تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

یک نفر به این آقا بگوید انقدر از زبان ما حرف نزند. انقدر خودش را با ما جمع نزند. انقدر خودش را از ما نداند. برگشته گفته است که « صدای ملت ایران به گوش مردم آمریکا رسیده است » نه خیر آقا . این صدای ملت ایران نبوده است. این فقط صدای شما بوده است. شما صدای ملت ایران نیستی. ما اصلا از ریخت شما خوش مان نمی آید ٬ لطفا انقدر به ما توهین نکن. انقدر خودت را « ملت ایران » به حساب نیاور. تو با ما ارتباطی نداری ٬ پس دست از سر ما بردار . 

!! نوشته شده توسط امیر | 20:14 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •

سوژه ها مرده اند ؟

تازگی خیلی می شنوم که می گویند « همه قصه ها تکراری شده اند » ، « در دنیا دیگر داستان جدیدی وجود ندارد » و راستش این جمله ها احساس خوبی در من ایجاد نمی کنند . از آنها بوی انحصار می شنوم ، بوی تنگنا و محدودیت ، و نه خلاقیت . 

تا چند وقت پیش من هم تقریباً این حرف را باور کرده بودم و فکر می کردم حالا که سوژه جدیدی وجود ندارد پس چه چیزی می تواند برای ادبیات ایجاد جذابیت و جلب توجه کند ؟ و بعد به این نتیجه رسیده بودم که حالا « روایت » این وظیفه را به عهده دارد. اگر سوژه های جدید مرده اند پس حالا باید روایت جور آنها را بکشد و ادبیات را تر و تازه نگه دارد. حالا نحوه روایت خواهد بود که میزان جذابیت اثری را تعیین می کند : هر کس بهتر روایت کند ، با اقبال بیشتری مواجه می شود ... ولی کم کم دارد از این حرف بدم می آید. شاید از بس این اواخر آن را شنیده ام و تکرار کرده اند به آن حساسیت پیدا کرده ام. نمی دانم . شاید هم حالا دارم از جایگاه کسی که عزیزی را از دست داده و نمی تواند از دست رفتن او را تحمل کند و در نتیجه فقدانش را انکار می کند حرف می زنم ، ولی جداً با خودم فکر می کنم که مگر می شود طرز زندگی بشر تغییر کند و اتفاقات زندگی او همان اتفاقات سابق/همیشگی باشد ؟ وقتی علم پیشرفت می کند ، وقتی اندیشه ها رشد می کنند و حتی عوض می شوند ، وقتی صتعت و تکنولوژی مدام در حال پیشروی است ، وقتی دیدگاه بشر نسبت به جهان پیرامون اش گسترده تر شده و حالا می داند که شاید او و زمین اش تنها موجودات زنده این جهان نباشند ، و همه این ها منجر به تغییر طرز تلقی او از زندگی و در نتیجه تغییر فرهنگ ها می شود ، چطور خواهد بود که اتفاقات زندگی او ، ماجراهایش ، و آنچه به دنبالش خواهد گشت تغییر نکنند ؟ راستش حالا دیگر چندان به آن جمله اعتقادی ندارم . فکر می کنم که هنوز داستانهای بی شماری هستند که گفته نشده اند و گفتن شان نیاز به خلاقیت انسان های تیزبین دارد . اگر ما شیفته قصه های قدیمی مان شده ایم و مدام از کلیشه های قدیمی استفاده می کنیم نباید فوراً به آن اصل منسوخ صدور قانون های کلی متوسل بشویم و قانونی برای تبرئه کم ذوقی و تنبلی مان صادر کنیم که بله : « دیگر در جهان داستان جدیدی وجود ندارد » چرا دارد ، اگر که ما خودمان را «پابند» قالب ها و قراردادها و اصول و حتی نبوغ گذشتگان مان نکنیم و از قصه های آنها در نوشتن خودمان فقط در حد یادگرفتن شیوه قصه گویی استفاده کنیم و نه اینکه در آن قصه ها فرو برویم و برای همیشه در طلسم شان غرق بشویم . باور کنید که مثال ها نقض زیادی وجود دارند اگر که شما عاشق پذیرفتن قانون های کلی نباشید .    

 

!! نوشته شده توسط امیر | 20:42 | جمعه پنجم مهر 1387 •

RSS