سلام
وقتی خورشید از پس آنهمه ابر سیاه بیرون می آید و آسمان را دوباره آبی می کند
تو گویی زندگی از نو آغاز شده است.
اگر یک آشنای نزدیک٬ یک دوست صمیمی که برایتان مثل خواهر یا برادر است به شما زنگ بزند و طی یک درددل دوستانه خبر ناراحت کننده ای درباره خودش به شما بدهد واکنش تان چطور خواهد بود؟ در وهله اول منظورم پشت خط تلفن است و بعد که گوشی را قطع کردید و او دیگر با شما نیست. ناراحت می شوید؟ چقدر ناراحت می شوید؟ مهمتر از همه اینکه تا کی ناراحت می مانید؟ این مساله تا چه زمانی ذهن تان را مشغول نگه می دارد و بخاطر دوست تان که می دانید تا چند وقت از بابت آن اتفاق ناراحت و افسرده است٬ شما چند ساعت یا چند روز ناراحت می مانید. هیچ وقت به این مساله فکر کرده اید؟ اینکه در مقابل ناراحتی دیگران چه رفتاری باید از خود نشان بدهیم٬ اینکه تا کی باید به یاد آن بمانیم و اصولا بهترین کاری که می شود در این مواقع کرد چیست؟ تا حالا پیش آمده که بعد از این اتفاق - منظورم همان قضیه تماس دوست عزیزتان و رسیدن خبر ناراحت کننده اش - شما اول برای چند دقیقه ناراحت شده باشید و بعد به کلی آن را فراموش کرده و ناگهان وسط یک ماجرای شیرین٬ وقتی دارید به یک جوک می خندید٬ دارید از تماشای فیلم خنده داری از خود بی خود می شوید٬ یا اصلا نه٬ دارید از خوردن شام مورد علاقه تان لذت می برید٬ دوباره به یاد آن بیفتید و خشک تان بزند؟ در آن لحظه چه حسی به تان دست می دهد؟ ... بعضی وقت ها آدم از خودش بیزار می شود٬ از اینکه از دست اش کاری برنمی آید٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند واکنش نشان بدهد٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند همدردی یا لااقل همدلی کند٬ از اینکه نمی تواند غم عزیزش را یک جا از او بگیرد و مال خود کند ... واقعاً چکار می توان کرد؟
سینمایی که مال ما نیست
دستاوردی که تماشای این چهار پنج فیلم در این چند روزه برای من داشت این بود که به این نتیجه برسم که سینمای ایران هر روز بیشتر و سریع تر به این سمت خواهد رفت که مخاطبانش را از دست بدهد . این سینما دیگر مال ما نیست . سینمایی که در ان خودمان را نمی بینیم و نه حتی آدم هایی را که دوست داریم ببینیم را هم نمی بینیم . « این » شده سینمای آدم هایی که ما اصلا نمی شناسیم شان . آدم هایی که من اصلا نمی دانم از کجا آمده اند . آیا آنها هم در همین جا زندگی می کنند . مث ما از همین خیابان ها می گذرند ؟ توی همین تاکسی ها و اتوبوس ها می نشینند ؟ ... سینمای ما شده خانه فیلم سازهایی که هیچ چیز از فرهنگ زندگی ما نمی دانند . آدمهایی که فقط می خواهند الگوی زندگی متمدن فرنگی ! را در اینجا پیاده کنند . داستان های فیلم های ما شده همان داستان های نخ نما شده فیلم های آمریکایی و اروپایی که نسخه دستمالی شده اش را اینجا اجرا می کنند و تازه کلی هم توی بوق و کرنا می کنند که فیلم ما روشنفکری است . آدم های ما امروزی اند . داستان هایی پر از عشق های قلابی ٬ خیانت های مسخره ٬ ترس های دروغین ٬ دروغ های بی معنی ٬ خنده های زورکی ٬ گریه های الکی ٬ دیالوگ های لوس و بی خاصیت . آدم دیگر از دیدن نگاه بازیگری لذت نمی برد . چهره هاشان لوس و بی حس است . جوری رفتار می کنند ٬ جوری لباس می پوشند حتی جوری غذا می خورند که ما بلد نیستیم ! بازیگرهایی که که به جای انکه عاشق سینما باشند شاید بیشتر عاشق معروفیت و مشهوریت و روی پرده آوردن مدهای جدید و ...
به خدا خیلی ناراحتم . دلم لک زده برای دیدن یک فیلم خوب . فیلمی که بعد از تماشایش بایستم و چند دقیقه همانطور برایش کف بزنم نه فیلمی که آرزو کنم هر چه زودتر تمام شود تا خلاص شوم . دلم برای دیدن یک قصه خوب ٬ یک روایت دلپذیر ٬ یک سری آدمهای معمولی تنگ شده . دلم برای اجاره نشین ها ٬ ضیافت ٬ کیمیا ٬ آدم برفی ٬ ارتفاع پست ٬ ماهی ها عاشق می شوند ... و همین کافه ستاره تنگ شده .
بازگشت / با یک هفته تاخیر
برف ها همه آب شدند ...
خانه ما را آب برد !
خداحافظ قیصر ، سلام شاعر
« و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود ... »
چقدر سخته که روزت رو با یک خبر تلخ آغاز کنی . تصور کن ؛ توی رختخواب خوابیدی و با خودت کلنجار میری که از زیر پتو بیرون بیایی یا نه ، و بعد پتو رو کنار می زنی و همانطور دراز کشیده ، دست می بری و طبق عادت هر صبح رادیوی کوچک باطری خورتو روشن می کنی . طبق معمول صدای موسیقی و لحظه ای بعد آرم خبر و ... درست همین جاست که یک دفعه ، ناگهان – تو داری خمیازه می کشی و دستهاتو مشت کرده و منقبض دادی هوا – مجری رادیو خبر می ده که ... !
با همان دهان باز و دست های معلق در هوا ، خشکت می زند . و بعد از عمق جان دردت می گیرد . اَه ! این دیگه چه خبری بود . چرا انقدر ناگهانی گفت . یعنی به همین راحتی ؟
واقعا به همین راحتی و نامنتظرانه است ، که یکباره خبر بدهند تو مُردی ؟! عجب رسمیه رسم زمونه – وای ، حالا که بیت اولش اومد بیت دومش پرمعناتره – قصه برگ و باد خزونه – چرا مدام معناش سهمگین تر میشه ؟ - میرن آدما ، از اونا فقط خاطره هاشون ... خاطره هاشون ... خاطره ها ... خاطره ی یه شاعر چی می تونه باشه ؟ غیر از شعرش ؟
قیصر امروز رفت ، اما زندگیش در این دنیا ، در بین ما ، هنوز ادامه داره . تا وقتی کتابهاشو ورق می زنیم و شعرهاشو زیر لب زمزمه می کنیم ، شاعر هنوز زنده ست .
اما از دانستن که گریزی نیست ٬ پس چگونه می توان زیر بار این غم ها تاب آورد ؟
وقتی غمی فرود می آید
زندگی روی دیگرش را می نمایاند
روی خشک و خشن و بی انصاف اش را
و آنوقت آدم می ماند که چطور تحمل کند
چگونه صبر کند و بیرون بیاید
و بسته به غمش که بزرگ باشد یا کوچک
دل بیش و کم می گیرد و تنگ می شود
روزها به منوال دلتنگی می گذرند
و بعد حادثه ای دیگر شادی می آورد
زندگی دوباره رو برمی گرداند
دل کم کم باز می شود
و آدم کم کم بیرون می آید از آن لاک ناراحت
می گذرد ... روزها می گذرند و روها می آیند و می روند
نه آن می ماند و نه این
نباید سخت گرفت نازنین !
خداوند ما را دوست دارد
ارغوان
چگونه پیچک غم ، ارغوان شادی را ،
به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست !
چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها ،
جلای آیینه شوق و شور را برده ست .
لبان ما ، دیری است ،
به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته ست .
چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم ؛
که نقش روشن لبخند یادمان رفته ست !
ببین به چهره این مردمان راهگذر ،
دل تمامی شان غنچه نخندیده ست .
هنوز ، خانه ای از خانه های این سامان
شبی ز بانگ سرود و سرور هم خوانان
دمی زشادی و پاکوب دست افشانان
به خود نلرزیده ست !
ببین که بر سر دل های مان چه آوردیم !
ببین نخواسته با عمر خود چه ها کردیم !
چرا چو ماتمیان ، بی خروش می مانیم ؟
چرا سرود نیایش ، به بامداد ، به نور ،
سرود گندم ، باران ،
سرود شالیزار ،
سرود مادر ، کودک ، پدر ،
سرود وطن ،
سرود زندگی و عشق را نمی خوانیم ؟
یکی بپرس که از زندگی چه می دانیم ؟
نفس کشیدن آیا نشان زیستن است ؟
خموش ، مردن ؟
یا
شور و شوق پروردن ؟
چو آفتاب ، به این لحظه ها درخشیدن .
امید و شادی و شور و نشاط بخشیدن .
مگر نه اینکه غمی سهمگین به دل داریم
مگر نه اینکه به رنجی گران گرفتاریم .
نشاط مان را باید همیشه ، چون خورشید ،
- بلند و گرم – در اعماق جان نگهداریم .
مده به پیچک غم ، آب و آفتاب و نسیم
بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم !
فریدون مشیری
ما چه هستیم ؟
مردم شهر توی خیابان می رفتند و می آمدند . هر کس مشغول کار خودش بود و هیچ کس به دیگران و به اتفاقاتی که اطرافش می گذشت اعتنایی نداشت . مردم حتی به چشم هایی هم نگاهی نمی انداختند که مباد آشنایی پیدا شود و سلام علیکی پیش بیاید و حرف از زندگی خصوصی شان به میان بیاید . همه نگاهشان را به در و دیوارها و ویترین مغازه ها انداخته بودند . آن وسط عده ای هم بودند که برای سیر کردن شکم شان مجبور بودند جان بکنند . در آن جمع پسرکی بود که کیسه بزرگی را روی دوشش انداخته بود و آت آشغال های کنار خیابان را جمع می کرد . پسرک هر چند متر می ایستاد و کیسه اش را پر می کرد و دوباره به راهش ادامه می داد .
مردم شهر می رفتند و می آمدند . پسرک همچنان کیسه اش را پر می کرد و کم کم آنقدر کیسه اش پر شد که کمر پسرک زیر بارش خم شد . پسرک اما دست بردار نبود . انگار به اندازه وزن کیسه به او نان می دادند و پسرک همانطور کیسه را پر و پرتر می کرد و هر چه حجم کیسه بزرگتر می شد کمر پسرک زیر بار کیسه خم و خم تر می شد .
مردم شهر می رفتند و می آمدند . پسرک آنقدر کیسه را پر کرده بود که دیگر هیکلش زیر حجم کیسه گم شد و گویی کیسه خودش پا درآورده بود و داشت حرکت می کرد . پسرک اما راضی نمی شد . انگار می خواست تمام مردم شهر را سیر کند . کم کم کیسه آنقدر بزرگ شد که صورت پسرک از سنگینی بار روی دوشش مماس زمین شد . و بالاخره همانطور که می رفت پایش در کمند چاله ای گیر افتاد و با صورت روی زمین فرود آمد . و کیسه با تمام سنگینی و حجم اش بر پشت او نشست .
مردم شهر می رفتند و می آمدند . کیسه بر گرده پسرک نشسته بود و آن بیچاره حتی قادر نبود سرش را کمی بالا بیاورد که از رهگذران کمکی بطلبد . مردم می رفتند و می آمدند . جوانی موهای دختری را که لحظه ای روسری اش را باز کرده بود دید زد اما پسرک را ندید . مردی متوجه سیگار نیم سوخته اش ، که از دستش رها شده بود ، شد اما متوجه پسرک نشد . زنی نظرش به ویترین مغازه جواهر فروشی ای جلب شد اما به پسرک جلب نشد .
مردم شهر می رفتند و می آمدند . پسرک زیر بار سنگین کیسه کم کم له شد و حتی به صدای ناله خفیفی هم نتوانست کمک بخواهد .
مردم شهر می رفتند و می آمدند . بی اعتنا به هم و به آنچه در اطراف شان می گذشت . خداوند ما را به حال خودمان رها کرده بود .
رئیس
نمی تونی به زور عاشق سینما بشی . نمی تونی به زور دو ساعت تو یه اتاق بزرگ تاریک، روی یه صندلی ناراحت بشینی و زل بزنی به یه صفحه مقعر نقره ای .
و هم چنین نمی تونی ناگهان، در یک نظر عاشق سینما بشی . سینما چیزیه که باید کم کم عاشقش بشی . کم کم ازش لذت ببری و بعد به جایی برسی که دیگه نتونی ترک اش کنی . نتونی اون لذت رو از خودت دریغ بکنی .
و دیدن فیلم های خوب و دلچسبه که کم کم تو رو عاشق سینما می کنه . دیدن بازی های هنرمندانه ، تصویرهای چشم نواز ، دکورهای خوش سلیقه و دیالوگ ها ماندگاره که تو رو روی صندلی ات خشک می کنه و محو اون صفحه نقره ای می کنه .
اینجا مجموعه ای از آدم ها هستند که به نسبت خلاقیت و توانایی های زیبایی شناسانه شون این سرگرمی و دلخوشی رو برای تو فراهم می کنند . آدم هایی که می ذارن کم کم عاشق سینما بشی . و یکی از این آدم ها جناب « مسعود کیمیایی»ه . آدمی که خودش عاشق سینماست و بخاطر همینه که می تونه تو رو هم عاشق بکنه .
مسعود کیمیایی رو همه می شناسن . از طرفدارای دو آتیشه سینما بگیر تا مخالفان سرسختش . حتی اگه بعضی کیارستمی رو نشناسن ولی کیمیایی رو همه می شناسن . او از اون آدمهاییه که بهشون می گن : « خاطره تاریخی یه ملت » در واقع فیلمهایی که کیمیایی ساخته این ساحت رو در ذهن همه برای او بوجود آورده . از قیصر و رضا موتوری و گوزن ها بگیر تا سرب و اعتراض و حکم و ... کیمیایی سالهاست که به معشوقه اش وفادار مونده و ازش دل نکنده و با تمام ناملایمتی ها و حرف و حدیث ها و لعن و تکفیرهایی که دامنشو گرفته ، دامن این معشوقه فریبا رو رها نکرده و همچنان که هنوز است فیلم می سازه و عشق بازی می کنه و عده دیگری رو هم عاشق می کنه .
و تو هم نمی تونی میوه های درخت عاشقی او رو دوست نداشته باشی ! اگر شاید از بعضی دلبستگی هاش خوشت نیاد یا حتی به بعضی وسترن بازی هاش بخندی ، باز نمی تونی شیفته مونولوگ ها و دیالوگ هاش نشی ، از فهم کنایه ها و نمادهاش لذت نبری یا قهرمان هاشو دوست نداشته باشی و به اعتقادات و مرام هاشون احترام نگذاری .
و من اگه بخوام از او ستایشی بکنم می گم که کیمیایی فیلم هایی ساخته که فقط دیدنشون روی پرده نقره ای مقعر لذت بخشه .

