تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک - سوژه ها مرده اند ؟

سوژه ها مرده اند ؟

تازگی خیلی می شنوم که می گویند « همه قصه ها تکراری شده اند » ، « در دنیا دیگر داستان جدیدی وجود ندارد » و راستش این جمله ها احساس خوبی در من ایجاد نمی کنند . از آنها بوی انحصار می شنوم ، بوی تنگنا و محدودیت ، و نه خلاقیت . 

تا چند وقت پیش من هم تقریباً این حرف را باور کرده بودم و فکر می کردم حالا که سوژه جدیدی وجود ندارد پس چه چیزی می تواند برای ادبیات ایجاد جذابیت و جلب توجه کند ؟ و بعد به این نتیجه رسیده بودم که حالا « روایت » این وظیفه را به عهده دارد. اگر سوژه های جدید مرده اند پس حالا باید روایت جور آنها را بکشد و ادبیات را تر و تازه نگه دارد. حالا نحوه روایت خواهد بود که میزان جذابیت اثری را تعیین می کند : هر کس بهتر روایت کند ، با اقبال بیشتری مواجه می شود ... ولی کم کم دارد از این حرف بدم می آید. شاید از بس این اواخر آن را شنیده ام و تکرار کرده اند به آن حساسیت پیدا کرده ام. نمی دانم . شاید هم حالا دارم از جایگاه کسی که عزیزی را از دست داده و نمی تواند از دست رفتن او را تحمل کند و در نتیجه فقدانش را انکار می کند حرف می زنم ، ولی جداً با خودم فکر می کنم که مگر می شود طرز زندگی بشر تغییر کند و اتفاقات زندگی او همان اتفاقات سابق/همیشگی باشد ؟ وقتی علم پیشرفت می کند ، وقتی اندیشه ها رشد می کنند و حتی عوض می شوند ، وقتی صتعت و تکنولوژی مدام در حال پیشروی است ، وقتی دیدگاه بشر نسبت به جهان پیرامون اش گسترده تر شده و حالا می داند که شاید او و زمین اش تنها موجودات زنده این جهان نباشند ، و همه این ها منجر به تغییر طرز تلقی او از زندگی و در نتیجه تغییر فرهنگ ها می شود ، چطور خواهد بود که اتفاقات زندگی او ، ماجراهایش ، و آنچه به دنبالش خواهد گشت تغییر نکنند ؟ راستش حالا دیگر چندان به آن جمله اعتقادی ندارم . فکر می کنم که هنوز داستانهای بی شماری هستند که گفته نشده اند و گفتن شان نیاز به خلاقیت انسان های تیزبین دارد . اگر ما شیفته قصه های قدیمی مان شده ایم و مدام از کلیشه های قدیمی استفاده می کنیم نباید فوراً به آن اصل منسوخ صدور قانون های کلی متوسل بشویم و قانونی برای تبرئه کم ذوقی و تنبلی مان صادر کنیم که بله : « دیگر در جهان داستان جدیدی وجود ندارد » چرا دارد ، اگر که ما خودمان را «پابند» قالب ها و قراردادها و اصول و حتی نبوغ گذشتگان مان نکنیم و از قصه های آنها در نوشتن خودمان فقط در حد یادگرفتن شیوه قصه گویی استفاده کنیم و نه اینکه در آن قصه ها فرو برویم و برای همیشه در طلسم شان غرق بشویم . باور کنید که مثال ها نقض زیادی وجود دارند اگر که شما عاشق پذیرفتن قانون های کلی نباشید .    

 

!! نوشته شده توسط امیر | 20:42 | جمعه پنجم مهر 1387 •

RSS