تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

سه ساعت مانده به حرکت

 

 

1- مسافرت با اتوبوس جذابیت های خودش را دارد . البته اگر حداکثر شش هفت ساعت طول بکشد و اینکه شما آدمی نباشید که آستانه تحمل تان پایین است که مثلا با صدای ونگ متناوب یک بچه شیرخواره اعصاب تان خرد بشود یا از شنیدن صدای نابهجنار فیلمی که اصلا حوصله دیدنش را ندارید سرتان درد بگیرد . مخصوصا اگر آن ردیف های عقب صندلی گیرتان بیاید و آن عقب هم هیچ خانمی ننشسته باشد و به قول بچه ها همه « سیبیل » باشند ! دیدن و سرکردن با آنهم آدم از فرهنگ ها و عادات و رسوم خانوادگی و خلق و خوهای مختلف – اگر منجر به وقوع اتفاق بدی نشود – واقعا هیجان انگیز است . تازه فکرش را بکنید که یکی دو ساعت مانده به پیاده شدن شما دو جوان بابلی و بعد از آن دو تا ساروی هم سوار شوند و درست بیایند پشت سر شما ، کنار دست هم بنشینند . کل کل های اینها و اینکه هر لحظه ممکن است کارشان بخاطر یک سوء تفاهم مسخره به دعوا بکشد هم حال آدم را بهم می زند و هم از طرفی خنده دار است ! یک بلبشویی راه می افتد که اگر یک خانواده اصیل تهرانی ردیف های وسط نشسته باشند ، ده بار در دقیقه برمی گردند و با اخم نگاه می کنند و سرشان را برای هم تکان می دهند و لب شان را می گزند و نچ نچ می کنند ، از این همه بی فرهنگی ! 

 

2- مسافرت این دفعه خیلی خوش نگذشت . نه مثل همیشه . انگار جای یک چیزی خالی بود . نه فامیل ها را دیدیم . نه جایی رفتیم . نه حتی فیلم (دی وی دی)های خوبی دیدیم . کی گفته «آبی» کیشلوفسکی قشنگ است ؟ من که وسطش داشت خوابم می برد . یا آن دیگری «جایی برای پیرمردها نیست» که مزخرف بود ، حتی با تصاویر درخشانش . حیف ، تا صدمتری دریا رفتیم اما وقت نبود و برگشتیم ( برای درست کردن وضع کارآموزی مسعود رفته بودیم ) ... خلاصه روزها کند گذشتند و برای کسی که از روی بداقبالی به جریان تند زندگی در پایتخت عادت کرده باشد ، این خسته کننده است .

 

3- دارم برمی گردم . برای ساعت 2 بلیط گرفتم . کاش بداند که برای دیدنش اصلا دلتنگ نشده ام . نه برای خیابان های شلوغش ، نه برای برج های هزار پنجره اش که برای ساختن هر کدام هزار درخت را سر بریده اند ، و نه حتی برای سینماها و آن ساختمان استوانه ای خواستنی اش در چهارراه ولیعصر . کاش بداند بنا به ضرورت دارم برمی گردم . فردا باید بروم کارآموزی . می خواهم در دوهفته سرش را هم بیاورم و بعد هم در یک ماه سر پروژه را و بعد هم ... خلاص . 

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:16 | جمعه بیست و یکم تیر 1387 •

به جای تولدت مبارک

 

1- یادش بخیر ، روزنامه مرحومه شرق ، سه سال پیش . به نظرم اوایل فصل بهار بود که پنج شنبه ها که چند صفحه بیشتر چاپ می کردند – هنوز اسم اش ویژه نامه نشده بود – یک صفحه را اختصاص داده بودند به مقالات و یادداشت هایی در مورد وبلاگ . به قول امین خیامی وبلاگ چیست و چرا ؟! یعنی یک چیزهایی درباره اینکه وبلاگ چه جوز فضایی است و چکار می شود درش کرد و چه امکاناتی دارد و چه و چه ... و ما هم که آن موقع کم کم حس نویسندگی مان داشت گل می کرد و ویر نوشتن گرفته بودیم هر هفته این یادداشت ها را دنبال می کردم که آخر نتیجه اش این شد که یک وبلاگ برای خودم ساختم ، توی پرشین بلاگ که آن موقع از همه معروف تر بود .

 

2- اولین گیر در پیدا کردن اسم وبلاگ پیدا شد . چند تا اسم توی سرم بود که بعضی را پرشین بلاگ قبول نمی کرد – که قبلا انتخاب شده بودند – و چندتا هم خودم قبول شان نداشتم . مثلا « آسمان رؤیا » یا « از میان خاطرات یک دیوانه » ( جو هدایت گرفته بودم آنوقت ها ) . خب از یک طرف اسم وبلاگ مهم بود که قشنگ باشد و از طرف دیگر مگر چقدر باید برایش وقت می گذاشتم . پس یک کم به خودم فشار آوردم و آنگاه آن صحنه به یاد ماندنی به خاطرم آمد . فیلم اش را دیده اید ؟ جرج کلونی نشسته کنار استخر و پهلویش را با دستش گرفته و دیالوگ می گوید و بعد دوربین می آید عقب و می بینی روی سطح آب استخر یک دایره قرمز درست شده از خون جرج کلونی . چقدر این نمای درخشان توی ذهن من برجسته شد که فکر نکنم تا آخر عمر فراموش اش کنم . و اسم وبلاگ هم شد « اعترافات یک ذهن خطرناک » . اسم اولین وبلاگ من و اسم اولین فیلم جرج کلونی .

 

3- نوشتن برای وبلاگ آنقدرها هم راحت نبود . آنهم برای آدم وسواسی ای مثل من که هیچ وقت دلم نیامد مطلب بی خاصیتی برایش پست کنم . و از آن سخت تر پیدا کردن چند تا آدم بود که بیایند نوشته ها را بخوانند و حوصله کنند که نظر هم بدهند . اولش گفتم می روم می نویسم « قشنگ بود . به من هم سر بزن » تا از این تنهایی در بیایم ولی بعد دیدم اینطور جواب نمی دهد و باید دل بدهی تا به ات دل بدهند . پس دل دادم و چه نتیجه خوبی هم گرفتم . دوست های خوبی پیدا کردم . دوستانی که – به غیر از یکی – هیچوقت ندیدم شان اما دلم هنوز با آنهاست .

 

4- یادش بخیر . حیف ام میاید یادی نکنم از سایه عزیز . همو که داستان نوشتن در وبلاگ را ازش یاد گرفتم . آقای هامون که بعد معلوم شد خانم یلدا بوده است . یا آن یلدای دیگر که در آن سر دنیا بود و به شعرهای لطیفی که او صبح ها پست می کرد و من شبها می خواندم شان دل بسته بودم . گلهای کاغذی که هم رشته ای بودیم و بقول صالح علا اینطور بهم زلف گره زده بودیم . ملپومن ( الهه تراژدی ) که عاشق سوررئالیسم بود و من گاهی واقعا از شعرهایش هیچ سر در نمی آوردم و گاهی واقعا عاشق اش می شدم بخاطر شعرهایش . و دیگر ... و دیگر ... چقدر حافظه ام ضعیف شده . بگذریم . اما در این شهر مجازی یک چیز دلم را درد می آورد و آن هم این دوستی ها و آشنایی هاست که هیچ تضمینی ندارند . هیچ قول و قراری نیست . هیچ پايبندی ای نیست . همه چیز آسان شروع می شود و از آن آسانتر تمام می شود . یک نفر یک ماه برایت کامنت نمی گذارد و فراموش می شود و فردایش نفر بعدی از راه می رسد . و تو زودتر از آنچه فکرش را بکنی اسم قبلی را از ذهنت بیرون کرده ای و اسم این یکی را جایش نوشته ای . و انگار که هیچ اتفاقی نبوده . هیچ آشناییت و دلبستگی ای نبوده . یا نباید می بوده . و تحمل این برای من سخت است . اینکه حتی اسم بعضی از آدم هايی که زمانی چقدر با هم رفت و آمد داشتیم و برای هم با آب و تاب نظر می دادیم را حالا حتی به خاطر هم نیاورم آذارم می دهد . و گاهی حتی به مرز نفرت می کشاندم از اینجا. بعضی وقت ها احساس می کنم که هیچ دلبستگی ای به این جا ندارم . شاید چون اینجا دلبستگی ای به من ندارد . دیگر چیزی ندارد که مرا به خود بخواند . نمی دانم ، شاید از اول هم چیزی نداشت . دیگر فکر می کنم فقط برای گذران وقت یا شاید انجام تکلیفی به اینجا سر می زنم و چیزی می نویسم . دیگر برایم جدی نیست . حداقل دیگر جدیت سابق را ندارد ... یادش بخیر . آن اوایل چه شور و حالی داشتیم . ایکاش این حال بهتر بشود . فکر می کنی بشود ؟

 

!! نوشته شده توسط امیر | 13:6 | یکشنبه نهم تیر 1387 •

RSS