تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

عزیز

 

 

وسط هال دراز کشیده ام . چشم ام به پنکه سقفی است . یکی از پره هایش را گرفته ام و دنبالش می چرخم . می چرخد و می چرخد و می چرخد و ... تا من سرم گیج می رود و چشم ام را می بندم . توی تاریکی پره ها هنوز توی سرم می چرخند . حوصله ام سر رفته . مادرجون توی آشپزخانه سر اجاق است . سیب زمینی های خرد کرده را که توی روغن داغ می ریزد صدای جلز و ولز روغن بلند می شود . سرش را عقب می گیرد که روغن به صورتش نپرد . موهایش را باز حنا گذاشته . تمام سرش قهوه ای شده . بعد از فوت پدرجون هیچوقت نگذاشت کسی موهای سپیدش را ببیند . رویم را برمی گردانم و به پهلوی راست می خوابم . از پشت توری ، توی حیاط معلوم است . و آن درخت نارنگی که ته حیاط هنوز از آن باغ بزرگ یادگاری مانده . دو تا هستند ؛ دو تا درخت نارنگی که یکی شان یکی دو سالی ست که خشکیده و دومی هنوز سبز است و پاییزها بار می دهد . چند سال پیش بود که همه درخت ها را زدند و حیاط را موزاییک کردند ؟ دبیرستانی بودم ؟ شاید ، ولی یادم نمی آید چندم دبیرستان . یادش بخیر آن درخت های پرتقال و نارنگی و ازگیل که وقتی بچه بودیم از سر و کول شان بالا می رفتیم . حالا از آنهمه درخت تنها دو تا باقی مانده که تازه یکی شان هم فقط نقش یک شی یادگاری عتیقه را بازی می کند .

چشمانم را می بندم . هزار جور فکر از سرم می گذرد . فکر امتحان آخر ، سه شنبه ، و آن مراقب اخمو که نزدیک بود موقع تقلب مچ مان را بگیرد ، فکر اتوبوس و مرد معتادی که می خواست پول جوان های گرگانی را بالا بکشد ، فکر نمره امتحانات پایان ترم ، کارآموزی ، پروژه ، اجرای آن نمایش ، امتحان ارشد ، تغییر رشته که هنوز به هیچکدام از اینها نگفته ام ، الا به مسعود ، که او هم به مسخره گرفت که کدام آدم عاقلی بعد از چهار سال برق خواندن و مهندسی گرفتن ، همه را ول می کند و ارشد تغییر رشته می دهد ، آنهم ادبیات نمایشی ! و بعد پوزخند می زند ... مهمانی دیروز . آخرین بار عید دور هم جمع شده بودیم و باز دیروز همه آمده بودند . شوخی های سر سفره ناهار و بعد موقع جمع کردن ظرف ها ، دعوای عروس ها سر شستن ظرف ها و تعارف هایشان ... یک دفعه حرف دایی جون بیژن توی گوشم زنگ می خورد . بعد از ناهار وقتی سفره را جمع کردیم و من چای آوردم ، سینی چای را که جلویش گرفتم درآمد « پیش عزیز رفتی ؟ » خنده روی لبم خشک شد . سرم را انداختم پایین و گفتم « نه هنوز » گفت « نمی خوای بری ؟ » از آن سؤال هایی که توش شماتت موج می زند . و من زیر لب گفتم « نمی دونم . ببینم چی میشه » و فوراً سینی چای را جلوی مسعود گرفتم که از زیر نگاه سنگین اش خلاص شوم .

 

غلت زدم و به پهلوی چپ خوابیدم . چشم ام را باز کردم . درست روی ساعت دیواری ، ده دقیقه به یازده بود . به تنم کش و قوس دادم و بلند شدم رفتم آشپزخانه . مادرجون می خواست با قاشق سیب زمینی های سرخ شده را از ماهی تابه بیرون بیاورد . پرسیدم « مسعود صبح نگفت کی برمی گرده ؟ » همانطور که سیب زمینی ها را توی بشقاب می ریخت گفت « چرا ، تا دو و نیم ، سه برمی گرده »

« اوه ، دو و نیم ، سه ؟ »

« حوصله ت سر رفته ، ها ؟ »

« آره »

« بمیرم الهی ! »

« خدا نکنه . چرا ؟ »

« پسرم حوصله ش سر رفته »

 

خنده ام می گیرد . خب اینکه مسأله مهمی نیست . حداقل آنقدر مهم نیست که کسی بخواهد بخاطرش بمیرد ! می روم سر یخچال و یک لیوان آب می ریزم .

« برم بیرون ؟ »

« هوای به این گرمی ؟ »

« خیلی هم گرم نیست . می رم یه دوری می زنم و برمی گردم . شاید هم رفتم یه سر به عزیز زدم . »

« آخی ، چه کار خوبی می کنی اگه بری . از تنهایی درش میاری »

« نمی دونم . هنوز مطمئن نیستم . تنهایی برام سخته . دوست دارم با بابا برم »

« اِ اِ اِ ، پسرمون بیست و دو سالشه اما خجالت می کشه تنهایی بره به مادربزرگش سر بزنه »

 

لیوان را آب می زنم و توی جاظرفی می گذارم . « بحث خجالت نیست ... »

« پس چیه ؟ »

« یه چیزیه که نمی شه توضییح اش داد »

« بهر حال اگه بری از دیدنت خیلی خوشحال میشه »

« آره می دونم »

 

از آشپزخانه بیرون می روم و توی هال می چرخم . آخرین باری که تنهایی پیش اش رفتم قبل از عید بود . آخرهای زمستان که درخت های بهارنارنج کم کم شکوفه می دادند . با آنکه می دانستم فردایش برای تهران بلیط گرفته ام ، وقت رفتن به اش گفتم « فردا دوباره میام به تون سر می زنم » . و او هم باور کرده بود و موقع خداحافظی لبخند به لبش نشسته بود . باید تصمیم می گرفتم . زیر لب گفتم « رفتن یا نرفتن ، مسأله این است » خنده ام گرفت . فوراً جواب دادم « اما اینکه اصلا مسأله ای نیست هملت ! ... باید رفت » رفتم توی اتاق و لباسم را عوض کردم . آماده که شدم آمدم جلوی در آشپزخانه و گفتم « بیرون چیزی نمی خواید ؟ »

مادرجون نگاهم کرد و گفت « نه عزیزم . مواظب خودت باش »

گفتم « چشم » و برگشتم . هنوز به در نرسیده بودم که داد زد « برای ناهار برمی گردی ؟ »

بلند جواب دادم « آره »

 

توی خیابان همه چیز مثل همیشه بود . مغازه ها ، نانوایی ها ، آدم های توی صف نانوایی ها ، همه چیز ، حتی درخت ها از بیست و دو سال پیش عوض نشده اند . فقط خانه های قدیمی هستند که تند تند خراب می شوند و به جایشان آپارتمان های چهار طبقه بلند می شود . و راستی کرایه تاکسی هم بیست و پنج تومان گران شده بود . یعنی هفتاد و پنج تومان شده بود صد تومان ! لهجه ی مسافرها همان است و حرف هایشان همان و مشکلات لاینحل شان هم همان همیشگی ها . از مبدأ تا مقصد ده دقیقه طول کشید ، مثل همیشه . پنج دقیقه پیاده روی تا ایستگاه تاکسی ، پنج دقیقه سوار تاکسی تا جلوی در خانه عزیز . این بار صد متر عقب تر از خانه ، جلوی میوه فروشی نصرالله پیاده شدم که دست خالی پیش اش نروم . یک کیلو زردآلو می خرم و نیم کیلو گیلاس . نانوایی ابوالقاسم هم که خلوت است . پس بگذار دو تا بربری هم بگیرم . دفعه پیش که برایش نان بردم خوشحال شده بود .

در خانه مثل همیشه باز بود و من هم طبق عادتی که از بابا سرایت کرده اول زنگ می زنم و بعد وارد می شود . و باز به پاگرد اول که می رسم صدای عزیز از جلوی در خانه بلند می شود که « کیه ؟ »

سرم را بلند می کنم و نگاهش می کنم « سلام »

و او از ذوق لبخند می زند « سلام ، بفرمایید » و بعد خودش توی درگاه می ایستد و منتظر می ماند تا من برسم . و بعد با هم دست می دهیم و من گونه هایش را می بوسم و او پیشانی ام را . « خوش آمدی . بفرما تو »

مثل همیشه تلویزیون اش روشن است . تلویزیون رنگی چهارده اینچی که تنها همدمی ست که برایش باقی مانده . به پشتی تکیه می هم و او می رود توی آشپزخانه که برایم چای بریزد .

« چه عجب از این طرفا »

« من که هر دفعه میام ، مزاحم شما هم میشم »

« این چه حرفیه . خونه خودته »

 

تلویزیون را گذاشته روی کانال سه تا سریال تماشا کند .

« کی رسیدی ؟ »

« پریشب . ساعت دوازده و نیم »

« رفتی خونه مادربزرگ ؟ »

« بله »

سینی چای بدست وارد می شود . مثل همیشه فقط یک استکان چای ریخته و آن را هم بدون آنکه تعارف کند جلوی پایم می گذارد .

« ممنون »

« نوش جان »

می رود روبرویم می نشیند . « حال مادربزرگ خوبه ؟ »

« بله . سلام رسوندن »

« سلامت باشن »

از این به بعد تا چند سؤالش را از برَم . ( « دایی مسعود چطوره ؟ » )

« دایی مسعود حالش خوبه ؟ »

« بله » ( « درسش هنوز تمام نشده ؟ » )

« درسش هنوز تمام نشده ؟ »

« نه ، مثل من آخر تابستون تموم می کنه » ( « دایی بیژن چطوره ؟ هنوز بچه دار نشده ؟ )

« دایی بیژن چیکار می کنه ؟ هنوز بچه دار نشده ؟ »

« نه . هنوز که خبری نیست » ( « خب ، حتماً هنوز وقتش نرسیده » )

« خب ، حتماً هنوز وقت اش نرسیده . دوره زمونه عوض شده . دیگه مردا دوست ندارن همون سال اول بچه دار بشن »

« شاید هم زنها دوست ندارن از همون سال اول گرفتار بچه داری بشن عزیز »

« چه می دونم . شاید »

« عمو حمید اینام که بچه دار شدن »

« اوه . شیش ماه میشه »

« آره ، محمدجواد این دفعه بهم گفت . عجب اسمی هم روش گذاشتن »

« چه می دونم . فرشید ؟ فرزاد ؟ ... »

اذیت می کند . « نه ، فرساد »

« معلوم نیست این اسم ها رو از کجا پیدا می کنن »

« فرساد که قشنگه . معنیش میشه دانا و خردمند »

لبش را روی هم می فشارد و شانه بالا می اندازد . « چایی ت سرد نشه »

دست می برم به استکان . « نه ، خوبه » یک جرعه می نوشم .

« سرد شده ها ؟ بده ببرم عوضش کنم »

« نه اصلا . هنوز گرمه . زحمت نکشید »

می نشیند و نگاهم می کند . چای خوردنم را تماشا می کند . شاید او را به یاد حاج آقا می اندازم ، یا بابا . نگاهش نمی کنم و می گذارم با خیال راحت تماشا کند .  استکان چای را که توی سینی استیل می گذارم از جا بلند می شود و سینی را برمی دارد .

« شما چرا عزیز . خودم می بردم »

خنده اش می گیرد . « این چه حرفیه . بشین . الآن برات میوه میارم »

« دست تون درد نکنه »

به در آشپزخانه که می رسد روسریش عقب می آید و می افتد روی شانه اش . موهایش همه سفیده شده . دفعه قبل که آمدم جا به جا موهای سیاه هم پیدا بود اما حالا فقط تک و توک .

« خاله ژاله چطوره ؟ هنوز گرگان زندگی می کنه ؟ » این هم جزو همان سؤال هاست . بعدش از امیررضا می پرسد .

« بله »

« خب کسب و کار شوهرش اونجاست ... پسرش دیگه باید بزرگ شده باشه »

« بله ، امسال کلاس اولو تمام کرده . هشت سالشه »

« ماشالله . اسمش امیررضا بود ؟ »

« بله » بزنم به تخته ، در این سن و سال حافظه اش حرف ندارد . اسم پسرخاله هشت ساله مرا هم به خاطر دارد .

 

از همان گیلاس ها و زردآلوهایی که خودم خریدم برایم می آورد .

« انقدر زحمت نکشید »

باز خنده اش می گیرد « قابل شما رو نداره » . برایم پیش دستی می گذارد و خودش دو تا زردآلو و پنج شاخه گیلاس برایم انتخاب می کند و بعد باز می رود روبرویم می نشیند .

« پس خودتون چی ؟ برای خودتون پیش دستی نیاوردید »

« من بعداً می خورم » . طوری تماشایم می کند که انگار صد سال است همدیگر را ندیده ایم .   

زمان چقدر زود می گذرد . ساعت دوازده شد . دو تا گیلاس می خورم و از جایم بلند می شود .

« کجا ؟ » نیم خیز می شود . با انگشت دست شویی را نشان می دهم . خیالش راحت می شود و باز می نشیند .

 

بیرون که می آیم حوله بدست جلوی در منتظرم است . خجالت می کشم از اینکه انقدر تحویلم می گیرد و برایم زحمت می کشد . حوله را بر می دارم و صورتم را نصفه و نیمه خشک می کنم . حوله را از دستم می گیرد و می برد سر جایش بگذارد . می ایستم زیر پنکه سقفی تا باد ، صورت نمناکم را کمی خنک کند . تنها وسیله نوی این خانه همین پنکه سقفی است که این را هم بعد از آنکه خانه قدیمی را خراب کردند و این آپارتمان و پاساژ کوچک زیرش را ساختند کار گذاشتند . با پیراهنم سینه ام را باد می زنم و با دستمال عرق پیشانی ام را خشک می کنم . توی این شرجی و گرما چطور سر می کند ؟ درجه پنکه را یکی اضافه می کنم . برمی گردم که بنشینم نگاهم می افتد به عکس ها . عکس های قدیمی روی دیوار . چهارتا عکس توی قاب های کوچک که شکل یک لوزی روی دیوار ساخته اند . بالاتر از همه عکس سیاه و سفیدی از میان سالی حاج آقا . شاید چهل سالگی باشد . با موهای سیاه و سبیل سیاه و کت و کراوات سیاه قالبی ای که روی پیراهن سفیدش زار می زند . همان موقع هم همه موهای وسط سرش ریخته بود . فقط چند خال آن جلوی پیشانی هنوز مانده بود و بعد تا فرق سر خالی بود . درست مثل حالای بابا . توی چهار تا پسرش بابا از همه به او شبیه تر شده . خدا به داد من برسد . تصور کن ، توی چهل سالگی همه موهای وسط سرت ریخته باشد و فقط چند خال آن جلو باقی بماند . زیر عکس حاج آقا دو تا عکس هست . سمت راست عکس عمو انوش و عمو ابراهیم ، کنار ضریح امام رضا . از همین عکس هایی که هنوز هم احتمالا توی بازار رضا می اندازند . عمو ابراهیم نگاهش را انداخته به زمین و عمو انوش صاف خیره شده به دوربین . هر دو کت چهارخانه و پیراهن یقه اسکی و شلوار دم پا گشاد تن کرده اند . رنگ عکس شان به قهوه ای م یزند . و سمت چپ عکس تک باباست . قبلا هم این را دیده بودم . مامان گفته بود مال دوران سربازی اش است . عکس بابا با موهای مشکی پر و ابروهای پرپشت و سبیل زیبایی که پشت لبش سبز شده چقدر دیدن دارد . با آن صورت تراشیده باید خودم هم حدس می زدم که مال دوره سربازی باشد چون بعد از آن هیچوقت ریشش را از ته نتراشید . و پایین تر از همه عکس رنگی عمو حمید است . توی پارک ملت ، باغ شاه سابق . کنار ساختمان شهرداری ، پای فواره و بالاتر از پله ها ایستاده و به یک نقطه در دوردست خیره شده . سبیل هایش تازه سبز شده اند . آخرین باری که دیدمش سبیل اش را زده بود . پس چرا عکس عمه گلی نیست ؟

 

عزیز از توی اتاق بیرون می آید . « عکس حمید آقا رو داری تماشا می کنی ؟ »

برمی گردم . لبخندی می زند و می رود توی آشپزخانه . می پرسم « عزیز . حاج آقا تو این عکس چند سالش بود ؟ »

« حاجی ؟ ... چهل و خورده ایش بود . مال قبل از انقلابه »

« پس میشه تقریباً سی و چند سال پیش » این را با خودم می گویم . خب حتما هم مال قبل از انقلاب است با این کراواتی که حاج آقا زده .

« این موقع هنوز تو کارخونه کار می کرد ؟ »

« نه . اومده بود بیرون ... سر مغازه خودش کار می کرد » صدایش می لرزد . اگر ادامه بدهم حتماً اشک اش در می آید . ول می کنم و می روم از کنار پنجره بیرون را تماشا کنم . سه تا دختر مدرسه ای از آن دست خیابان می گذرند . هر سه تا مقنعه شان را زده اند بالا و یکی خودش را با کتابش باد می زند . یک موتوری با سر و صدای زیاد از این دست رد می شود و یک عابر بد و بیراه نثارش می کند . به ساعت نگاه می کنم . دوازده و نیم شده . باید کم کم آماده رفتن بشوم . عزیز از آشپزخانه بیرون می آید .

« چرا میوه نمی خوری ؟ بشین . »

« چرا ، خوردم . تازه اینا رو برای شما خریده م »

« بشین بخور . من که نمی تونم تنهایی این همه میوه رو بخورم »

می نشینم و یک زردآلو برمی دارم . « عمو ابراهیم چیکار می کنه ؟ به تون سر نمی زنه ؟ »

« چرا . گاهی وقتا میاد اینجا »

نگاهم می افتد به زیرسیگاری روی میز تلویزیون . « دیشب هم اینجا بوده ؟ »

« آره . بعضی شبا میاد پیش من می خوابه » بلند می شود و زیر سیگاری را برمی دارد که توی سطل آشغال خالی کند . دنبالش می روم توی آشپزخانه . هنوز پابرهنه می رود و می آید . دوست ندارد دمپایی پایش بکند . می رود بالای سر قابلمه و نگاهی تویش می اندازد .

« کشک بادمجون درست کردم . تو که دوست داری ها ؟ »

« آره . خیلی ، ولی ... »

نمی شنود . « به خوشمزگی غذاهای مادربزرگ نیست ولی به جاش یه چیزی دارم که می دونم خیلی دوست داری : ترشی سیر هفت ساله » یک هو برمی گردد . « ولی چی ؟ ... به مادربزرگ گفتی ناهار برمی گردی ؟ »

سرم را پایین می اندازم ولی همین طوری هم می توانم نگاه غم زده اش را ببینم . رویش را برمی گرداند و در قابلمه را می گذارد . و بعد از آن نفس های عمیقی می کشد که سینه آدم از جا کنده می شود .

« پس برو بشین برات یه چایی بریزم »

 

از آشپزخانه بیرون می آیم . خودم را روی زمین رها می کنم و روی پشتی فرود می آیم . یک دقیقه بعد سینی به دست وارد می شود . باز روسری از سرش می افتد ولی این بار فوراً با دست چپ برش می گرداند . چای را لاجرعه سر می کشم و به ساعت نگاه می کنم . تمام دهانم می سوزد . نفسم بالا نمی آید . ساعت یک شده . صدای اذان از تلویزیون بلند می شود . باید بروم . عزیز حرف تازه پیش می کشد .

« دیروز محمدجواد اومده بود اینجا »

« اِ ، حتما صورتش حسابی سوخته بود »

« نه خیلی . یه کمی سبزه شده بود . آخه دزفول کجا بود که این بچه رفت درس بخونه . »

« خب به جاش دیگه کنکور نداده و سربازی هم نمیره »

« سربازی که بالاخره باید بره » از همه چیز خبر دارد . باید هم داشته باشد ، با چهار تا پسری که بزرگ کرده .

« بهر حال دست خودش که نبود . دانشگاه آزاد فرستادش دزفول . قبولی بدون کنکور همینه دیگه »

نیم خیز می شوم . « خب عزیز ، اگه اجازه بدید ... »

« داری می ری ؟ »

پاهایم سست می شوند . ولی بالاخره که باید بروم . حالا نه ، یک ساعت دیگر . یک ساعت بعد هم برنامه همین است . پس بلند می شوم .

« آره دیگه . مادر جون هم منتظرمه . بهش گفتم ناهار برمی گردم »

« خیلی خب » او هم برمی خیزد . « تا کی اینجا می مونی ؟ »

« یه دو سه روزی هستم . حالا بازم میام پیش تون »

« باشه ، ولی مثل قول دفعه پیش ات نباشه که دیگه رفتی و برنگشتی »

به شوخی این را می گوید . خنده ام می گیرد . بالاخره یادم انداخت . سرم را می گیرم پایین . « چشم »

« خیله خب برو . مادربزرگ نگران می شه »

با هم دست می دهیم و باز پیشانی ام را می بوسد .

« راستی ، توی اون پلاستیک دو تا نون هم بودا »

« آره دیدم . دستت درد نکنه . گلی خانم امروز صبح برای صبحانه نون خریده بود ... »

« اگه لازم ندارین بدید ببرم برای مادرجون »

« بذار برم توی یخچالو ببینم »

می رود توی آشپزخانه و من هم می روم که کفش ام را بپوشم . در یخچال را که باز می کند پلاستیک نان لواش می زند بیرون . فوراً پلاستیک را فشار می دهد تو .

« اَه ! آقا ابراهیم همه نونا رو صبح خورده . پس بذار نونا همین جا بمونه »

نگاهش می کنم و می گویم « هر جور که دوست دارید »

در یخچال را می بندد و به طرفم می آید . « خوب شد برام نون خریدی . معلوم نیست اونهمه نونو چه جوری خورده ! »

خنده ام می گیرد . باز با هم دست می دهیم و حالا دیگر وقت خداحافظی است .

« خدا نگهدار »

« به سلامت . مواظب خودت باش » لبخند تصنعی روی لبش نشسته . من هم لبخند می زنم و از پله ها پایین می روم .

 

مثل همیشه به پاگرد اول که می رسم می گوید « به مادربزرگ سلام برسون »

« چشم »

و به پاگرد دوم که می رسم بلندتر می گوید « به بابا و مامان سلام مخصوص برسون »

« چشم »

و بعد از آن چند پله دیگر و بالاخره از خانه بیرون می آیم . به آن بر خیابان که می رسم او هم به پشت پنجره رسیده است . برایش دست تکان می دهم . او هم دستش را بالا می آورد . اما ناگهان باد تندی می زند و روسری اش را دوباره می اندازد روی شانه اش . فوراً از پشت پنجره محو می شود . خدا کند مثل همیشه قابلمه غذایش را توی سطل آشغال خالی نکند . خدا کند عمو ابراهیم برای ناهار برود پیشش که به این بهانه او هم چیزی بخورد . چقدر لاغر شده بود . لاغرتر از دفعه پیش . چقدر گرد و خاک توی هواست . اشکم سرازیر شده است .

 

!! نوشته شده توسط امیر | 17:54 | سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 •

تــــــق !

 

پسر داد زد « هفت تیر » ، راننده سر تکان داد و بعد سوار شدند . اول دختر نشست و به دنبال اش پسر وارد شد و کیف اش را در بغل گرفت . دختر خودش را روی صندلی جا به جا کرد تا تن پسر با تنش تماس نداشته باشد . پسر با ناراحتی نگاهی به صورتش انداخت . راننده کمی منتظر ماند و چون مسافر دیگری پیدا نشد راه افتاد . 

هنوز به چراغ قرمز اول نرسیده بودند که راننده با هیجان گفت « اون جا رو ببینید . دارن همدیگرو می زنن ! اون تاکسی رو دیدی آقا ؟ مسافره و رانندهه داشتن تو تاکسی با هم کتک کاری می کردن . خدایا ! مردم دیوانه شده ن . هیچ کس اعصاب درست و حسابی نداره ... ( نگاهی از توی آینه به پسر انداخت ) همش به خاطر این گرونی هاست ها . به خدا مردم دیگه تحمل شون تموم شده . زورشون نمی رسه وضعو عوض کنن ، به جون هم دیگه می افتن ! این سهمیه بندی بنزین هم که شده قوز بالا قوز ... » مسافرها هیچ اظهار نظری نکردند . راننده ادامه داد « خود من تا همین یه ماه پیش یه پیکان جوانان آلبالویی داشتم ، مدل پنجاه و دو . آقا نمی دونی چه ماشینی بود . عروس ! یادگار آقای خدابیامرزم بود ، ولی به خاطر این طرح سهمیه بندی مجبور شدم ببرم بدم به جاش یکی از این پرایدای دوگانه سوز بگیرم . ماشین نیست که ، به خدا ! دوچرخه به درش بزنه نیم متر قر میشه . حیف اون پیکان نازنین نبود ... حیف . حیف ... فکر می کنید الآن چه بلایی سرش آورده باشن ؟ » مسافرها باز هم حرفی نزدند . دختر داشت مغازه های آن بر خیابان را تماشا می کرد و پسر هم حوصله شرکت در آن بحث بیخود را نداشت . راننده از توی آینه دوباره نگاه شان کرد و از بی محلی شان دلگیر شد .

مدتی بعد ، وقتی راننده بالاخره تصمیم گرفت ساکت شود ، پسر به دختر گفت « چرا حرفی نمی زنی ؟ هنوز باهام قهری ؟ ... مژگان ؟ »

دختر بی آنکه رویش را برگرداند گفت « حوصله ندارم »

راننده که از توی آینه دید می زد گفت « همه شون همین طورن خانوم . اول حسابی آدمو دق می دن ، بعدش می خوان از دلت در بیارن » پسر توجهی نکرد . به دختر گفت « تو که می دونی من از خدامه که بیام خواستگاریت ، ولی خودت بگو ، بابات حاضر میشه که دخترشو بده به یه پسری که نه کار داره نه خونه ؟ »

راننده جواب داد « نه بخدا ! من هم اگه بودم راضی نمی شدم . مگه دخترمو از سر راه اووردم » پسر این بار در آینه جلو نگاهی انداخت .

دختر گفت « الآن یه ساله که داری همین حرفو می زنی . چرا تو این مدت فکری برای اینها نکردی ؟ مگه قرار نبود بگردی دنبال یه کار پر درآمد و بعد از شیش ماه یه خونه اجاره کنی ؟ »

راننده گفت « کار کجا بود دختر جون . هزار تا مهندس و دکتر بهتر از این موندن علاف و بیکار . کی به این کار می ده ! »

پسر این بار با ناراحتی توی آینه اخمی کرد و بند کیف اش را توی مشتش مچاله کرد . رو کرد به دختر و گفت « مگه دنبال اش نرفتم ؟ ولی کار پیدا نمی شه . هر جا که می ری یا ازت مدرک و سابقه کار می خوان یا یه ضامن معتبر . منم که هنوز هیچکدوم شونو ندارم . باید یه سال دیگه هم صبر کنیم تا حداقل مدرک دانشگاهو بگیرم تا ببینیم اونوقت چیکار میشه کرد »

دختر گفت « حتما بعد از دانشگاهت هم باید دو سال دیگه صبر کنم تا بری سربازی و برگردی . تو که وضعت این بود اصلا چرا اومدی سراغ من ؟ چرا اون همه وعده و وعید بهم دادی ؟ »

راننده گفت « راست میگه . اون وقتی که بهش حرفای عاشقانه می زدی باید فکر اینجاشم می کردی »

پسر گفت « من اومدم سراغ تو ؟ یه جوری حرف می زنی که انگار به زور مجبورت کردم که باهام دوست بشی . نه اینکه خودتم به این رابطه خیلی بی میل بودی ! »

دختر جوابی نداد .

« مگه اون موقع وضع منو نمی دونستی ؟ ... حالا داری اینجوری حرف می زنی . یه سال پیش که برام می مردی »

« من برات می مردم ؟ این تو نبودی که می گفتی اگه یه روز منو نبینی می میری ؟ نمی گفتی اگه من وارد زندگیت نمی شدم نمی دونستی که چه بلایی سر خودت می آوردی ؟ تو نمی گفتی که می خوای منو خوشبخت ترین دختر دنیا کنی ؟ تو نمی گفتی که من همون شاهزاده ایم که تو ، تو رؤیاهات خوابشو می بینی ، که می خوای دست منو بگیری و برسونیم به کاخ رؤیاهام ؟ حالا چی شد اون همه « حرف » ؟ کجا رفت اون شاهزاده رؤیایی ؟ »

این بار پسر جوابی نداد .

دختر با صدای لرزان گفت « تو منو فریب دادی »

راننده گفت « پسره بی عقل ! وعده هایی بهش دادی که حالا مثل خر تو گل گیر کردی که چطور برآورده شون کنی »

پسر ناگهان بند کیف اش را انداخت دور گردن راننده و با نفرت گفت « لعنتی تو دیگه چی میگی ؟ »

راننده اول ماهچه هایش منقبض شد ، بعد چشم هایش از حدقه درآمد و سپس دهانش باز ماند . دختر وحشت زده گفت « ولش کن . می کشی ش »

پسر گفت « آخه عوضی ، تو چه جور مردی هستی که انقدر دری وری میگی ؟ » 

صورت راننده کبود شده بود . نزدیک بود نفسش بند بیاید و قلبش از کار بایستد . دختر از ترس ناگهان در ماشین را باز کرد و فریاد زد « اگه ولش نکنی خودمو پرت می کنم پایین » هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که آمبولانسی با سرعت از بغل آمد و محکم کوبید به در ماشین و آن را از جا کند و با خود برد . دختر با صدای بلند جیغ کشید . پسر حیرت زده بند کیف را شل کرد . راننده که چشمانش سرخ شده بود و جای بند کیف روی گردن اش نقش بسته بود ، در حالیکه هنوز جریان تنفس اش منظم نشده بود با صدای ضعیفی ناله کرد « در ماشین ام ... در ماشین نو اَم ... »

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:48 | سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 •

بدون مقدمه چینی

 

جوانک روی نیمکت پارک نشسته بود و می خواست برای چندمین بار موضوعی را برای کسی که روبرویش نشسته بود توضییح بدهد .

 

- خب ، بذار دوباره بگم .

 

- باشه ، فقط ببین ، من یه کم سردم شده .

 

- باشه ، باشه ، سریع تمامش می کنم . آه ... می دونی سحر ، من از اون پسرایی بودم که هیچ وقت نظر خوبی نسبت به دخترها نداشتم ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امیر | 11:46 | سه شنبه بیستم آذر 1386 •

مردم آزار

 

مرد توی اتوبوس نشسته بود و داشت صفحه « معاملات بورس » روزنامه عصر را می خواند که تلفن اش زنگ زد .

 

- بفرمایید .

 

- الو ؟

 

- بفرمایید .

 

- سلام قربان .

 

- سلام .

 

- حالتون خوبه ؟

 

- متشکرم ... آقا سعید شمایی ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟

 

- نه خیر ، من سعید نیستم .

 

- اِ ، پس شما کی هستید ؟

 

- من ... شما آقای ثابت نیستید ؟

 

- نه خیر ، آقای ثابت تلفن شونو واگذار کرده ن .

 

- عجب . خیلی وقته ؟

 

- تقریباً دو ماهی میشه ... دیگه امری ندارید ؟

 

- بعد ، شما شماره ای از ایشون ندارید ؟

 

- نه خیر .

 

- آقای ثابت از دوستان شما هستن ؟

 

- از دوستان من نیستند . من با یک واسطه این خطو از ایشون خریده م ... ببخشید دیگه باید قطع کنم .

 

- شما فامیلی تون چیه ؟

 

- بله ؟

 

- فامیلی تون .

 

- معذرت می خوام ، ولی لزومی نمی بینم که به شما بگم .

 

- گفتین شماره ای از آقای ثابت ندارید ؟

 

- نه خیر . یک بار که عرض کردم ... دیگه می خوام ...

 

- فرمودین فامیلي تون چیه ؟

 

- عرض کردم لزومی نداره به شما بگم . آقا دیگه دارید مـ...مزاحم می شید .

 

- این شماره رو خود آقای ثابت به من داده ان .

 

- خب من هم بهتون گفتم که ایشون ایـ...ین شماره رو یک ماهه که وا واگذار کرده ن .

 

- با این حال شما شماره جدیدی از ایشون ندارید ؟

 

- آقا ، جون ما...درت دست از سر سرم بردار. جون هر کی دو دوست داری .

 

- من از دوستان آقای ثابت هستم .

 

- خب . به من چه ر...ربطی داره ؟

 

- شما هم تهران زندگی می کنید ؟

 

- به شما چه ر...ربطی داره ؟

 

- اگه تهران زندگی نمی کنید پس کجا زندگی می کنید ؟

 

- مرتیکه چرا د...دست از سرم بر برنمی داری ؟ بی بی چاره م کردی .

 

- شما کرمان زندگی نمی کنید ؟ گفتید فامیلی تون چی بود ؟

 

- لعنتی ! آدم مـ..مردم آ آ آ زار . دی دی گه قطع کر کردم .

 

- چقدر صداتون آشناست . شما آقای سهیلی نیستید ؟

 

- چرا . خو...خودمم . اسم فامیلی منو از ک کـ...جا فهمیدید ؟

 

- کیومرث سهیلی . درسته ؟

 

- بله . شما کی هس تید ؟

 

- دبیرستان خواجوی کرمانی . سال آخر ، امتحان اقتصاد .

 

- صبر کن بـ...بینم . عظیمی تویی ؟

 

- کیومرث !

 

- جمشید خو...دتی ؟

 

- آره . خودمم .

 

- قربانت برم عـ...زیزم . می دونی من چقدر دنبالت گـ...گشتم ؟ تو کجا رفتی ؟

 

- داستانش طولانیه .

 

- من همیشه خودمو مـ...دیون تو می دونم ... آه ... چقدر دوست داشتم دوباره ببینم ات .

 

- تو همه این سالها من به یادت بودم .  

 

- عزیز دلم . چقدر از شنیدن صدات خوشحال شدم . از خودت برام بگو . چه خبر ؟ کجا هستی ؟ چکار می کنی ؟ ...

 

!! نوشته شده توسط امیر | 11:45 | شنبه دهم آذر 1386 •

رویاها

خوابش نمی برد . بین من و پدرش دراز کشیده و مدام ورجه وورجه می کند ، پهلو به پهلو می شود و با خودش حرف می زند . پدرش نیم ساعت است که خوابش برده و من هم تازه چشم هایم دارند گرم می شوند . ولی مگر این بچه می گذارد . بالش اش را چسبانده به بالش من و یک پایش را هم انداخته روی پایم . و نگاهش که می کنم از روی بدجنسی به ام لبخند می زند . رویم را برمی گردانم و پایش را پایین می اندازم . اما هنوز صدایش را می شنوم . برگه های روزنامه را تند تند ورق می زند یا کلیدهای گیم اش را محکم فشار می دهد . زور می زنم که خوابم ببرد اما بدبختی هیچ وقت روی دنده چپم نتوانسته ام بخوابم . قلبم می گیرد . دوباره برمی گردم و با هم رو در رو می شویم . نفس گرمش که بوی ناملایم غذای ظهر را می دهد به صورتم می خورد اما چشمانم را برایش باز نمی کنم و به اش محل نمی گذارم . دست ام را توی دستش می گیرد و با انگشتانم بازی می کند . باز محل اش نمی گذارم . طبق یک اصل روان شناسی ثابت شده ، در این جور مواقع اگر محل اش نگذاری خودش بالاخره بی خیال می شود . اما ناخنش را می کند زیر ناخن ام و فشار می دهد . دردم می گیرد و بی اختیار چشم باز می کنم . دستم را ول می کند و دوباره ، این بار از روی خجالت و شرمندگی ، لبخند می زند . جوابش را با یک اخم ترسناک جوری می دهم که می ترسد و رویش را برمی گرداند . چشم ام را می بندم و در تاریکی دنبال خواب می گردم .

کم کم پیدا می شود ... و بعد می بینم که توی قهوه خانه ناهارخوران نشسته ام . بچه ها هم هستند . فرید ، محمد ، رامین ، دانیال میررضایی . نشسته ایم دور یک میز و چای می خوریم . و داریم درباره آن روزی که ساعت پرورشی را پیچاندیم حرف می زنیم . همیشه که می بینم شان و دور هم جمع ایم درباره آن روز حرف می زنیم . و آن اعترافاتی که فردایش برای مدیر نوشتیم . « بنویس برای چه دیروز از مدرسه در رفتی ! » هر کدام از بچه ها چیزی نوشته بودند و حالا تعریف می کردند و وقتی نوبت من می شد و می گفتم چه نوشتم صدای خنده بلند می شد و منفجر می شدند . همه داستان بلند بالایی نوشته بودند و من بیشتر از نیم خط نتوانسته بودم لفت اش بدهم . « آقا ما فکر می کردیم کلاس تشکیل نمی شه » و بعد ادای مدیر را در می آورم که بعد از خواندن کاغذ اعترافم ، با آن صورت عصبانی و منقبض شده ، برگشت گفت « خر خودتی بچه ! » . به اینجا که می رسد همه اشک شان در می آید ... بچه ها بزرگ شده اند . رامین تی شرت آستین کوتاهی پوشیده که روی سینه اش با خط سفیدی نوشته اند : I am FREE . دانیال سیگار کاپیتان بلک می کشد . آنهم با چه ادا و تشریفاتی و فرید هم پیپ اش را در می آورد و فندک می زند و روشن اش می کند . با آن کلاهی که سرش گذاشته قیافه روشنفکرها را گرفته . یک روشنفکر غرب زده ! دست دراز می کند و پیپ اش را تعارفم می کند . وسوسه انگیز است اما می گویم « فرید جان ، من آدم ضعیف النفسی هستم . شاید دیدی با یه پک هم معتاد شدم ! » خنده اش می گیرد و دیگر اصرار نمی کند . می گوید « پس تا می تونی ریه هاتو از هوای شمال پر کن که برگشتی تهران تا دفعه بعد ذخیره داشته باشی » . لبخندی می زنم و نفس عمیقی می کشم . ناگهان دستم می خارد . می خارانم اش . خارش قطع می شود . لحظه ای می گذرد و دوباره می خارد . دوباره می خارانم اش و این بار دست اش را توی دستم گیر می اندازم . چشم باز می کنم و می بینم که کنارم خوابیده و ... باز همان لبخند منزجر کننده .

دست اش را که توی دستم است محکم فشار می دهم و می گویم « امیررضا ، خواهش می کنم بذار بخوابم » بچه بین این خواهش و آن فشار دردناک می ماند و رویش را برمی گرداند . بالش ام را تا آنجا که فرش اجازه می دهد از بالش اش دور می کنم و دوباره چشمانم را می بندم .

مدتی می گذرد و این بار می بینم که جلوی مدرسه ایستاده ام . توی حیاط کسی نیست . نمی دانم چرا ولی یواشکی وارد می شوم و پاورچین بطرف کلاس می روم . ناگهان ناظم از پشت دیوار ظاهر می شود . با همان موهای سپید و چشمان سرخ از حدقه درآمده . و خط کشی که همیشه توی دست راست اش نگه می داشت .

« باز که دیر اومدی »

خشک ام می زند . مثل یک مجسمه وسط حیاط خشک می شوم .

« آدم نمی شی تو بچه ؟ »

بی اختیار سرم را تکان می دهم که چرا . چشمان اش را گرد می کند و می پرسد « پس کی ؟ » و خط کش را مدام به کف دست چپ اش می کوبد . جواب سئوالش را نمی دانم . به ام نزدیک می شود و من سر می چرخانم . انگار که دنبال راه فراری بگردم . یک طرف به آبخوری و دست شویی ها می رود و طرف دیگر به زمین بسکتبال . اما او امان نمی دهد و با حرکت سریعی راهم را می بندد . سرم را بلند می کنم . فرید از پشت پنجره کلاس نگاهم می کند . ناظم خط کش را مثل شمشیر کنار گردنم می گذارد و دوباره می پرسد . « کی ؟ هان ؟ ... جواب بده » اما من واقعا جوابش را نمی دانم . لبم می لرزد و دوست دارم گریه بیفتم . اما مغزم فرمان نمی دهد . شاید هم اجازه نمی دهد . دستم را می گیرد و می خواهد خط کش را کف دستم فرود بیاورد که ناگهان لگدی به پایم می خورد . سرآسیمه از جا می پرم و چشم باز می کنم . و باز همان لبخند است .

با صدای مظلومانه ای می گوید « می خواستم برم توی اتاق ، رو تختم بخوابم »

« یعنی می خوای بگی اصلا از قصد لگد نزدی دیگه »

جوابی نمی دهد و فقط شانه بالا می اندازد .

مثل دیوها تنوره می کشم و بی ملاحظه پدرش که کنار دستم خوابیده با صدای بلند می گویم « برو . برو تو اتاقت ، دیگه هم این طرفا پیدات نشه که ... » حرفم را می خورم . پدرش خرخری می کند و پسر بیچاره اش هم سرش را روی سینه می گذارد و به طرف اتاقش می رود . دوباره دراز می کشم و بعد از آنکه کلی افسوس می خورم و سر تکان می دهم ، چشمانم را می بندم .

یک دقیقه می گذرد اما اتفاقی نمی افتد . به پهلو می خوابم . پنج دقیقه می گذرد ولی خبری نمی شود . دیگر چیزی نمی بینم . چشم ام را باز می کنم و سرم را از روی بالش بر می دارم و می نشینم . دیگر امیررضا کنارم نخوابیده و جایش خالیست . سرم را خم می کنم و توی اتاق ها را نگاه می کنم . نمی بینم اش . آرام صدا می کنم « امیررضا » . ولی جوابی نمی آید . دست می برم و محکم موهایم را می خارانم. و بعد دوباره دراز می کشم. چشمانم را می بندم . دقیقه ای می گذرد . دوباره بازشان می کنم . آرام صدا می کنم « امیررضا » . باز جوابی نمی آید .

دست دراز می کنم و یک برگ روزنامه از کنار بالش ام بر می دارم .    

 

!! نوشته شده توسط امیر | 18:27 | دوشنبه یکم مرداد 1386 •

عاشقانه با ساز و آواز

 

امیر امیرخانی عاشق آواز بود . عاشق اینکه شب ها برود توی اتاقش و در را ببندد و چراغ را خاموش   کند و بعد روی تختش چهارزانو بنشیند و صدای نازنینش را از حنجره بیرون بدهد . وقتی که شعرهای زیبای پارسی را می توانست با صدای خوش بخواند کیف می کرد و حال خوشی به اش دست می داد . با اینکه خانواده اش چندان از این کار او دلخوشی نداشتند و ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امیر | 13:7 | پنجشنبه هفتم تیر 1386

خون

 

- می دونی به کی فکر می کنم ؟

- نه .

- به مادرم ... یعنی به این فکر می کنم که مادرم چطوری خودشو وقف دیگران کرده .

- دیگران ؟

- آره دیگه : خانواده اش ... فکر کن ؛ مادر من تو هیجده سالگی ازدواج کرده . درست همون سالی که باید کنکور می داد و تکلیف دوازده سال درس خوندنشو مشخص می کرد . بعدش هم که بچه دار شد و افتاد به بچه داری و خونه داری و ...

- خب زندگی همینه دیگه ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط امیر | 9:16 | سه شنبه پنجم تیر 1386 •

RSS