تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

عزیز

 

 

وسط هال دراز کشیده ام . چشم ام به پنکه سقفی است . یکی از پره هایش را گرفته ام و دنبالش می چرخم . می چرخد و می چرخد و می چرخد و ... تا من سرم گیج می رود و چشم ام را می بندم . توی تاریکی پره ها هنوز توی سرم می چرخند . حوصله ام سر رفته . مادرجون توی آشپزخانه سر اجاق است . سیب زمینی های خرد کرده را که توی روغن داغ می ریزد صدای جلز و ولز روغن بلند می شود . سرش را عقب می گیرد که روغن به صورتش نپرد . موهایش را باز حنا گذاشته . تمام سرش قهوه ای شده . بعد از فوت پدرجون هیچوقت نگذاشت کسی موهای سپیدش را ببیند . رویم را برمی گردانم و به پهلوی راست می خوابم . از پشت توری ، توی حیاط معلوم است . و آن درخت نارنگی که ته حیاط هنوز از آن باغ بزرگ یادگاری مانده . دو تا هستند ؛ دو تا درخت نارنگی که یکی شان یکی دو سالی ست که خشکیده و دومی هنوز سبز است و پاییزها بار می دهد . چند سال پیش بود که همه درخت ها را زدند و حیاط را موزاییک کردند ؟ دبیرستانی بودم ؟ شاید ، ولی یادم نمی آید چندم دبیرستان . یادش بخیر آن درخت های پرتقال و نارنگی و ازگیل که وقتی بچه بودیم از سر و کول شان بالا می رفتیم . حالا از آنهمه درخت تنها دو تا باقی مانده که تازه یکی شان هم فقط نقش یک شی یادگاری عتیقه را بازی می کند .

چشمانم را می بندم . هزار جور فکر از سرم می گذرد . فکر امتحان آخر ، سه شنبه ، و آن مراقب اخمو که نزدیک بود موقع تقلب مچ مان را بگیرد ، فکر اتوبوس و مرد معتادی که می خواست پول جوان های گرگانی را بالا بکشد ، فکر نمره امتحانات پایان ترم ، کارآموزی ، پروژه ، اجرای آن نمایش ، امتحان ارشد ، تغییر رشته که هنوز به هیچکدام از اینها نگفته ام ، الا به مسعود ، که او هم به مسخره گرفت که کدام آدم عاقلی بعد از چهار سال برق خواندن و مهندسی گرفتن ، همه را ول می کند و ارشد تغییر رشته می دهد ، آنهم ادبیات نمایشی ! و بعد پوزخند می زند ... مهمانی دیروز . آخرین بار عید دور هم جمع شده بودیم و باز دیروز همه آمده بودند . شوخی های سر سفره ناهار و بعد موقع جمع کردن ظرف ها ، دعوای عروس ها سر شستن ظرف ها و تعارف هایشان ... یک دفعه حرف دایی جون بیژن توی گوشم زنگ می خورد . بعد از ناهار وقتی سفره را جمع کردیم و من چای آوردم ، سینی چای را که جلویش گرفتم درآمد « پیش عزیز رفتی ؟ » خنده روی لبم خشک شد . سرم را انداختم پایین و گفتم « نه هنوز » گفت « نمی خوای بری ؟ » از آن سؤال هایی که توش شماتت موج می زند . و من زیر لب گفتم « نمی دونم . ببینم چی میشه » و فوراً سینی چای را جلوی مسعود گرفتم که از زیر نگاه سنگین اش خلاص شوم .

 

غلت زدم و به پهلوی چپ خوابیدم . چشم ام را باز کردم . درست روی ساعت دیواری ، ده دقیقه به یازده بود . به تنم کش و قوس دادم و بلند شدم رفتم آشپزخانه . مادرجون می خواست با قاشق سیب زمینی های سرخ شده را از ماهی تابه بیرون بیاورد . پرسیدم « مسعود صبح نگفت کی برمی گرده ؟ » همانطور که سیب زمینی ها را توی بشقاب می ریخت گفت « چرا ، تا دو و نیم ، سه برمی گرده »

« اوه ، دو و نیم ، سه ؟ »

« حوصله ت سر رفته ، ها ؟ »

« آره »

« بمیرم الهی ! »

« خدا نکنه . چرا ؟ »

« پسرم حوصله ش سر رفته »

 

خنده ام می گیرد . خب اینکه مسأله مهمی نیست . حداقل آنقدر مهم نیست که کسی بخواهد بخاطرش بمیرد ! می روم سر یخچال و یک لیوان آب می ریزم .

« برم بیرون ؟ »

« هوای به این گرمی ؟ »

« خیلی هم گرم نیست . می رم یه دوری می زنم و برمی گردم . شاید هم رفتم یه سر به عزیز زدم . »

« آخی ، چه کار خوبی می کنی اگه بری . از تنهایی درش میاری »

« نمی دونم . هنوز مطمئن نیستم . تنهایی برام سخته . دوست دارم با بابا برم »

« اِ اِ اِ ، پسرمون بیست و دو سالشه اما خجالت می کشه تنهایی بره به مادربزرگش سر بزنه »

 

لیوان را آب می زنم و توی جاظرفی می گذارم . « بحث خجالت نیست ... »

« پس چیه ؟ »

« یه چیزیه که نمی شه توضییح اش داد »

« بهر حال اگه بری از دیدنت خیلی خوشحال میشه »

« آره می دونم »

 

از آشپزخانه بیرون می روم و توی هال می چرخم . آخرین باری که تنهایی پیش اش رفتم قبل از عید بود . آخرهای زمستان که درخت های بهارنارنج کم کم شکوفه می دادند . با آنکه می دانستم فردایش برای تهران بلیط گرفته ام ، وقت رفتن به اش گفتم « فردا دوباره میام به تون سر می زنم » . و او هم باور کرده بود و موقع خداحافظی لبخند به لبش نشسته بود . باید تصمیم می گرفتم . زیر لب گفتم « رفتن یا نرفتن ، مسأله این است » خنده ام گرفت . فوراً جواب دادم « اما اینکه اصلا مسأله ای نیست هملت ! ... باید رفت » رفتم توی اتاق و لباسم را عوض کردم . آماده که شدم آمدم جلوی در آشپزخانه و گفتم « بیرون چیزی نمی خواید ؟ »

مادرجون نگاهم کرد و گفت « نه عزیزم . مواظب خودت باش »

گفتم « چشم » و برگشتم . هنوز به در نرسیده بودم که داد زد « برای ناهار برمی گردی ؟ »

بلند جواب دادم « آره »

 

توی خیابان همه چیز مثل همیشه بود . مغازه ها ، نانوایی ها ، آدم های توی صف نانوایی ها ، همه چیز ، حتی درخت ها از بیست و دو سال پیش عوض نشده اند . فقط خانه های قدیمی هستند که تند تند خراب می شوند و به جایشان آپارتمان های چهار طبقه بلند می شود . و راستی کرایه تاکسی هم بیست و پنج تومان گران شده بود . یعنی هفتاد و پنج تومان شده بود صد تومان ! لهجه ی مسافرها همان است و حرف هایشان همان و مشکلات لاینحل شان هم همان همیشگی ها . از مبدأ تا مقصد ده دقیقه طول کشید ، مثل همیشه . پنج دقیقه پیاده روی تا ایستگاه تاکسی ، پنج دقیقه سوار تاکسی تا جلوی در خانه عزیز . این بار صد متر عقب تر از خانه ، جلوی میوه فروشی نصرالله پیاده شدم که دست خالی پیش اش نروم . یک کیلو زردآلو می خرم و نیم کیلو گیلاس . نانوایی ابوالقاسم هم که خلوت است . پس بگذار دو تا بربری هم بگیرم . دفعه پیش که برایش نان بردم خوشحال شده بود .

در خانه مثل همیشه باز بود و من هم طبق عادتی که از بابا سرایت کرده اول زنگ می زنم و بعد وارد می شود . و باز به پاگرد اول که می رسم صدای عزیز از جلوی در خانه بلند می شود که « کیه ؟ »

سرم را بلند می کنم و نگاهش می کنم « سلام »

و او از ذوق لبخند می زند « سلام ، بفرمایید » و بعد خودش توی درگاه می ایستد و منتظر می ماند تا من برسم . و بعد با هم دست می دهیم و من گونه هایش را می بوسم و او پیشانی ام را . « خوش آمدی . بفرما تو »

مثل همیشه تلویزیون اش روشن است . تلویزیون رنگی چهارده اینچی که تنها همدمی ست که برایش باقی مانده . به پشتی تکیه می هم و او می رود توی آشپزخانه که برایم چای بریزد .

« چه عجب از این طرفا »

« من که هر دفعه میام ، مزاحم شما هم میشم »

« این چه حرفیه . خونه خودته »

 

تلویزیون را گذاشته روی کانال سه تا سریال تماشا کند .

« کی رسیدی ؟ »

« پریشب . ساعت دوازده و نیم »

« رفتی خونه مادربزرگ ؟ »

« بله »

سینی چای بدست وارد می شود . مثل همیشه فقط یک استکان چای ریخته و آن را هم بدون آنکه تعارف کند جلوی پایم می گذارد .

« ممنون »

« نوش جان »

می رود روبرویم می نشیند . « حال مادربزرگ خوبه ؟ »

« بله . سلام رسوندن »

« سلامت باشن »

از این به بعد تا چند سؤالش را از برَم . ( « دایی مسعود چطوره ؟ » )

« دایی مسعود حالش خوبه ؟ »

« بله » ( « درسش هنوز تمام نشده ؟ » )

« درسش هنوز تمام نشده ؟ »

« نه ، مثل من آخر تابستون تموم می کنه » ( « دایی بیژن چطوره ؟ هنوز بچه دار نشده ؟ )

« دایی بیژن چیکار می کنه ؟ هنوز بچه دار نشده ؟ »

« نه . هنوز که خبری نیست » ( « خب ، حتماً هنوز وقتش نرسیده » )

« خب ، حتماً هنوز وقت اش نرسیده . دوره زمونه عوض شده . دیگه مردا دوست ندارن همون سال اول بچه دار بشن »

« شاید هم زنها دوست ندارن از همون سال اول گرفتار بچه داری بشن عزیز »

« چه می دونم . شاید »

« عمو حمید اینام که بچه دار شدن »

« اوه . شیش ماه میشه »

« آره ، محمدجواد این دفعه بهم گفت . عجب اسمی هم روش گذاشتن »

« چه می دونم . فرشید ؟ فرزاد ؟ ... »

اذیت می کند . « نه ، فرساد »

« معلوم نیست این اسم ها رو از کجا پیدا می کنن »

« فرساد که قشنگه . معنیش میشه دانا و خردمند »

لبش را روی هم می فشارد و شانه بالا می اندازد . « چایی ت سرد نشه »

دست می برم به استکان . « نه ، خوبه » یک جرعه می نوشم .

« سرد شده ها ؟ بده ببرم عوضش کنم »

« نه اصلا . هنوز گرمه . زحمت نکشید »

می نشیند و نگاهم می کند . چای خوردنم را تماشا می کند . شاید او را به یاد حاج آقا می اندازم ، یا بابا . نگاهش نمی کنم و می گذارم با خیال راحت تماشا کند .  استکان چای را که توی سینی استیل می گذارم از جا بلند می شود و سینی را برمی دارد .

« شما چرا عزیز . خودم می بردم »

خنده اش می گیرد . « این چه حرفیه . بشین . الآن برات میوه میارم »

« دست تون درد نکنه »

به در آشپزخانه که می رسد روسریش عقب می آید و می افتد روی شانه اش . موهایش همه سفیده شده . دفعه قبل که آمدم جا به جا موهای سیاه هم پیدا بود اما حالا فقط تک و توک .

« خاله ژاله چطوره ؟ هنوز گرگان زندگی می کنه ؟ » این هم جزو همان سؤال هاست . بعدش از امیررضا می پرسد .

« بله »

« خب کسب و کار شوهرش اونجاست ... پسرش دیگه باید بزرگ شده باشه »

« بله ، امسال کلاس اولو تمام کرده . هشت سالشه »

« ماشالله . اسمش امیررضا بود ؟ »

« بله » بزنم به تخته ، در این سن و سال حافظه اش حرف ندارد . اسم پسرخاله هشت ساله مرا هم به خاطر دارد .

 

از همان گیلاس ها و زردآلوهایی که خودم خریدم برایم می آورد .

« انقدر زحمت نکشید »

باز خنده اش می گیرد « قابل شما رو نداره » . برایم پیش دستی می گذارد و خودش دو تا زردآلو و پنج شاخه گیلاس برایم انتخاب می کند و بعد باز می رود روبرویم می نشیند .

« پس خودتون چی ؟ برای خودتون پیش دستی نیاوردید »

« من بعداً می خورم » . طوری تماشایم می کند که انگار صد سال است همدیگر را ندیده ایم .   

زمان چقدر زود می گذرد . ساعت دوازده شد . دو تا گیلاس می خورم و از جایم بلند می شود .

« کجا ؟ » نیم خیز می شود . با انگشت دست شویی را نشان می دهم . خیالش راحت می شود و باز می نشیند .

 

بیرون که می آیم حوله بدست جلوی در منتظرم است . خجالت می کشم از اینکه انقدر تحویلم می گیرد و برایم زحمت می کشد . حوله را بر می دارم و صورتم را نصفه و نیمه خشک می کنم . حوله را از دستم می گیرد و می برد سر جایش بگذارد . می ایستم زیر پنکه سقفی تا باد ، صورت نمناکم را کمی خنک کند . تنها وسیله نوی این خانه همین پنکه سقفی است که این را هم بعد از آنکه خانه قدیمی را خراب کردند و این آپارتمان و پاساژ کوچک زیرش را ساختند کار گذاشتند . با پیراهنم سینه ام را باد می زنم و با دستمال عرق پیشانی ام را خشک می کنم . توی این شرجی و گرما چطور سر می کند ؟ درجه پنکه را یکی اضافه می کنم . برمی گردم که بنشینم نگاهم می افتد به عکس ها . عکس های قدیمی روی دیوار . چهارتا عکس توی قاب های کوچک که شکل یک لوزی روی دیوار ساخته اند . بالاتر از همه عکس سیاه و سفیدی از میان سالی حاج آقا . شاید چهل سالگی باشد . با موهای سیاه و سبیل سیاه و کت و کراوات سیاه قالبی ای که روی پیراهن سفیدش زار می زند . همان موقع هم همه موهای وسط سرش ریخته بود . فقط چند خال آن جلوی پیشانی هنوز مانده بود و بعد تا فرق سر خالی بود . درست مثل حالای بابا . توی چهار تا پسرش بابا از همه به او شبیه تر شده . خدا به داد من برسد . تصور کن ، توی چهل سالگی همه موهای وسط سرت ریخته باشد و فقط چند خال آن جلو باقی بماند . زیر عکس حاج آقا دو تا عکس هست . سمت راست عکس عمو انوش و عمو ابراهیم ، کنار ضریح امام رضا . از همین عکس هایی که هنوز هم احتمالا توی بازار رضا می اندازند . عمو ابراهیم نگاهش را انداخته به زمین و عمو انوش صاف خیره شده به دوربین . هر دو کت چهارخانه و پیراهن یقه اسکی و شلوار دم پا گشاد تن کرده اند . رنگ عکس شان به قهوه ای م یزند . و سمت چپ عکس تک باباست . قبلا هم این را دیده بودم . مامان گفته بود مال دوران سربازی اش است . عکس بابا با موهای مشکی پر و ابروهای پرپشت و سبیل زیبایی که پشت لبش سبز شده چقدر دیدن دارد . با آن صورت تراشیده باید خودم هم حدس می زدم که مال دوره سربازی باشد چون بعد از آن هیچوقت ریشش را از ته نتراشید . و پایین تر از همه عکس رنگی عمو حمید است . توی پارک ملت ، باغ شاه سابق . کنار ساختمان شهرداری ، پای فواره و بالاتر از پله ها ایستاده و به یک نقطه در دوردست خیره شده . سبیل هایش تازه سبز شده اند . آخرین باری که دیدمش سبیل اش را زده بود . پس چرا عکس عمه گلی نیست ؟

 

عزیز از توی اتاق بیرون می آید . « عکس حمید آقا رو داری تماشا می کنی ؟ »

برمی گردم . لبخندی می زند و می رود توی آشپزخانه . می پرسم « عزیز . حاج آقا تو این عکس چند سالش بود ؟ »

« حاجی ؟ ... چهل و خورده ایش بود . مال قبل از انقلابه »

« پس میشه تقریباً سی و چند سال پیش » این را با خودم می گویم . خب حتما هم مال قبل از انقلاب است با این کراواتی که حاج آقا زده .

« این موقع هنوز تو کارخونه کار می کرد ؟ »

« نه . اومده بود بیرون ... سر مغازه خودش کار می کرد » صدایش می لرزد . اگر ادامه بدهم حتماً اشک اش در می آید . ول می کنم و می روم از کنار پنجره بیرون را تماشا کنم . سه تا دختر مدرسه ای از آن دست خیابان می گذرند . هر سه تا مقنعه شان را زده اند بالا و یکی خودش را با کتابش باد می زند . یک موتوری با سر و صدای زیاد از این دست رد می شود و یک عابر بد و بیراه نثارش می کند . به ساعت نگاه می کنم . دوازده و نیم شده . باید کم کم آماده رفتن بشوم . عزیز از آشپزخانه بیرون می آید .

« چرا میوه نمی خوری ؟ بشین . »

« چرا ، خوردم . تازه اینا رو برای شما خریده م »

« بشین بخور . من که نمی تونم تنهایی این همه میوه رو بخورم »

می نشینم و یک زردآلو برمی دارم . « عمو ابراهیم چیکار می کنه ؟ به تون سر نمی زنه ؟ »

« چرا . گاهی وقتا میاد اینجا »

نگاهم می افتد به زیرسیگاری روی میز تلویزیون . « دیشب هم اینجا بوده ؟ »

« آره . بعضی شبا میاد پیش من می خوابه » بلند می شود و زیر سیگاری را برمی دارد که توی سطل آشغال خالی کند . دنبالش می روم توی آشپزخانه . هنوز پابرهنه می رود و می آید . دوست ندارد دمپایی پایش بکند . می رود بالای سر قابلمه و نگاهی تویش می اندازد .

« کشک بادمجون درست کردم . تو که دوست داری ها ؟ »

« آره . خیلی ، ولی ... »

نمی شنود . « به خوشمزگی غذاهای مادربزرگ نیست ولی به جاش یه چیزی دارم که می دونم خیلی دوست داری : ترشی سیر هفت ساله » یک هو برمی گردد . « ولی چی ؟ ... به مادربزرگ گفتی ناهار برمی گردی ؟ »

سرم را پایین می اندازم ولی همین طوری هم می توانم نگاه غم زده اش را ببینم . رویش را برمی گرداند و در قابلمه را می گذارد . و بعد از آن نفس های عمیقی می کشد که سینه آدم از جا کنده می شود .

« پس برو بشین برات یه چایی بریزم »

 

از آشپزخانه بیرون می آیم . خودم را روی زمین رها می کنم و روی پشتی فرود می آیم . یک دقیقه بعد سینی به دست وارد می شود . باز روسری از سرش می افتد ولی این بار فوراً با دست چپ برش می گرداند . چای را لاجرعه سر می کشم و به ساعت نگاه می کنم . تمام دهانم می سوزد . نفسم بالا نمی آید . ساعت یک شده . صدای اذان از تلویزیون بلند می شود . باید بروم . عزیز حرف تازه پیش می کشد .

« دیروز محمدجواد اومده بود اینجا »

« اِ ، حتما صورتش حسابی سوخته بود »

« نه خیلی . یه کمی سبزه شده بود . آخه دزفول کجا بود که این بچه رفت درس بخونه . »

« خب به جاش دیگه کنکور نداده و سربازی هم نمیره »

« سربازی که بالاخره باید بره » از همه چیز خبر دارد . باید هم داشته باشد ، با چهار تا پسری که بزرگ کرده .

« بهر حال دست خودش که نبود . دانشگاه آزاد فرستادش دزفول . قبولی بدون کنکور همینه دیگه »

نیم خیز می شوم . « خب عزیز ، اگه اجازه بدید ... »

« داری می ری ؟ »

پاهایم سست می شوند . ولی بالاخره که باید بروم . حالا نه ، یک ساعت دیگر . یک ساعت بعد هم برنامه همین است . پس بلند می شوم .

« آره دیگه . مادر جون هم منتظرمه . بهش گفتم ناهار برمی گردم »

« خیلی خب » او هم برمی خیزد . « تا کی اینجا می مونی ؟ »

« یه دو سه روزی هستم . حالا بازم میام پیش تون »

« باشه ، ولی مثل قول دفعه پیش ات نباشه که دیگه رفتی و برنگشتی »

به شوخی این را می گوید . خنده ام می گیرد . بالاخره یادم انداخت . سرم را می گیرم پایین . « چشم »

« خیله خب برو . مادربزرگ نگران می شه »

با هم دست می دهیم و باز پیشانی ام را می بوسد .

« راستی ، توی اون پلاستیک دو تا نون هم بودا »

« آره دیدم . دستت درد نکنه . گلی خانم امروز صبح برای صبحانه نون خریده بود ... »

« اگه لازم ندارین بدید ببرم برای مادرجون »

« بذار برم توی یخچالو ببینم »

می رود توی آشپزخانه و من هم می روم که کفش ام را بپوشم . در یخچال را که باز می کند پلاستیک نان لواش می زند بیرون . فوراً پلاستیک را فشار می دهد تو .

« اَه ! آقا ابراهیم همه نونا رو صبح خورده . پس بذار نونا همین جا بمونه »

نگاهش می کنم و می گویم « هر جور که دوست دارید »

در یخچال را می بندد و به طرفم می آید . « خوب شد برام نون خریدی . معلوم نیست اونهمه نونو چه جوری خورده ! »

خنده ام می گیرد . باز با هم دست می دهیم و حالا دیگر وقت خداحافظی است .

« خدا نگهدار »

« به سلامت . مواظب خودت باش » لبخند تصنعی روی لبش نشسته . من هم لبخند می زنم و از پله ها پایین می روم .

 

مثل همیشه به پاگرد اول که می رسم می گوید « به مادربزرگ سلام برسون »

« چشم »

و به پاگرد دوم که می رسم بلندتر می گوید « به بابا و مامان سلام مخصوص برسون »

« چشم »

و بعد از آن چند پله دیگر و بالاخره از خانه بیرون می آیم . به آن بر خیابان که می رسم او هم به پشت پنجره رسیده است . برایش دست تکان می دهم . او هم دستش را بالا می آورد . اما ناگهان باد تندی می زند و روسری اش را دوباره می اندازد روی شانه اش . فوراً از پشت پنجره محو می شود . خدا کند مثل همیشه قابلمه غذایش را توی سطل آشغال خالی نکند . خدا کند عمو ابراهیم برای ناهار برود پیشش که به این بهانه او هم چیزی بخورد . چقدر لاغر شده بود . لاغرتر از دفعه پیش . چقدر گرد و خاک توی هواست . اشکم سرازیر شده است .

 

!! نوشته شده توسط امیر | 17:54 | سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 •

RSS