تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک

وقتی همه خوابیم

شغال فریاد زد

های بگیرید

                  گوسفندها را برد

چوپان هراسان از خواب جست

و بی آنکه نگاهی بیندازد

خواب زده در پی گوسفندها دوید

تمام جنگل را با چشم های نیمه باز گشت

و هیچ نیافت

چون بازگشت

کفتارها دور لاشه چند گوسفند حلقه زده بودند

 

!! نوشته شده توسط امیر | 11:14 | یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 •

چند روز دیگر

پاییز

صدای قدم هایت از دور نزدیک می شود

کلاغ ها خبر آمدنت را همه جا جار می زنند

و تو می آیی و همه چیز را ملوّن می کنی

 

من روزهای کوتاهت را دوست ندارم

تا میایی تکانی بخوری و از آفتاب لذت ببری، همه جا تاریک شده است

ولی شب ها زمان آرامش اند

و چه چیز بهتر از اینکه آرامش هر چه طولانی تر باشد !

 

پاییز

صدای قدم هایت نزدیک و نزدیک تر می شود

می آیی و بچه های کوچک را سر شوق می آوری،

بچه های بزرگتر را می ترسانی

و آدم بزرگ ها را ...

هیچ ! آنها شاید حتی متوجه آمدنت هم نشوند

 

نمی دانم درخت ها از آمدن تو خوشحال می شوند یا ناراحت

نمی دانم درخت ها برگ های سبزشان را بیشتر دوست دارند یا برگ های زرد و نارنجی را

فقط می بینم که با آمدنت تن آنها به لرزه می افتد

و هر چه از دوران حکومت ات می گذرد برگ های زرد بیشتری از تن آنها فرو می ریزد

و در آخرین روزهای حضور تو آنها دیگر هیچ بر تن ندارند

تو مثل دزد گریزناپذیری همه شان را لخت می کنی و می روی

اول رنگ شان می کنی و بعد لخت شان می کنی

و می گذاری شان تا از عابرینی که پی سایه می گردند خجالت بکشند

تو پاییزی

عروس فصل ها

و شاه دزدها !

 

!! نوشته شده توسط امیر | 21:24 | پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 •

نم نم

 

دانه های برف به باران بدل شدند

هواشناسی می گوید :

                                « هوا رو به گرمی خواهد رفت » !

!! نوشته شده توسط امیر | 13:0 | سه شنبه سی ام بهمن 1386 •

سرود باران

 

زیر باران باید رفت

بی واسطه و عریان

زیر باران باید خواند :

ابرهای بارانی ٬ ابرهای بارانی

دل تان هماره غمگین

چشم تان همیشه گریان !

 

!! نوشته شده توسط امیر | 18:2 | پنجشنبه یکم آذر 1386 •

 

در « تک بودن » چیزی ست

 

که با هیچ جمع نمی شود

 

که چون هر چه با هیچ جمع شود

 

حاصلش هیچ می شود !!

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 8:35 | دوشنبه هجدهم تیر 1386 •

 

 

ضحاک سفارش می دهد

 

امروز دو مغز جوان نابالغ میل کرده ایم

 

و برای دسر هم  قلب مادری ، با خون اضافه !

 

 

سربازان فالفور دست بکار می شوند

 

و لشکریان به باغ های زیتون یورش می برند

 

و با فشار دکمه ای  دهها کاسه سر از هم می پاشند

 

 

« خاکروب ها را بیاورید »

 

- این چطور است ؟

 

- نه ! خوب نیست . مگر نشنیدی چه فرمود ، مغز جوان نابالغ

 

- آن زن را ببین .  حتما قلب بزرگی دارد

 

- معطلش نکن ... یادت نرود خونش را اضافه تر بگیری

 

- امروز هم ضحاک را راضی نگه می داریم ... تا فردا

 

 

و فردا ضحاک دوباره سفارش می دهد  ...

 

ضحاک سیری ناپذیر است

 

فریدون ظهور نمی کنی ؟

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:39 | یکشنبه دهم تیر 1386

شهود

شهود

 

دو چشم هیز

 

نیمه شب

 

از پشت پنجره

 

در تاریکی

               کشیک می دهند

 

« بدنبال چه می گردید ؟

                                 زیبایی ؟

                                 

                              یا لذت مجانی زیبایی ؟! »

 

هاه ! چه جستجوی سخیفی ...

 

لحظه ها منتظر می شوی

 

و وقتی زیبایی  - با تمام پستی و بلندی اش -

                                                            از پشت پرده بیرون می آید

 

قلبت شروع می کند به تپیدن

 

و چشمت به زل زدن

 

و تنت به لرزیدن

 

و دلت ... به نالیدن :

                            « آه ! چه بازی کثیفی »

 

... و بعد که زیبایی محو می شود

 

تو می مانی و چشمانی که حریص شده اند

 

و ابلیس به دل بی پناهت طعنه می زند !

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:37 | یکشنبه دهم تیر 1386

برای یک ستاره غمدیده


يادت مي آيد پدرجان

دست هاي نرم كوچكم را كه در دستان بزرگت مي گرفتي

وقتي حوصله ام سر مي رفت و بهانه مي گرفتم - مي بردي ام هواخوري -

مي داني چقدر خسته مي شدم وقتي زورم به گام هاي بلند تو نمي رسيد و

مجبور مي شدم دنبالت بدوم

و تو آنقدر آهسته تر قدم برنمي داشتي كه بالاخره دستت را ول مي كردم و به دو خودم را

از خيمه ي گام هاي بلندت رها مي كردم

وبعد صداي تو بلند مي شد « از جلوي چشمانم دور نشي ستاره جان »



يادت مي آيد پدرجان

هميشه كه مي خواستي بري سفر - وقتي براي آخرين بار از زير قرآن رد مي شدي -

دستت را مي گرفتم و غمگنانه مي پرسيدم « پدر كي برمي گردي ؟ »

و تو كه مي دانستي من تازه ياد گرفته ام تا فقط بيست بشمرم مي خنديدي و مي گفتي

« تا صد كه بشمري برگشتم »



و آخرين باري كه رفتي ...

يادت مي آيد پدرجان

باز همان قرآن بود و همان آب

و همان سئوال هميشگي « كي برمي گردي پدرجان »

اين بار ولي ديگر نگفتي « تا صد كه بشمري ... »

اين بار تو دوباره دستانم را در دستت گرفتي و در چشمهاي نگرانم غرور مردانه ات را شكستي

« عزيزكم ! مواظب مادرت باش »

و بعد رفتي ... رفتي ... رفتي ... رفتي ... رفتي ... آنقدر رفتي تا كه به خدا رسيدي


... و حالا پدرجان هميشه يادت بماند

گاهي ‍، شبها كه فرصت پرواز پيدا مي كني

در آسمان

سراغي از ستاره كوچكت هم بگير

 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:34 | یکشنبه دهم تیر 1386

عدم

 

 

     نفست را به صورتم می فشانی  و

 

     لب بر لبم می نهی

 

    

     نمی دانی که ...

 

     دیریست

 

     روح از صورت و

 

     جان از لبم پریده است !

 

!! نوشته شده توسط امیر | 12:27 | یکشنبه دهم تیر 1386

RSS