صبح ابری پاییزی
هوا گرفته ست. هر چقدر صبر می کنم تا روشن تر بشه، این ابرها کنار برن و خورشید خودی نشون بده نمی شه که نمی شه. خواهرم می گه هوای دو نفره است. مادرم لبش رو می گزه و من همچنان خیره مونده م به آسمونی که خاکستریه. حداقل اگه بباره باز دل آدم هم باهاش وا می شه ولی این طوری ... انگار آدمو معلق نگه داشته ، نه آفتاب ، نه باران.
این روزها دست و دلم به نوشتن نمی ره. تو ماه رمضون داشتم «طاعون» آلبر کامو رو می خوندم و انقدر جذبم کرد که از روش یادداشت هایی برداشتم که مقاله ای درباره ش بنویسم. حتی رفتم از فروشگاه خوارزمی کتاب «آلبر کامو»ی کانرکروز اوبراین (ترجمه جناب فولادوند) رو هم خریدم – تصادفی به چشمم خورد - ، مجله فردوسی رو هم به خاطر عکس روی جلدش – بله دیگه، که عکس کامو بود – خریدم که البته خیلی هم بد نبود و چند صفحه ای راجع به طاعون نوشته بود و بعد شروع به نوشتن کردم که تازه ناگهان یادم افتاد که زمان داره مثل برق و باد می گذره و فقط چهار ماه تا امتحان ارشد مونده . رهاش کردم و چسبیدم به کتابهای ارشد.
دوست دارم یکی دو تا داستان تازه بنویسم ولی باز به خودم تشر می زنم که اول اونی که هنوز ویرایش اش نکردی، بعد یه داستان تازه. گرچه انگار سوژه های نوشتن ام دیگه ته کشیدن. شاید هم بی حوصله شده م ، یا ناامید. تو میگی به خاطر این هوای ابریه ؟ هوایی که آدمو در انتظار نگه می داره. نه می باره و نه آفتاب میشه. شاید. آه کجایی آفتاب تابستان ! آه کجایی روزهای بلند تابناک ! چقدر ما عاشق این شده یم که حسرت و افسوس گذشته رو بخوریم. اگر این ابرها ببارن شاید دل ما هم باهاشون وا بشه.

