سه خواهر آنتون جخوف نمایشنامه ایه که حتی خوندن اش هم می تونه ملال انگیز و کسل کننده باشه چه برسه به تماشاش روی صحنه تئاتر. خب البته اگه مثل یک روزنامه خونده بشه یا مثل نمایشنامه های ساده و معمولی اجرا بشه. گرچه اجرای نمایشنامه های چخوف واقعا کار سختیه چون انگار چخوف خودش پای اجرای یک نمایش نشسته و تند و تند دیالوگ های بازیگران رو یادداشت کرده و بعد اون رو (با اضافه کردن حداقل دستور صحنه) به عنوان نمایشنامه خودش به چاپ زده ! و بنظرم اجرای نمایشنامه های او نیاز به یک کارگردان واقعا خلاق داره و البته مهم تر از اون بازیگرانی که هنگام بازی بیشترین تسلط رو روی خودشون داشته باشن و در قالب نقش فرو نرن - شاید یک چیزی مثل همان تکنیک فاصله گذاری ولی در اینجا نه فاصله از نقش که فاصله از خود بازیگر و تبدیل شدن به یک آدم ساده و معمولی – و بازیگرانی که در قالب خاصی فرو رفته باشن و بقول معروف کارشون امضا دار شده باشه در یک کلام می تونن گند بزن به این شخصیت ها و اجرا رو از بین ببرن چون در نمایشنامه های چخوف همه نقش اصلی ان ! ... بگذریم.
سه خواهر پرشخصیت ترین نمایشنامه چخوفه . چخوف سیزده نفر آدم رو روی صحنه جمع می کنه و در دهان هر کدام از اینها دیالوگ هایی قرار می ده که عموماً هیچ معنایی ندارن و هیچ روند منطقی ای رو دنبال نمی کنن. شخصیت ها این ور و آن ور صحنه نشسته ان و مدام فقط حرف می زنن. حرف می زنن و حرف می زنن، حرف های حسرت آمیز و قلمبه سلمبه ی تهی، درباره بدبختی هاشون، درباره گذشته شون، درباره آینده، درباره آرزوهاشون، درباره عمر رفته، جوونی ای که دیگه برنمی گرده، درباره موضوعات بی معنی و بی اهمیت. درباره آینده انسان، آینده جهان و اینکه بالاخره خوشبختی در این جهان نصیب انسان ها میشه یا نه، فلسفه بافی می کنن. و همه اینها در حالی رخ می ده که همه فقط برای خودشون حرف می زنن یعنی بدون اینکه به حرف بقیه توجه داشته باشن، متوجه منظور او بشن یا کلام او رو ادامه بدن، فقط و فقط حرف خودشون رو می زنن. این شاید سیاه ترین طنز چخوف باشه. اینکه آدم ها اصلا براشون اهمیتی نداره که بقیه چی میگن، درباره چی دارن حرف می زنن، تنها چیزی که اهمیت داره اینه که در میان کلام دیگران اونها هم کلامی بپرانند. یعنی انگار این آدم ها امکانی پیدا کرده ان که روی صحنه بیان و فقط حرف بزنن ! بدون توجه به دیگران و بدون توجه به حتی حرف های قبلی خودشون. روی صحنه حرکت می کنن و گاهی که خودشون هم دارن حرفی می زنن وسط کلام دیگری می پرند و بدون اینکه منظور او رو درست فهمیده باشن در اون مورد اظهار نظر می کنن.
بعضی از روزهای خوب گذشته یاد می کنن و در مقابل بعضی عقیده دارن که گذشته هم همین طور ملال آور بوده، بعضی از آینده حرف می زنن و اینکه خوشبختی نصیب آیندگان ما خواهد شد اما باز کسانی می گویند که زندگی همیشه همین طور خواهد ماند، بدون آنکه ذره ای تغییر بکنه. و چخوف این آدم ها رو به صحنه می کشه و زیر نور میاره که نشون بده چه زندگی بیهوده ای در میان آنها جریان داره. آدم هایی که فقط حرف می زنن و حرف می زنن و بدون اینکه منظور دیگران رو درست متوجه بشن در مورد حرف هاشون اظهار نظر می کنن.
جداً خوندن نمایشنامه « سه خواهر » ٬ نوشته ی آنتون چخوف رو بهتون توصیه می کنم.
این روزا چقدر دوست داریم
گریه کنیم
این روزا چقدر بچه ننه شده یم
ولی ... گریه آسون ترین کاره
عزیز دل
اگر یک آشنای نزدیک٬ یک دوست صمیمی که برایتان مثل خواهر یا برادر است به شما زنگ بزند و طی یک درددل دوستانه خبر ناراحت کننده ای درباره خودش به شما بدهد واکنش تان چطور خواهد بود؟ در وهله اول منظورم پشت خط تلفن است و بعد که گوشی را قطع کردید و او دیگر با شما نیست. ناراحت می شوید؟ چقدر ناراحت می شوید؟ مهمتر از همه اینکه تا کی ناراحت می مانید؟ این مساله تا چه زمانی ذهن تان را مشغول نگه می دارد و بخاطر دوست تان که می دانید تا چند وقت از بابت آن اتفاق ناراحت و افسرده است٬ شما چند ساعت یا چند روز ناراحت می مانید. هیچ وقت به این مساله فکر کرده اید؟ اینکه در مقابل ناراحتی دیگران چه رفتاری باید از خود نشان بدهیم٬ اینکه تا کی باید به یاد آن بمانیم و اصولا بهترین کاری که می شود در این مواقع کرد چیست؟ تا حالا پیش آمده که بعد از این اتفاق - منظورم همان قضیه تماس دوست عزیزتان و رسیدن خبر ناراحت کننده اش - شما اول برای چند دقیقه ناراحت شده باشید و بعد به کلی آن را فراموش کرده و ناگهان وسط یک ماجرای شیرین٬ وقتی دارید به یک جوک می خندید٬ دارید از تماشای فیلم خنده داری از خود بی خود می شوید٬ یا اصلا نه٬ دارید از خوردن شام مورد علاقه تان لذت می برید٬ دوباره به یاد آن بیفتید و خشک تان بزند؟ در آن لحظه چه حسی به تان دست می دهد؟ ... بعضی وقت ها آدم از خودش بیزار می شود٬ از اینکه از دست اش کاری برنمی آید٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند واکنش نشان بدهد٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند همدردی یا لااقل همدلی کند٬ از اینکه نمی تواند غم عزیزش را یک جا از او بگیرد و مال خود کند ... واقعاً چکار می توان کرد؟
صبح ابری پاییزی
هوا گرفته ست. هر چقدر صبر می کنم تا روشن تر بشه، این ابرها کنار برن و خورشید خودی نشون بده نمی شه که نمی شه. خواهرم می گه هوای دو نفره است. مادرم لبش رو می گزه و من همچنان خیره مونده م به آسمونی که خاکستریه. حداقل اگه بباره باز دل آدم هم باهاش وا می شه ولی این طوری ... انگار آدمو معلق نگه داشته ، نه آفتاب ، نه باران.
این روزها دست و دلم به نوشتن نمی ره. تو ماه رمضون داشتم «طاعون» آلبر کامو رو می خوندم و انقدر جذبم کرد که از روش یادداشت هایی برداشتم که مقاله ای درباره ش بنویسم. حتی رفتم از فروشگاه خوارزمی کتاب «آلبر کامو»ی کانرکروز اوبراین (ترجمه جناب فولادوند) رو هم خریدم – تصادفی به چشمم خورد - ، مجله فردوسی رو هم به خاطر عکس روی جلدش – بله دیگه، که عکس کامو بود – خریدم که البته خیلی هم بد نبود و چند صفحه ای راجع به طاعون نوشته بود و بعد شروع به نوشتن کردم که تازه ناگهان یادم افتاد که زمان داره مثل برق و باد می گذره و فقط چهار ماه تا امتحان ارشد مونده . رهاش کردم و چسبیدم به کتابهای ارشد.
دوست دارم یکی دو تا داستان تازه بنویسم ولی باز به خودم تشر می زنم که اول اونی که هنوز ویرایش اش نکردی، بعد یه داستان تازه. گرچه انگار سوژه های نوشتن ام دیگه ته کشیدن. شاید هم بی حوصله شده م ، یا ناامید. تو میگی به خاطر این هوای ابریه ؟ هوایی که آدمو در انتظار نگه می داره. نه می باره و نه آفتاب میشه. شاید. آه کجایی آفتاب تابستان ! آه کجایی روزهای بلند تابناک ! چقدر ما عاشق این شده یم که حسرت و افسوس گذشته رو بخوریم. اگر این ابرها ببارن شاید دل ما هم باهاشون وا بشه.

