ترم آخر . و تازه این ترم معنی گرفتاری را می فهمیم . بدبختی از آن روزی شروع می شود که فقط بیست و سه واحد آدم باقی مانده باشد . که آنهم پنج تایش پروژه و کارآموزی باشد . ولی نه ، برای یک آدم معمولی خیلی فرقی نمی کند . فقط باید این ترم آخری تلاش طول ترمش را بیشتر کند تا هم پروژه را پیش ببرد هم به کارآموزی برسد اما برای یک آدم غیرعادی که بدبختانه بلندپرواز هم باشد پدردرآور و طاقت فرساست . آخ که این بلندپروازی و خیالبافی چه بلای خانمان براندازی ست . از اول ترم که همه به فکر این هستند پروژه را با کدام استاد بردارند و کارآموزی کدام شرکت یاکارخانه بروند ، من دیوانه به این فکر بودم که این ترم یک نمایش در دانشگاه اجرا کنم ! خب معلوم است که نتیجه اش این می شود که پروژه را با دو ماه تأخیر بردارم و وضعیت کارآموزی ام هنوز پا در هوا باشد . و از آن طرف وضعیت نمایش هم روشن نیست . اولش می خواستم درباره معضلات واحدگیری – از وضعیت اسفناک واریز شهریه و صف های طولانی بانک و حسابداری و خواهش و تمناها برای گرفتن وام دانشجویی و ... گرفته تا در به دری برای اخذ سه واحد اختیاری یا یک واحد آزمایشگاه از اتاق گروه به آموزش و از آموزش به مدیرگروه و از مدیر گروه باز به گروه و ... – یک مضحکه بسازم ! که خبر رسید رئیس جدید تصمیم گرفته از ترم آینده واحدگیری را اینترنتی کند و قال قضیه را بکند که کند . و دست من بیچاره را گذاشت لای پوست گردو ، که چه خیال هایی پرورده بودم و چه نمایشی می خواستم اجرا کنم که دانشگاه را که سهل است ، کل آموزش عالی را بترکاند ! که خوب نشد . دو سه هفته ای در خماری این شکست عشقی گذشت – که البته چقدر خوب بود چون وضعیت پروژه روشن شد و با یکی از استادها سر موضوعی به توافق رسیدیم و کارآموزی هم به یک جاهایی رسید و قرار شد تابستان دنبالش بروم – تا اینکه دوباره یک سوژه جدید در ذهن ما جرقه زد ! که خداوکیلی حالا که فکر می کنم می بینم اگر قرار به ترکاندن باشد این یکی از آن قبلی خیلی بترکان تر است و چقدر ذوق مرگ شدم که خدایا شکرت ! می دانستم که در دوم ات را به زودی از سر رحمت باز می کنی . و حالا – در حالیکه فقط یک ماه به امتحانهای آخر ترم مانده – من مانده ام تنهای تنها ، من مانده ام تنها میان یک نمایشنامه نیمه کاره و یک پروژه تحقیقاتی وقت گیر که در مرحله صفر درجا می زند . و تازه آن شرکت کذایی که به لطف پدر و دوستان همه جایی اش برای کارآموزی جور شد هم پیغام فرستاده که باید از حالا به فکر جمع آوری مطلب باشی که وقتی اول مرداد پیش ما آمدی صفر کیلومتر نباشی . وای خدا ! چرا نمیشه با یه دست ده تا هندوانه برداشت ؟ ده تا نه . من به پنج تاش هم قانعم ! ولی نمی شه . هیچ راه نداره . نمیشه که نمیشه . چقدر خوب می شد که فقط مسئولیت نوشتن نمایشنامه بر عهده من بود و کس دیگری مسئولیت کارگردانی اش را برعهده می گرفت تا من یک گوشه می نشستم و بار دادن این درخت تناور را تماشا می کردم ! اما بقول حمید « مگر توی این بیابان همچین آدمی پیدا می شود » همان اوایل ترم که فکر این نمایش به سرم زد وقتی باهاش مشورت کردم که « نظرت درباره اجرای یه تئاتر تو دانشگاه چیه ؟ » با صراحت زل زد توی صورتم و گفت « جواب نمی ده . پا نمی گیره . کسی استقبال نمی کنه » و آب پاکی رو ریخت روی دستم ، اما از اونجا که من سمج تر از این حرفام تصمیم گرفتم که علاوه بر نوشتن ، تهیه و کارگردانی نمایشم خودم به عهده بگیرم ( هورا ) حالا چطوری ؟ الله اعلم .

هــــــــــی ... تازه قوز امتحان کارشناسی ارشد هم به این قوزها اضافه میشه که برنامه ریزی کرده بودم مطالعات شو از حالا ٬ در طول ترم ٬ که هنوز برای درس های خودم وقت نمی ذارم شروع کنم . بله دیگه . کسی که هوس می کنه بعد از چهارسال رشته شو عوض کنه باید هم یک سال تمام وقت بذاره تا به اونایی که چهارسال ، صد و چهل واحد پاس کردند و لیسان شونو در اون رشته گرفته ن برسه و روز امتحان حداقل ده متر عقب تر از اونها شروع کنه نه ده کیلومتر . کتابهای نمایش چپ و راست گوشه اتاقم افتاده ن و از بس بهشون دست نزدم روشون خاک نشسته ، این هوا . و من بی چاره هر روز نگاهم به شون می افته و داغ دلم تازه می شه . حالا فهمیدین که منظورم از لایه های زیرین گرفتاری چی بود ؟ بله ! و با این حساب باید عجالتاً برای مدتی قید یکی شونو بزنم . و من ظالم هم از اونجایی که مظلوم تر و بی دفاع تر از نمایش پیدا نکردم تصمیم گرفتم فعلا از خر شیطان اجرای نمایش پیاده بشم و کارش رو با نوشتن نمایشنامه فعلا نیمه تمام رها کنم تا در فراغت تابستان و ترم آینده که خدا بخواد دیگه برای تحصیل به دانشگاه بر نمی گردم ، دنباله کارو بگیرم و برای اجرا آماده ش کنم . تو این فاصله می شه برای چک و چونه زدن با معاونت فرهنگی سر ِ گرفتن مجوز نمایشنامه و انتخاب بازیگرها وقت گذاشت و تمریناتش رو از اواخر تابستون شروع کرد – که همه بیکارن – و اجرا رو به اوایل ترم پاییز رسوند ( خیلی خوش خیالم نه ؟ خیلی آسون گرفتم ؟ خوب بنظرم اینجوری بهتره . آدم اگه از اولش سخت بگیره وسط  کار از پا در می آد ) و در مقابل ٬ فرصتی که از رها کردن فکر این اجرا بدست می آد صرف پروژه و کارآموزی و احیاناً واحدهای درسی و امتحان آخر ترم کنم . و ایضاً در راستای همان مظلومیت تاریخی ، مطالعات برای آزمون ارشد هم به تابستان موکول بشود !

خب ، دو تا از هندوانه ها افتاد ولی چه فایده که هنوز سه تاشون موندن و تازه هنوز نوشتن نمایشنامه و چکش کاریش – به اصطلاح اهل فن – تمام نشده و همین دیروز هم از دفتر ارتباط با صنعت هم خبر رسیده که چون برای کاراموزی در وقت تعیین شده اش نامه نگرفتم همه چیز « کان لم یکن » شده و باز مثل اینکه باید حذفش کنم و تابستان دوباره یه پول قلمبه توی حلق شان بریزم و برش دارم ، وگرنه باید یک هفته ای دنبال درست کردن این افتضاح ، این اتاق به آن اتاق خواهش و التماس کنان روانه بشوم برای غلط کردن ، و از ان طرف استادان عزیز هم این ترم آخری ویرشان گرفته و به هوش آمده اند که پروژه درسی بدهند و طراحی نرم افزاری و کوییزهای یک هفته در میان و و و و ...  وای ، وای ، بسه . بسه بسه بسه بسه . ذکر مصیبت دیگه بسه . زدم توی دهنم و تمام اش کردم – اگر هنوز سرتان نترکیده یا صفحه ما را کلوز نکرده اید ! – غرض تشریح لایه های زیرین اصل اصیل گرفتاری بود و ببخشید که مثل همیشه کار به پرحرفی کشید . یکی از رذایل اخلاقی من همینه که تمام حرفامو جمع می کنم که یه باره بگم و معلومه که به پرحرفی می کشه . می بینین ، همین الآن می تونه دوباره شروع بشه . پس همین جا تمامش می کنم .

 

 

پی نویس  یکی از دوستان میل زد که « چند وقته سراغی از ما نمی گیری ، کجایی ؟ »

جواب دادم « گرفتاری آقا ... گرفتاری ! »         

 

!! نوشته شده توسط امیر | 14:22 | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 •

 

زندگی خالی نیست

 

مهربانی هست

 

سیب هست

 

ایمان هست

 

آری آری ، تا شقایق هست

 

                                   زندگی باید کرد ...

 

!! نوشته شده توسط امیر | 13:28 | دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 •

تهوع

 

 

غمی بزرگ در سینه ما نهفته است . غمی که تمام قلب مان را پر کرده است . و این غم به خاطر این است که ما در وطن مادری خودمان ، در میهن خودمان ، نمی توانیم راحت زندگی کنیم . یعنی ما در وطن مان راحت زندگی نمی کنیم . مدام در هول و اضطراب و واهمه ایم . زنان مان یک طور در هول و هراس اند ، دختران مان یک طور ، پسران مان یک طور و مادران و پدران مان طور دیگر . آنقدر زندگی ما پر از احتیاط و ترس شده که تمام حرف های جدی مان را در سینه هامان دفن کرده ایم . و سینه هامان از زور این حرف های نگفته باد کرده اند – غم باد کرده اند . و ناخودآگاه غمی بزرگ ما را فرا گرفته است . همه ما غمگین ایم – چه آنکه روز و شب اش را به خنداندن و خندیدن می گذراند و چه آنکه بی تفاوت ترین آدم این جامعه است . و این فاجعه است – باور کنید – نه فضیلت . برای خود وطنی ساخته ایم که از زندگی در آن احساس غم به ما دست می دهد . آنقدر ما را با توطئه ها و دشمنی های توهمی ترسانده اند و محتاط کرده اند که دوباره داریم به زمان خدایی کنایه ها و استعاره ها و پچ پچ های عصر مغول بر می گردیم . وقتی می خواهند ما را برای انجام یک کار معمولی که وظیفه شهروندی مان است ترغیب کنند می گویند این کار نشاندن گلوله ای در قلب دشمن است یا آن دیگری مشتی در دهان استعمار است . نظامیان ما می گویند که زمین کشوری را که به ما حمله کند با خاک یکسان می کنند و آنها را از صفحه گیتی محو می کنند تا ما احساس آرامش کنیم ! ... همین مسئولان ما یا اربابان ما که مدام در توهم توطئه اند و آنقدر محافظه کار تمام خصلت هایشان را به ما هم منتقل کرده اند . آنچنان که حتی وقتی می خواهیم یک حرف جدی کوچک بزنیم باید هزار بار این طرف و آن طرف را بپاییم که مبادا کسی آن اطراف باشد که مچ ما را بگیرد . و تازه آنوقت هم دهان مان را توی گوش طرف مقابل فرو می کنیم که یک ذره صدا از گوش او بیرون نزند . دیگر وصیت پدران به فرزندان شان « چو عضوی بدرد آورد روزگار » نیست ، که « فکر نان باش که خربزه آب است » و خودتان بهتر از من می دانید که مراد از « خربزه » چه چیزهایی است . وقتی پدران پسران شان را محتاط و مادران دختران شان را ترسو بار می آورند دیگر این جامعه چه می خواهد بشود بهتر از این ؟ همین است که وقتی با کسی که وقتی دستش را توی دست مان می گیریم احساس آرامش می کنیم ، وقتی نگاهش می کنیم تمام غم ها و بدبختی ها را از یاد می بریم ، در خیابان راه می رویم ، مدام در ترس و واهمه ایم که مبادا آشنایی یا کس و کاری پیدایش بشود و زیر لب نچ نچ کند که « تو هم بله ؟ » یا وقتی توی تلفن می خواهیم یک شوخی سیاسی بکنیم به طعنه هشدار بهم می دهیم که دارند صدایمان را می شنوند و یا در همین وبلاگ که هیچ مناسبتی با دنیای واقعی ندارد وقتی می خواهیم یک یادداشت جدی پست کنیم دست و دل مان می لرزد که حتی اگر در کافی نت هم نشسته باشیم بالاخره پیدامان می کنند و ... هزار نمونه دیگر « ناراحتی »مثل اینها . این همه ناامنی و این همه ایجاد ترس ما را مسخ کرده و تبدیل به آدم هایی کرده که فقط به فکر خوداند . همه مواظب کلاه خودشان اند که مبادا باد ببردش . کسی دیگر دلش برای دیگری – هم وطنش ، هم نوعش – نمی سوزد . دیگر کاری به کار هم نداریم و هر کس ساز خوش را می زند . و در این میان « برنده » و « انسان موفق » کسی ست که کار خودش را بهر وسیله ای پیش برده و به نتیجه رسانده باشد . غم بزرگ ما این است .

 

... و این غم ، این غم که شاید آنقدر به آن عادت کرده ایم که دیگر حس اش نمی کنیم – همه ما را افسرده و مأیوس کرده . وقتی پر ادعاترین آدم ، بعد از آن همه قیل و قال ، حالا فریاد می زند که « نمی گذارند » و « نمی توانیم » و برای توجیه از خودش یک غول مافیا می سازد که دست او را بسته است ، دیگر ما آدمهای کوچک بی ادعای معمولی چه می توانیم بگوییم ؟ تا کی ما آدمهای « به کم قانع » می خواهیم به این وضع ادامه بدهیم ؟ 

خیلی از داستانها و نمایشنامه ها و یادداشت هامان را با فرض چاپ نشدن می نویسیم ! یعنی خودمان وقتی شروع به نوشتن می کنیم یا دوستمان وقتی می خواند یادآوری می کنیم و می کند که « پسر ، می دونی که این هیچ وقت اجازه چاپ پیدا نمی کنه دیگه ! » و قشنگ تر اینکه انگار همه یاد گرفته ایم فقط کتاب ها و مقاله ها و یادداشت های غیرقابل چاپ بنویسیم ! خودمان در حنجره خودمان صداخفه کن کار گذاشته ایم . و در ذهن مان « فکر خفه کن » . و این ها همه بخاطر ترس از به خطر افتادن « مصالح ملی » است . چقدر جالب . چقدر مضحک و مسخره ! که مگر این ملت که هستند ؟ جایی خارج از ما زندگی می کنند ؟ یا که ما آیا جایی خارج از آنها زندگی می کنیم ؟ مگر خود ما همین آدمهایی نیستیم که این ملیت را ساخته ایم ؟ مگر ما نیستیم که در این وطن سه هزار سال زندگی کرده ایم ؟ اگر ما نخواهیم کسی مواظب به خطر افتادن مصالح مان باشد باید کی را ببینیم ؟ باید به کی مراجعه کنیم ؟ اگر نخواهیم که قیم داشته باشیم باید چکار کنیم ؟ اگر نخواهیم دایه مهربانتر از مادر داشته باشیم ... لعنت بر آن کسانی که این مردم را دسته دسته کردند . یکی دسته خودی ها و دیگری دسته ناخودی ها . لعنت بر آن کسانی که خودشان را در این مملکت از بقیه محق تر و سهم دار تر می دانند . لعنت بر آنهایی که این کشور را برای مقاصد منحوس خودشان مصادره کرده اند . گورتان را گم کنید و بگذارید که ما در آرامش زندگی کنیم . بگذارید ما در وطن خودمان راحت زندگی کنیم . بروید و این غم را با خودتان به جای دیگری ببرید .

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:4 | چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 •

RSS