تبليغاتX
اعترافات یک ذهن خطرناک -

اگر یک آشنای نزدیک٬ یک دوست صمیمی که برایتان مثل خواهر یا برادر است به شما زنگ بزند و طی یک درددل دوستانه خبر ناراحت کننده ای درباره خودش به شما بدهد واکنش تان چطور خواهد بود؟ در وهله اول منظورم پشت خط تلفن است و بعد که گوشی را قطع کردید و او دیگر با شما نیست. ناراحت می شوید؟ چقدر ناراحت می شوید؟ مهمتر از همه اینکه تا کی ناراحت می مانید؟ این مساله تا چه زمانی ذهن تان را مشغول نگه می دارد و بخاطر دوست تان که می دانید تا چند وقت از بابت آن اتفاق ناراحت و افسرده است٬ شما چند ساعت یا چند روز ناراحت می مانید. هیچ وقت به این مساله فکر کرده اید؟ اینکه در مقابل ناراحتی دیگران چه رفتاری باید از خود نشان بدهیم٬ اینکه تا کی باید به یاد آن بمانیم و اصولا بهترین کاری که می شود در این مواقع کرد چیست؟ تا حالا پیش آمده که بعد از این اتفاق - منظورم همان قضیه تماس دوست عزیزتان و رسیدن خبر ناراحت کننده اش - شما اول برای چند دقیقه ناراحت شده باشید و بعد به کلی آن را فراموش کرده و ناگهان وسط یک ماجرای شیرین٬ وقتی دارید به یک جوک می خندید٬ دارید از تماشای فیلم خنده داری از خود بی خود می شوید٬ یا اصلا نه٬ دارید از خوردن شام مورد علاقه تان لذت می برید٬ دوباره به یاد آن بیفتید و خشک تان بزند؟ در آن لحظه چه حسی به تان دست می دهد؟ ... بعضی وقت ها آدم از خودش بیزار می شود٬ از اینکه از دست اش کاری برنمی آید٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند واکنش نشان بدهد٬ از اینکه آنطور که باید نمی تواند همدردی یا لااقل همدلی کند٬ از اینکه نمی تواند غم عزیزش را یک جا از او بگیرد و مال خود کند ... واقعاً چکار می توان کرد؟ 

 

!! نوشته شده توسط امیر | 8:12 | یکشنبه دوازدهم آبان 1387 •

RSS